در تمام حیات یک خانم
لحظه های سکوت کمیاب است
عمه جان هیچ وقت ساکت نیست
به جز آن موقعی که در خواب است
طرح تقدیر خودت را خودت انداخته ای
خانۀ بخت خودت را تو خودت ساخته ای
زندگی بازی نردی است فقط در یک دست
تو خودت را که ببازی، همه را باخته ای
زندگی میدان کشتی گیرهاست
رزمگاه ببرها و شیرهاست
رتبۀ یک واقعاً رزمنده است
رتبۀ دو اولین بازنده است
درد پیری درد بی درمانی است
هیکلت اسقاط می گردد به کل
پیرمرد از پله ها افتاد و گفت:
پیر شُل بدتر بُود از ...یر شُل
موهای تو جذاب ترین حالت کل
ابروی تو محراب ترین معنی پل
چشمان تو بی تاب ترین مرغابی
لبخند تو کمیاب ترین گونۀ گل
هرچند لباس های او مندرس است
هرچند دل آموختۀ استرس است
در برق نگاه زنده و مغرورش
ته رنگی از آن طلای پنهان مس است
سال های دانشگاه یک پدیدۀ ...یری است
نصف آن درون کون، نصف دیگرش در حلق
بچه رفت دانشگاه، مثل ...یر قبل از جلق
مدرکی گرفت آمد، مثل ...یر بعد از جلق
موجی که به پا خاسته یک طوفان است
بذری که به پا خاسته باغ افشان است
رودی که فرونشست مردابی شد
انسان چو به پا خاست ابرانسان است
دل ما در جوانی پیر پیر است
کز این نفرین شرقی سیر سیر است
برای مردن این نسل زود است
برای بودنش هم دیر دیر است
بهترین استاد درس زندگی
حضرت شیخ المشایخ باسن است
پیر من هرچند باشد زیر من
جای او بر تخم چشمان من است
دوش گفتم: هارد سکس روزگار
بی تف و بی وازلین و روغن است
این که توی کون من جا کرده است
...یر نه، این لعنتی تیرآهن است
گفت: وقتی زندگی می گایدت
شل گرفتن بهتر از جر خوردن است
هوس سیب کرده ام امشب
سنگ مفت است و سیب ها مفت اند
میوه وقتی رسید می افتد
سینه هایت چرا نمی افتند؟
او رشته به رشته پیلۀ خود را بافت
اما چو اسیر خویشتن شد دریافت
هر بافته را دوباره باید که شکافت
تا بال گشود و سوی خورشید شتافت
نگو کلفت پخی بوده داریوش کبیر
ستایش عظمت های رفته مرده خوری است
درفش کاوه که روزی بزرگ بود، الآن
شبیه مغز تو و دول من فقط دکوری است
من و تو غیرتمان کو که مادر میهن
همیشه جندۀ ملای ...یردایناسوری است
چشمان تو ماه خفته بر آب من است
بی خوابی مهتابی مرداب من است
هر شب که قدم به خواب من بگذاری
تنها گل شب بوی زمین خواب من است
هر زمانی خشمگینی از کسی
بی شتابی بشمر از یک تا به صد
بعد هم خیلی متین و باوقار
فک او را خرد کن با یک لگد
پیچان و خروشان و دمان می تازد
خود را به میان دره می اندازد
رودی که اراده کرده دریا باشد
با خون خودش دریا را می سازد
آفتاب آزادی بارآوری است
ساغر سکرآور جان پروری است
روز حتی از میان روزنی
باز همچون خندۀ افسونگری است
با لعاب آفتاب کامیاب
بر لب گل خندۀ زیباتری است
دشت وقتی نورباران می شود
هر گلی را رنگ و بوی دیگری است
سبز و سرخ و آبی و زرد و بنفش
رنگ شادآهنگ هر گل نوبری است
زندگی درک همین زیبایی است
این شعور روشنایی باوری است
پیرها گویا از آن روز نخست
از لحاظ عقل پیری بوده اند
پیرمردان در جوانی هایشان
نره شیران دلیری بوده اند
فکر آن را هم نباید کرد که
لاشخورهای حقیری بوده اند
پیرزن ها در جوانی هایشان
دختران سر به زیری بوده اند
فکر آن را هم نباید کرد که
در به در جویای ...یری بوده اند
به دنبال جهانی ماورایی
شبیه منگ ها توی فضایی
تو انسانی و اینک زنده هستی
چه می جویی ورای روشنایی؟
آن ماه که در دایرۀ مینایی است
دروازۀ رو به غرب دختردایی است
از دوش به یادگار دردی دارد
کامروز نصیب من فقط لاپایی است
آن گل که درون دیده ای می روید
از فاصله های دور هم می بوید
در باغ نگاه هر زن زیبایی
هر مرد گل گمشده ای می جوید
یک خر بی جفت خرتر می شود
ماده تر یا این که نرتر می شود
مانع ارضای هر میلی شوند
آتش آن شعله ورتر می شود
مرغ عشق تلخ و تنهای قفس
پر به پر پرخاشگرتر می شود
بر زغالی فوت وقتی می کنند
دم به دم آتش به سرتر می شود
یک فنر وقتی فشارش می دهند
هی فنرتر در فنرتر می شود
هرکجا دختر پسر دور از هم اند
فرد دخترتر پسرتر می شود
من و تو هموطن، دو بی بخاریم
که ...یر و خایه ای اصلاً نداریم
اگر این حرف را باور نداری
بیا شلوار خود را دربیاریم
تمام دلخوشی من خیال رفتن داشت
شبی که آمدنت حس و حال رفتن داشت
سکوت و بهت غریبت مرا چه می ترساند
سکوت بود، ولی قیل وقال رفتن داشت
در آسمان من آن شب ستاره ها مردند
که چشم های زلالت ملال رفتن داشت
میان آتش و خون بال بال می زد دل
که جفت او سفری بود و بال رفتن داشت
در این مضیقۀ هنگامه های دل دادن
دل تو با چه بهانه مجال رفتن داشت؟
نگو که فال به حافظ زدی و رخصت داد
کجای حافظ شیراز فال رفتن داشت؟
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
و یار باز نیامد؛ خیال رفتن داشت
خدا ...یر خر آفریده، ولی
نه تنها برای کس ماچه خر
که از بهر کون همان کس خلی
که رفته ست دنبال علم و هنر
غزل باید برآید مست و خوشگل
نه از روی زبان که از ته دل
برآید از دل و بر دل نشیند
تر و شاداب و شورانگیز و کامل
شعر من، ای امید پنهانی
ای نسیم همیشه طوفانی
در شب سایه های ترس آور
تو همان کودک هراسانی
که در این کوچه های تنهایی
راه گم کرده و پریشانی
تا بگویی که من نمی ترسم
با صدایی بلند می خوانی
در شب خشک و بی ستارۀ من
تو امید ستاره بارانی
شب و پژواک ترسناک سکوت
تو و آوازهای نورانی
تورم مثل ...یری رفت بالا
خداوندا، به داد کون ما رس
در آن کشور که ملا حاکم اوست
فقط شلوار پایین آید و بس
خواهر مؤمن محجبه ام
اجنبی های مرده را نپرست
حاجت از پنج مرده می خواهی
این چنین زشت و خوارمایه و پست؟
به خران واگذار ادیان را
ای خوش آن کس که از خریت رست
سجده کن جانب الهۀ عشق
بی قرار و برهنه و سرمست
با تنی تفته و عرق کرده
باید احرام عشقبازی بست
مست و منگ از شراب هورمون ها
گیج و لرزان جلو بیاور دست
هیچ چیزی به ناز چیز پسر
به دل هیچ دختری ننشست
پنج تن را رها بکن در گور
سه تن آل شرت را عشق است