شادمان سرگرم دست افشانی است
مست و سرخوش پای بازی می کند
هر کسی یک کون بی مو و سفید
زیر دستش نی نوازی می کند
هر زمان دخترکی روی لبانش گل سرخی دارد
باز من توی همان حال و هوای طرب انگیز دبیرستانم
باز هم هشت کتاب
زیر میزم باز است
باز هم زیست شناسی
مبحث هورمون ها
من چه مستم امروز
و تمام بدنم می خارد
همکلاسی هایم
نصفشان دختر اگر می بودند
پردۀ پنجرۀ مدرسه مان پردۀ الفیه نبود
باز من تب دارم
و سراپا خیسم
از پس پرده چه خواب خنکی می آید
می گذارم سر خود را بر میز
چشم ها را می بندم
و لبانم را می لیسم
دلکم عاشق یک دخترک بی نام است
که سر میز بغل دستی جایش خالی است
دخترک روی لبانش گل سرخی دارد
دخترک می خندد
من می خندم
دخترک روی لپ من گل سرخی می کارد
در من هوسی چرخ زنان است هنوز
آن هورمون مرموز روان است هنوز
اعضای تنم یکی یکی پیر شدند
یک عضو در این بین جوان است هنوز
بوده دلت بخواد که دیوونه باشی و
مغزت شبیه قلب بشه با یه تیر توش؟
اون لحظه آب دستته باید بذاری و
کاغذ بیاری و بنویسی یه چیز روش
شاید همین یکی بشه تک شعر زندگیت
شاید همین یکی
آنچه شب در خود استتار کند
خندۀ ماه آشکار کند
خواب را نور ماه می دزدد
گرگ را نور ماه هار کند
ماه وقتی که پا به ماه شود
چون زنی حامله ویار کند
تا سرک توی خانه ها بکشد
حقۀ تازه ای سوار کند
هوسی خفته را بشوراند
دلکی تشنه را خمار کند
مرد را خندۀ شب مهتاب
می تواند که بی قرار کند
چه کسی قادر است موقع مد
موج دیوانه را مهار کند
شب شیدایی شکارچی ای است
تا در آن آهویی شکار کند
شب مهتاب فرصت خوبی است
تا که یک مرد شاهکار کند
تا زن خویش را رها کند و
با زن دیگری فرار کند
در برکۀ آب ماه جریان دارد
سیارۀ مرده گوییا جان دارد
حالا تو بگو، کدامشان ماه ترند؟
آن موی و میان دارد و این آن دارد
گفتم که تویی به راز شب بو آگاه
ره توشۀ مرد شاعری در دل راه
من احمد شاملوی این دورانم
در آینه ام تو آیدایی ای ماه
بنشین که برایت غزلی خواهم خواند
با قافیۀ اشک و ردیف تمساح
سبک فدریکو گارسیا مارکزی است
اشک خود من را که درآورده، نگاه
گرمت شده؟ خب لباستو... اوه، نترس
من عاشق آسمانی ات هستم، آه
یک شعر سپید عسلی هم دارم
با دیدن تو سرودم این را ناگاه
این هم که کلاسیک ترین شعر من است
تک بیت بلندی است که سرخ است و سیاه
نُه ماه گذشت و بچه گیج است که واه
چی شد که درآورد سر از زایشگاه
شب دل انگیزترین شعر جهان است
ماه وقتی می خندد
موج ها وقتی می رقصند
وقت عاشق شدن یک پری دریایی است
گاهی باد
لای کاغذهایم می پیچد
با خودش بوی گلی می آرد
که نمی دانم چیست
زیر دست شیرمردان یا نخواب
یا چو خوابیدی، صدایت را ببُر
یا گهی را از همان اول نخور
یا اگر خوردیش، تا آخر بخور
از آن دلی که بر او گرد روزگار نشست
امید خندۀ پاکیزه ای نباید بست
خم می هوس تازه ای نخواهد شد
دلی که در کف دوران هزار بار شکست
جهان نخوردی و کاری نراندی و پیری
و باز عاقبت کار آدمی مرگ است
چه زود یاس غزلخوان ناشکفتۀ باغ
به خاطرات پریشان دیگران پیوست
گناه می کند آن آدمی که می بازد
که عمر بازی جانانه ای است در یک دست
کمان کشیده بماند ضعیف خواهد شد
بزن به هر هدفی، چشم بسته و سرمست
ای قوم به حج رفته، کجایید؟ کجایید؟
دردا و دریغا که همه توی فضایید
خر آسیاب
تا جهانگرد مشرقی باشد
خشک مغز ببوی بی دردی
یک بیابان خشک و خاک آلود
می شود مقصد جهانگردی
تو بگو، با چنین زنی چه کنیم؟
چه بگوییم با چنین مردی؟
زین سفر غیر تبلت شیکی
چه رهاورد نیکی آوردی؟
راستی، خوب شد که له نشدی
زیر بن فهد ناجوانمردی
تکه ای از شهاب سنگی بود
آنچه رفتی زیارتش کردی
تو خر آسیاب اعرابی
گرد یک تکه سنگ می گردی
به آن ترانه که کشتند و سوختند و نزیست
که بیند اینک از او هیچ جا نشانی نیست
همیشه تلخ ترین قصه های دنیا را
نه هیچ گوش شنید و نه هیچ چشم گریست
خودش که سوخت، نشان و هویتش هم سوخت
که گفته اند که اصلاً ترانه دیگر کیست
گراز شاخه گلی را به زیر پا له کرد
گراز حرمت گل را نمی شناسد چیست
به کوری همۀ کوررنگ ها فردا
انار سرخ و علف سبز و آسمان آبی است
درخت سبز که این سان غریب گل دادی
میان آتش و خون مثل یک درخت بایست
آن فاجعه ماند تا ابد در یادم
من شاهد واپسین آن رخدادم
با جیغ زنانه ای پریدم از خواب
در درۀ گرگ ها به راه افتادم
در جادۀ سنگلاخ یک بیشۀ کور
همراه صدای جیغ رفتم تا دور
از وحشت مبهمی تنم می لرزید
شب بود و مِهی نمور و ماهی بی نور
آن جا که صدای جیغ خونین تر بود
جایی که هراس مرگ نجواگر بود
ناگاه شناختم که این خش خش چیست
این خرخرِ خندۀ گراز نر بود
مِه از نفس گراز زهرآگین بود
در زوزۀ باد کینه ای چرکین بود
دیدم پری کوچک غمگینی را
با نی لبکی که نغمه اش خونین بود
گلبرگ تنش میان خون پرپر بود
این جیغ و جنون فراتر از باور بود
بی شرم ترین قاتل دنیا آن شب
با سرخ ترین ترانه همبستر بود
چشمان پری خیره نگاهم می کرد
باد آمد و بوی وحشت و شرم آورد
از درد و هراس چشم هایم یخ بست
مِه روی تنم پتوی خیسی گسترد
انگار که خواب مادرش را می دید
آن دم که میان خون و غوغا خوابید
آرام گرفته بود و در برکۀ شب
نیلوفر آبی شد و با خود خندید
این خندۀ آخرین نیلوفر بود
فردا تن او دو مشت خاکستر بود
وقتی دیه اش را به پدر می دادند
پنجاه شتر قیمت این دختر بود
من شاهد نانجیب آن رخدادم
من پست ترین شاعر حزب بادم
دیدم که چگونه یک پری را کشتند
خاموش نگاه کردم و وادادم
بسیار زمان گذشت، اما هر بار
در خواب گراز دیده ام در شب تار
با جیغ پری می پرم از خواب هنوز
هذیان زده خیره می شوم بر دیوار
یک عکس به دیوارۀ این سرداب است
لبخند گراز قاتلی در قاب است
لبخند دهان خونی زالویی
کز خون ترانه هایمان سیراب است
پژواک صدای نی لبک در سر من
با نغمه ای از خون و جنون آبستن
با من به زبان پریان می گوید
برخیز و ترانۀ مرا جیغ بزن
بی مرد اگر زنی برود توی رختخواب
تا صبح وول می خورد و آه می کشد
با مرد اگر زنی برود توی رختخواب
تا صبح دول می خورد و آه می کشد
هر شب درون کوچۀ دلگیر بدمسیر
یک مرد راه می رود آرام و سر به زیر
غافل از این که باز دو چشم سیاه مست
عمری اسیر دورنمایی چنین حقیر
مثل کبوتران گرفتار در اتاق
در زیر طاق ابروی او کرده اند گیر
بی تاب رو به پنجره ای پرکشیدن اند
کاندر دلش زنی است دل انگیز و دلپذیر
ای مرد بی حواس، کجایی که عمر رفت
یک لحظه عاشقی بکن و بعد از آن بمیر
وقتی زمین گلی به تو تقدیم می کند
با دست لحظه ای طرب انگیز و بی نظیر
با شوق کودکانه بخند و بگو بده
با ناز دخترانه بگو نه، ولی بگیر
اگر را رها کن تو ای کس ببو
دگر از محالات چیزی نگو
اگر خالۀ بنده دودول داشت
گمان می کنم دایی ام می شد او
شعر ترجمه
فراموشم نکن
از شاعری گمنام
چون در آغاز جهان پروردگار
روی هر گل نام زیبایی گذاشت
یک گل چشم آبی ناخورده مست
بازگشت و باخجالت عرضه داشت:
«نام خود را من ز خاطر برده ام
نام من را از بهاران کم نکن»
پس خدا در گوش او آهسته گفت:
«ای گل زیبا، فراموشم نکن»
FORGETـMEـNOT
by: Anonymous
When to the flowers so beautiful
The Father gave a name,
Back came a little blueـeyed one,—
All timidly it came.
And standing at the Father’s feet
And gazing on His face,
It said, in meek and timid voice,
Yet with a gentle grace:
“Dear Lord, the name Thou gavest me,
Alas, I have forgot.”
The Father kindly looked on her
And said, “Forgetـmeـnot.”
گوز عاقل به در آید از کون
گوز بی عقل ولی از دهن است
گوز دادن وسط مهمانی
بهتر از حرف چرندی زدن است
شعر یک دلبرک خرحشری است
ددری در ددری در ددری است
نوبر باغ بهاری ابدی است
شمع شکرانۀ آتش به سری است
بخت بارآور باران آور
پر پروانۀ پیرانه سری است
شعر شیدای شرابی ـ شکری
می گیرای تگرگی ـ تگری است
حس لمس تن هر واژۀ آن
مثل همبستری تک نفری است
شعر با کاغذ آن خوردنی است
اگرت ذائقه ای گلشکری است
برترین زیور بانوی هنر
دُر دریای درخشان دری است
جام خیام و شراب حافظ
نوع سکرآور شعر بشری است
فارسی نیشکری شعله ور است
از هر آن عیب که جویند بری است
در زمانی که عقیم و زشت است
شعر زایایی و زیبانگری است
این الفبای شکوفایی ماست
کیمیای تری و باروری است
شیر و خورشید وطن خون جگرند
دورۀ دولت دور قمری است
لرزۀ آخری زلزلۀ
سیزده قرنۀ اثنی عشری است
باغ بی برگی ما سوخته است
دورۀ بی بری و بی ثمری است
دور درماندگی و بی دردی است
عصر خاکستری بی هنری است
چه بلایی سرمان آوردند؟
این چه بی شورشی و بی شرری است؟
شعر می گویم و آسیمه سرم
شرط شاعر شدن آسیمه سری است
خودکشی کار شقایق ها نیست
گرچه اوضاع دقایق تبری است
شاعران وطنی باخبرند
جنگ در خط مقدم خطری است
جرئتش را که ببازد شاعر
برگ و بار اثرش بی اثری است
مژدۀ سرزدن فرداها
بانگ سرزندۀ مرغ سحری است
کفتر نامه بری نوسفرم
مقصدم باغچۀ جن و پری است
پر اگرچند به بادی بند است
فارغ از دردسر در به دری است
لب آن بام نشستم که بر آن
ماه در دلبری و جلوه گری است
گور بابای خبرهای زمین
حالیا بی خبری خوش خبری است
طبق تاریخ در این بخش زمین
هرچه جز نظم دری رهگذری است
تا بجنبیم به خود می بینیم
نوبت بودن ما هم سپری است
شعر می ماند اگر شاعر آن
مثل یک مرغ مهاجر سفری است
راز مانایی ما آدم ها
زندگی در دل و جان دگری است
برای زن
عادتی که ماهیانه است
فقط برای تنبلی و اشک و آه و غرغر زنانه یک بهانه است
ولی برای مرد
عادتی که ماهیانه است
و درد و سوزشش هزار بار بدتر از پدیدۀ مشابه زنانه است
خون دل برای موعد کرایه خانه است
انسان چقدر کوچک و تنهاست در جهان
مثل گلی که در دل طوفان و تندر است
تا چشم باز می کند این نرگس خمار
در دست های باد ستمکار پرپر است
با قلب بی قرار و قدم های استوار
باید به سرزمین هوس های خویش رفت
هر جا که راه رفتنمان سخت می شود
محکم تر از گذشته بباید به پیش رفت
با جاده آن کنیم که با جاده می کنند
گام نخست ماست که دشوارِ ساده است
آغاز جنگ تن به تن پا و تاول است
پرتاب یک لگد به هیولای جاده است
آنان که بی اراده و منگ ایستاده اند
گویی به سوی ظلمت یک چاه می روند
آنان که دل به نقشۀ گمراه داده اند
هرگز نمی رسند، فقط راه می روند
بی دل زدن به راه به جایی نمی رسیم
تنها دلیل راه دلی بااراده است
آن همتی که بدرقۀ هر مسافری است
در ژرفنای رد دو پای پیاده است
غرنده مثل رعد و خروشان شبیه رود
زاینده مثل ابر و پریشان شبیه باد
یک روز پابرهنه و بی هیچ توشه ای
دل می زنم به راه و دگر هرچه باد باد
یک سایه نیز مثل من آواره می شود
تا دل به راه ها بزند پا به پای من
آن سوی دشت یک سگ ولگرد نیمه جان
زل می زند به بی کسی گام های من
هرقدر هم که دور و دراز است یک سفر
یک گام ساده نقطۀ آغاز راه ماست
راهی که سنگلاخ نباشد نرفتنی است
راهی که بی نشانه نباشد به ناکجاست
آن گناهی که به من واجب بود
فتح خواهرزن این جانب بود
بی شرف نیم وجب بود، ولی
سطح رشدش چقدر جالب بود
عصر آن روز که تنها بودیم
و زنم – شکر خدا – غایب بود
خودش انگار تنش می خارید
و به یک کار بدی راغب بود
گفتم این را نخورم مدیونم
بدرقم شهوت من غالب بود
دشت اول دو سه تا بوس گرفت
سرشب کل مرا کاسب بود
سنگک روغنی زیر کباب
لقمۀ کوچک بی صاحب بود
مردی که صدای قلب خود را نشناخت
تقدیر ترانه ای برایش ننواخت
مردی که نرقصید به ساز دل خود
جانانه ترین تانگوی دنیا را باخت
ضدحالی به من زدی؛ دِ برو
به سلامت، خوش اومدی؛ دِ برو
عاشقی؟ عشق تو سرت بخوره
حال ما رو به هم زدی؛ دِ برو
مرده شور قیافه تو ببره
تو چرا این قدَر بدی؟ دِ برو
باشه، بامزه ای... ولی حالا
می شه این قدر قر ندی؟ دِ برو
دم صبح او هنوز می نالید:
وا ا ا ا ا ا ا ا ا ای، آقای احمدی، دِ برو... هیش ش ش، چیه هی شوهر شوهر می کنن، اَه!
چشمان تو می کارد و می پروردم
در باغچه اش به بار می آوردم
یک روز دلم به باغ یک آینه رفت
دل هم که به هر سو برود می بردم
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
آدم چه زود از زن خود خسته می شود
بعد از چهار ماه زنش جای خواهر است
شاعر، تو نه مثل دانته و لورکایی
نه این که شبیه حافظ و نیمایی
اما وسط ورطۀ آزادی و نان
تو یک تنه بیش از همه شان شیدایی
رؤیاهاتو از دست نده
واسه این که اگه رؤیاهات از دست برن
زندگی عین بیابون برهوتی می شه که برفا توش یخ زده باشن
لنگستون هیوز ـ شاملو
رؤیاهام
ای کاش من هم
یک خوک بودم
با شادمانی
گه می نمودم
توی توالت
ظلم است ریدن
جایی دومتری
بی هیچ روزن
ناراحت و تنگ
هر پات یک ور
چون فیلسوفان
خیره به یک در
یک انقلابی
ای کاش می شد
می شد برینی
در بستر خود
با یک در باز
خیره به یک هال
هالی که در آن
یک داف باحال
مثل خود تو
کون لخت و جیگر
بوسی هوایی
بفرستد این ور
ای که گفتی ادب نمی دانی
مایۀ ننگ شعر ایرانی
شدی از دست شعر من عصبی؟
وای مامان، چقد تو باادبی
من که رک گفته ام که عین یه خر
آشو با جاش می خورم جیگر
تو چرا شعرهامو می خونی؟
کرم داری خودت؛ برو اونی
ادبو داشتی؟ نگفتم کون
او و و و و و وف، اون، اونِ خوشگل و دون دون
فکر و ذکر پسرک یک چیز است:
لوبیایش جک سحرآمیز است
در دلش زلزله ای یک بند است
در تنش چک چکه ای یکریز است
سرش از بوی سبویی سرمست
لبش از عطر خمی لبریز است
زرد و نارنجی و سرخ است بلوغ
باغ سودازدۀ پاییز است
برۀ گمشده در رؤیاهاست
لای یک مه که غلیظ و لیز است
کشف هر راز نهان در دل مه
یک شکار هیجان انگیز است
گرچه آقای معلم گفته
گل پسر، دست نزن که جیز است
چشم و گوشش پسرک وا شده و
دست او یکسره زیر میز است
صد بار امیدهای دلم را شمرده ام
اما هنوز هم به گمانم یکی کم است
من آن امید ناب ترین را
از یاد برده ام