شعرهای مهدی احمدی
شعرهای مهدی احمدی

شعرهای مهدی احمدی

شعر و طنز

دُر دریای درخشان دری

شعر یک دلبرک خرحشری است

ددری در ددری در ددری است

 

نوبر باغ بهاری ابدی است

شمع شکرانۀ آتش به سری است

 

بخت بارآور باران آور

پر پروانۀ پیرانه سری است

 

شعر شیدای شرابی ـ شکری

می گیرای تگرگی ـ تگری است

 

حس لمس تن هر واژۀ آن

مثل همبستری تک نفری است

 

شعر با کاغذ آن خوردنی است

اگرت ذائقه ای گلشکری است

 

برترین زیور بانوی هنر

دُر دریای درخشان دری است

 

جام خیام و شراب حافظ

نوع سکرآور شعر بشری است

 

فارسی نیشکری شعله ور است

از هر آن عیب که جویند بری است

 

در زمانی که عقیم و زشت است

شعر زایایی و زیبانگری است

 

این الفبای شکوفایی ماست

کیمیای تری و باروری است

 

شیر و خورشید وطن خون جگرند

دورۀ دولت دور قمری است

 

لرزۀ آخری زلزلۀ

سیزده قرنۀ اثنی عشری است

 

باغ بی برگی ما سوخته است

دورۀ بی بری و بی ثمری است

 

دور درماندگی و بی دردی است

عصر خاکستری بی هنری است

 

چه بلایی سرمان آوردند؟

این چه بی شورشی و بی شرری است؟

 

شعر می گویم و آسیمه سرم

شرط شاعر شدن آسیمه سری است

 

خودکشی کار شقایق ها نیست

گرچه اوضاع دقایق تبری است

 

شاعران وطنی باخبرند

جنگ در خط مقدم خطری است

 

جرئتش را که ببازد شاعر

برگ و بار اثرش بی اثری است

 

مژدۀ سرزدن فرداها

بانگ سرزندۀ مرغ سحری است

 

کفتر نامه بری نوسفرم

مقصدم باغچۀ جن و پری است

 

پر اگرچند به بادی بند است

فارغ از دردسر در به دری است

 

لب آن بام نشستم که بر آن

ماه در دلبری و جلوه گری است

 

گور بابای خبرهای زمین

حالیا بی خبری خوش خبری است

 

طبق تاریخ در این بخش زمین

هرچه جز نظم دری رهگذری است

 

تا بجنبیم به خود می بینیم

نوبت بودن ما هم سپری است

 

شعر می ماند اگر شاعر آن

مثل یک مرغ مهاجر سفری است

 

راز مانایی ما آدم ها

زندگی در دل و جان دگری است

عادت ماهیانه

برای زن

عادتی که ماهیانه است

فقط برای تنبلی و اشک و آه و غرغر زنانه یک بهانه است

ولی برای مرد

عادتی که ماهیانه است

و درد و سوزشش هزار بار بدتر از پدیدۀ مشابه زنانه است

خون دل برای موعد کرایه خانه است

دل می زنم به راه

انسان چقدر کوچک و تنهاست در جهان

مثل گلی که در دل طوفان و تندر است

تا چشم باز می کند این نرگس خمار

در دست های باد ستمکار پرپر است

 

با قلب بی قرار و قدم های استوار

باید به سرزمین هوس های خویش رفت

هر جا که راه رفتنمان سخت می شود

محکم تر از گذشته بباید به پیش رفت

 

با جاده آن کنیم که با جاده می کنند

گام نخست ماست که دشوارِ ساده است

آغاز جنگ تن به تن پا و تاول است

پرتاب یک لگد به هیولای جاده است

 

آنان که بی اراده و منگ ایستاده اند

گویی به سوی ظلمت یک چاه می روند

آنان که دل به نقشۀ گمراه داده اند

هرگز نمی رسند، فقط راه می روند

 

بی دل زدن به راه به جایی نمی رسیم

تنها دلیل راه دلی بااراده است

آن همتی که بدرقۀ هر مسافری است

در ژرفنای رد دو پای پیاده است

 

غرنده مثل رعد و خروشان شبیه رود

زاینده مثل ابر و پریشان شبیه باد

یک روز پابرهنه و بی هیچ توشه ای

دل می زنم به راه و دگر هرچه باد باد

 

یک سایه نیز مثل من آواره می شود

تا دل به راه ها بزند پا به پای من

آن سوی دشت یک سگ ولگرد نیمه جان

زل می زند به بی کسی گام های من

 

هرقدر هم که دور و دراز است یک سفر

یک گام ساده نقطۀ آغاز راه ماست

راهی که سنگلاخ نباشد نرفتنی است

راهی که بی نشانه نباشد به ناکجاست

خواهرزن

آن گناهی که به من واجب بود

فتح خواهرزن این جانب بود

 

بی شرف نیم وجب بود، ولی

سطح رشدش چقدر جالب بود

 

عصر آن روز که تنها بودیم

و زنم –  شکر خدا –  غایب بود

 

خودش انگار تنش می خارید

و به یک کار بدی راغب بود

 

گفتم این را نخورم مدیونم

بدرقم شهوت من غالب بود

 

دشت اول دو سه تا بوس گرفت

سرشب کل مرا کاسب بود

 

سنگک روغنی زیر کباب

لقمۀ کوچک بی صاحب بود

مردی که صدای قلب خود را نشناخت

مردی که صدای قلب خود را نشناخت

تقدیر ترانه ای برایش ننواخت

مردی که نرقصید به ساز دل خود

جانانه ترین تانگوی دنیا را باخت

کنه

ضدحالی به من زدی؛ دِ برو

به سلامت، خوش اومدی؛ دِ برو

 

عاشقی؟ عشق تو سرت بخوره

حال ما رو به هم زدی؛ دِ برو

 

مرده شور قیافه تو ببره

تو چرا این قدَر بدی؟ دِ برو

 

باشه، بامزه ای... ولی حالا

می شه این قدر قر ندی؟ دِ برو

 

دم صبح او هنوز می نالید:

وا ا ا ا ا ا ا ا ا ای، آقای احمدی، دِ برو... هیش ش ش، چیه هی شوهر شوهر می کنن، اَه!

چشمان تو می کارد و می پروردم

چشمان تو می کارد و می پروردم

در باغچه اش به بار می آوردم

یک روز دلم به باغ یک آینه رفت

دل هم که به هر سو برود می بردم

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

آدم چه زود از زن خود خسته می شود

بعد از چهار ماه زنش جای خواهر است

شاعر، تو نه مثل دانته و لورکایی

شاعر، تو نه مثل دانته و لورکایی

نه این که شبیه حافظ و نیمایی

اما وسط ورطۀ آزادی و نان

تو یک تنه بیش از همه شان شیدایی

رؤیاهام

رؤیاهاتو از دست نده

واسه این که اگه رؤیاهات از دست برن

زندگی عین بیابون برهوتی می شه که برفا توش یخ زده باشن

لنگستون هیوز ـ شاملو

رؤیاهام

 

ای کاش من هم

یک خوک بودم

با شادمانی

گه می نمودم

 

توی توالت

ظلم است ریدن

جایی دومتری

بی هیچ روزن

 

ناراحت و تنگ

هر پات یک ور

چون فیلسوفان

خیره به یک در

 

یک انقلابی

ای کاش می شد

می شد برینی

در بستر خود

 

با یک در باز

خیره به یک هال

هالی که در آن

یک داف باحال

 

مثل خود تو

کون لخت و جیگر

بوسی هوایی

بفرستد این ور

در جواب مدعی گوید

ای که گفتی ادب نمی دانی

مایۀ ننگ شعر ایرانی

 

شدی از دست شعر من عصبی؟

وای مامان، چقد تو باادبی

 

من که رک گفته ام که عین یه خر

آشو با جاش می خورم جیگر

 

تو چرا شعرهامو می خونی؟

کرم داری خودت؛ برو اونی

 

ادبو داشتی؟ نگفتم کون

او و و و و و وف، اون، اونِ خوشگل و دون دون

جک و لوبیا

فکر و ذکر پسرک یک چیز است:

لوبیایش جک سحرآمیز است

 

در دلش زلزله ای یک بند است

در تنش چک چکه ای یکریز است

 

سرش از بوی سبویی سرمست

لبش از عطر خمی لبریز است

 

زرد و نارنجی و سرخ است بلوغ

باغ سودازدۀ پاییز است

 

برۀ گمشده در رؤیاهاست

لای یک مه که غلیظ و لیز است

 

کشف هر راز نهان در دل مه

یک شکار هیجان انگیز است

 

گرچه آقای معلم گفته

گل پسر، دست نزن که جیز است

 

چشم و گوشش پسرک وا شده و

دست او یکسره زیر میز است

صد بار امیدهای دلم را شمرده ام

صد بار امیدهای دلم را شمرده ام

اما هنوز هم به گمانم یکی کم است

من آن امید ناب ترین را

از یاد برده ام

بردباری فضیلت است

خرسواری به خر چنین می گفت:

بردباری فضیلتی والاست

 

بردبارانه بار باید برد

بردباری فضیلت خرهاست

 

خر به او گفت: عرعر و عرعر

یعنی از ماست آنچه بر سر ماست

 

من اگر خر نبودم از اول

تو سوارم نمی شدی یک راست

 

بردباری فضیلت است، ولی

خر از این امتیاز مستثناست

کتاب

یک نفر با شعور چرکینش

ردپای همیشه خونینش

عشق را تا ابد به ننگ آلود

در اصول کمر به پایینش

 

یک نفر با زنان بسیارش

با روان حریص بیمارش

آب را با سراب قافیه کرد

در کتاب پلید بودارش

 

این کتابی که هرکه می خواند

به خیالش که غیب می داند

قرن ها عمر کرده است و هنوز

به عن تازه ریده می ماند

 

بویناک است مثل کپه عنی

زیر بیل دراز گورکنی

گند آن بیش تر بلند شود

هرقدر بیش تر همش بزنی

دکتربازی

من راضی ام و مریض من هم راضی است

لجبازی او همیشه ظاهرسازی است

این راز من و دختر همسایۀ ماست:

هر روز غروب وقت دکتربازی است

 

این دخترک از قرص تنفر دارد

یک باسن از سرنگ دلخور دارد

با این همه او به عشق دکتربازی

هر روز غروب وقت دکتر دارد

روبروی آینه

روبروی آینه می ایستی

خوب می دانی نگاهت می کنم

خوب می دانی که...

                 می خندی، لب پایینی ات را می جوی

ناشکیبا می شوی وقتی تماشا می شوی

می نشینم منتظر

منتظر

منتظر تا حوله را با ناز آویزان کنی

موی خود را از دو سو افشان کنی

بی که حتی گوشۀ چشمی به سوی من کنی

شانه را برداری و سشوار را روشن کنی

تا بگویم دو...

           لب پایینی ات را می جوی

تا بگویم دوستت دارم، ولی تو نشنوی

او که در خانۀ خالی با یار

او که در خانۀ خالی با یار

بود و پرسید که مولانا کیست

بنده با قطع و یقین می گویم

توی شرتش خبری نیست که نیست

گل نرگس

گل نرگس همیشه سالار است

در میان تمام گلدان ها

گل نرگس همیشه ریشه زده

توی قلب تمام انسان ها

 

توی شعر تمام شاعرها

گل نرگس نگاه دلدار است

...

...

...

توی این شعر من ولی این گل

پوزخند پلید یک خار است

 

به همین سادگی حقیر شدم؟

خودفروشی که پیشۀ من نیست

شعر در مدح مردکی موهوم؟

چه بگویم؟ زمان گفتن نیست

 

هرچه از دل برآید آن شعر است

انوری های شهر عنتری اند

خودفروشان شعر ایدزنشان

جیره خواران بیت رهبری اند

 

بعد از این حافظانه خواهم زیست

تر و شیرین ترانه خواهم گفت

شعر را وقف عشق باید کرد

غزل عاشقانه خواهم گفت

 

 

شعر بالا را که خواندی در هوای سکه امشب داشتم می گفتم، اما شرم مانع شد

ناگهان الهام پیدایش شد و...

                 (الهام آتش پارۀ من طبق معمول آتشش تند است و از آتش نشانی هم نمی ترسد)

حاصل جمع من و بی پولی و الهام اینی شد که می بینی

شعر ژانر نیمه عشقی ـ نیمه آیینی

شعر چل تکه

باز پیداش شد الهۀ شعر

چون همیشه گهی ـ سگی ـ زوری

هر زمان این سلیطه نازل شد

کس شعری سرودم این جوری:

                                      ↓↓↓

 

                       شعر چل تکه

 

                       ادبیاتم اون ور مرزی است

                       خودم اما همین ور مرزم

 

                       ساتبی شرتمو حراج زده

                       من هزاران دلار می ارزم

 

                       چیزمو آی ورز می ده امید

                       از خوشی مثل چیز می لرزم

 

                                 نه، ببخشید، اشتباه شده

                                 شرته تا قبل از این نگاه شده؟

 

                                 عقبش زرده؟ با دو تا وصله؟

                                 جلوشم سوخته، سیاه شده؟

 

                                 بوی چی می ده؟ این طبیعیه خب

                                 پاره با میخ مستراح شده؟

 

                                        شرت بابامه اون، بذار زمین

                                        اون فروشی که نیست... شانسو ببین

 

                  ساتبی تو گزارش آورده:

                  شاعره مفت می گه، گه خورده

 

                  شرت باباش یا خودش باشه

                  پرچم کشور گه و شاشه

 

                  شرته اول قشنگ دوخته شد

                  و به هفده پنی فروخته شد

 

چشم هاتو ببند و نشئه بشو

با همین ایدۀ محرک که

 

ساتبی شرتتو که بفروشه

کاروبار تو هم بشه سکه

 

...

...

 

باز هم بیت های بیهوده

باز یک شعر پوچ مضحک که

 

باز ثابت کنم که بیمارم

این یکی هم از اون مدارک که

 

شعر من احتلام دائمی ای است

که خودش چکه چکه می چکـ... که

 

شاعریدن ز درد بی ک ای است

عقده ای دردناک و مهلک که

 

این همه ک که توی این شعر است

سایه هایی است از فقط یک ک

 

کۀ کانت و کی یر که گارد و دکارت

تو رو انداخته به سکـ... سکـ... که؟

 

یا کۀ دیگری است در روحت

با کدامین ک می خوری یکه؟

 

شرقیان همیشه حمالیم

با روان های چرک چل تکه

 

تکه هایی پر از کثافت و گه

با اسانس کۀ ملائک که

 

                           ک یکی هست و هیچ نیست جز او

                           وحدهُ لا اله الا هو

نتیجه:

 

         شعر دانی چیست؟ نوعی احتلام

         عقدۀ سرریز کرده در کلام

 

         شعر یعنی شیوۀ مکتوب جلق

         انتقال خارش مقعد به حلق

 

         مرد شاعر هرچه نرتر می شود

         شرت و شعرش هر دو ترتر می شود

 

         این کلام شخص مستر قادر است:

         –  آیۀ مِید این مدینه فی الالست –

 

         شاعری یک کار پوچ و واهی است

         پیروی از شاعران گمراهی است

 

         شاعران، ای جنستان از دم خراب

         اُسکُتوا و الله اعلم بالصواب

یک دخترک از می زیبایی مست

یک دخترک از می زیبایی مست

یک گل پسر از می شیدایی مست

آواز بداهه ای است در گوشۀ دنج

همخوانی تن های ز تنهایی مست

در شرق نبوغ مردمان موروثی است

در شرق نبوغ مردمان موروثی است

این خلسۀ عرفانی چینی ـ روسی است

در ذات خودش دانش غربی کشک است

چون شصت و سه گیگ سوپرم ویروسی است

انگار دو پستان تو دلدار هم اند

انگار دو پستان تو دلدار هم اند

همسایۀ دیواربه دیوار هم اند

دو مصرع بیت جاودانی هستند

تا شام ابد هر دو گرفتار هم اند

ترجمۀ منظوم 50 ضرب المثل طنز اروپایی

ا – اسپانیولی

 

شوهر من، تو یک قرمساقی

زن من، کی به تو چنین گفته؟

 

زنی خوب و شرافتمند باشد

که مرده ست و درون گور خفته

 

گدا را تو در آغلت جا بده

طرف خویش را وارثت می کند

 

ای پدر، آه و دریغا! دردا!

باز هم صاحب دختر شده ای

 

آنچه از آنان توقع می رود

قاطر و زن هر دو آن را می کنند

 

شانس بد هر موقعی خوابیده است

هیچ کس نگذار بیدارش کند

 

او که پیش از مرگ مالش را به مردم می دهد

یک چکش بردار و روی کلۀ پوکش بکوب

 

من یک تن لش هستم، تو یک تن لش هستی

ای آنتونیا، حالا با بنده عروسی کن

 

2 – ایتالیایی

 

زنان همواره حرف راست گویند

ولیکن نه لزوماً کل آن را

 

گاه فردی تخم مرغی می دهد

تا بگیرد در عوض گاو نری

 

در پرتو روشنایی یک فانوس

هر دخترک دهاتی ای زیباروست

 

هرکه را دردسری نیست، خودش

بهر خود دردسری می سازد

 

غم و غصۀ هر زن مرده ای

فقط تا دم در دوام آورد

 

گر سگی را عصبانی بکنی

به ز انگولک یک پیرزن است

 

خطر از سر گذشته و قدیس

یک کلاه گشاد رفته سرش

 

شیطان تو روزی که به دنیا آمد

شیطان من آن روز به مکتب می رفت

 

اگر روباه رفته روی منبر

شما ای مرغ ها، خود را بپایید

 

3 – اسکاتلندی

 

بکن کاری که دخترها نمایند

بگو نه، لیکن از آن سو بگیرش

 

خنگ را از عملی منع بکن

تا که فی الفور همان را بکند

 

اگر پول تو چون شعور تو کم بود

تو مسکین ترین فرد فامیل بودی

 

کیست تا مانند مرد عاقلی

نقش یک گاگول را بازی کند

 

اسکلی را به فرانسه بفرست

اسکلی سوی تو برخواهد گشت

 

گر به دریا روانه ات بکنند

نتوانی که آب شور آری

 

مرد را داشتن یک زن خوب

بهترین چیز پس از بی زنی است

 

من خودم شخصاً چماقی داده ام

تا سر شخص خودم را بشکنند

 

4 – آلمانی

 

همه اندرز نکو را بلدند

به جز آن کس که بدان محتاج است

 

هیچ کس آن قدرها فرزانه نیست

تا خودش را نیز اندرزی دهد

 

بهر فردی که تماشا می کند

هیچ کاری آن چنان دشوار نیست

 

زور یک تار گیسوان زنی

بیش تر از طناب ناقوس است

 

تو چراغ خانه را خاموش کن

تا زنان از دم شبیه هم شوند

 

دختران وقتی که می گویند نه

معنی این حرف آن ها آری است

 

این زنک شیفته و عاشق آن مرد شده

از همان سوی که کیف طرف آویزان است

 

تو اول نگاهی به خانه بکن

سپس عیب و ایراد از من بگیر

 

تخم های توی کون مرغ ها

جوجه های مطمئنی نیستند

 

دخترک گفت که مجبورم کن

تا که من هیچ گناهی نکنم

 

5 – هلندی

 

«بار کشتی را به هر نحوی سبک باید کنیم»

ناخدا وقتی عیالش را به آب انداخت گفت

 

خوک وقتی خوب خورد و سیر شد

لاوکش را می زند چپ می کند

 

آدمی وقتی سراپا خوبی است

اسکل باقی مردم می شود

 

بگذارید که زن گیرد او

گر خوشی زیر دل او زده است

 

دخترا رو دید می شه زد، ولی

حرف هاشونو نمی شه گوش کرد

 

یک دهاتی همین که شد ارباب

پدرش را به جا نمی آرد

 

خوک او را می خورد وقتی طرف

با تفاله خویش را قاطی کند

 

6 – دانمارکی

 

دگران هر زمان که می خندند

آدم کله پوک می خندد

 

«اَه اَه که چه سان سیاه هستی»

کتری به کماجدان چنین گفت

 

در آن زمانه که یک گرگ می شود قاضی

خدا به داد همه گوسفندها برسد

 

کمک اندر همه جا مطلوب است

به جز البته سر کاسۀ آش

 

7 – پرتغالی

 

شیر بز خانۀ همسایه ام

بیش تر از شیر بز بنده است

 

چیز خاصی نیست، بابا، بی خیال

مثل این که شوهرم را می کشند

 

وای بر قورباغه ها، وقتی

نره گاوان به جنگ برخیزند

 

وعده دادن گرچه دادن نیست، لیک

ابلهان را خوب راضی می کند

کرم وقتی که نباشد توی کون

کرم وقتی که نباشد توی کون

کون خود را بچه کی تر می کند

آنچه را از قبل نم باشد در آن

حضرت ابلیس ترتر می کند

اِند اخلاق و ختم ایثار است

اِند اخلاق و ختم ایثار است

مردکی زن ذلیل و بی خایه

که خودش جلق می زند هر شب

تا زنش کس دهد به همسایه

سکس مکتوب

عقده ای که همیشه سرکوب است

توی شرتی همیشه مرطوب است

 

شعر چیزی شبیه یک شرت است

هر زمانی تر است مرغوب است

 

شرت وقتی تر است یک شعر است

خاصه شرتی که پای محبوب است

 

شاعری احتلام بیداری است

شعر یک جور سکس مکتوب است

 

شعر انواع مختلف دارد

نوع اوفش کمال مطلوب است

 

حس یک بیت شعر اون جوری

مثل هفتاد بشکه مشروب است

 

کرم الهام شاعرانۀ من

بدتر از کرم های ایوب است

 

هر زمانی که شعر می گویم

تن من آتش است و آشوب است

 

وضعم از این نظر بد است، اما

حالم از آن یکی نظر خوب است

 

 

باز هم شعر بی ادب گفتم

چه کنم، مغز بنده معیوب است

 

در صراطَ الذینَ أنعمتَ

هر کسی شاعر است مغضوب است

 

خَلَقَ اللهُ شاعراً، سرّش

در عن روی اسم منصوب است

طفلک به خری درون گل می ماند

طفلک به خری درون گل می ماند

آن مرد که توی کار دل می ماند

با خندۀ دلبرانۀ دلبرکی

هر کس خل و چل شد خل و چل می ماند

دوباره مستم و حالم خراب است

دوباره مستم و حالم خراب است

دلم در حسرت جلقی کباب است

ولی وقتی تو این جایی، چرا جلق؟

تیمم باطل است آن جا که آب است

زن ها همگی زن اند، چون نامردند

زن ها همگی زن اند، چون نامردند

هر جور بلایی به سرم آوردند

با این که زنان چیز ندارند، اما

دیدی که چه خوب چیزکوبم کردند؟