شعرهای مهدی احمدی
شعرهای مهدی احمدی

شعرهای مهدی احمدی

شعر و طنز

هفت سه گانی 3

(1)

«اُه، چه فرزم، منو باش!»

پیرزن گفت؛ همان وقت که با سر

رفت تو کاسۀ آش

 

(2)

صحنۀ بوسۀ سانسورشده چی داشت که سانسورچی لرزید و گریست؟

وسط این همه جنگ، این همه خون

بوسه ای بود... ولی دیگر نیست

 

(3)

حرف هایی قشنگ می گویی

راستش را به من بگو لطفاً

از من ای بی شرف، چه می جویی؟

 

(4)

گر نروید بر لبت لبخند

آرزوهای قشنگ من

یک به یک بار سفر بندند

 

(5)

اشک هایم از غم زمانه است

از غم کرایه خانه است

عاشقی بهانه است

 

(6)

آرزوهایی داشت

مرگ

همه را از دوشش برداشت

 

(7)

گر ز سوراخ کلیدی بنگرد یک مرد

ممکن است از مادرش چیزی ببیند که

طفلکی را بدرقم سرخورده خواهد کرد

باران شهاب سنگ ها

امروز چه نازنازی و گل شده ام

یک جور ملوس و خوشگلی شل شده ام

انگار شهاب سنگ خورده به سرم

با حالت آسمانی ای خل شده ام

 

امروز چه نازنازی و گل شده ای

یک جور ملوس و خوشگلی شل شده ای

انگار شهاب سنگ خورده به سرت

با حالت آسمانی ای خل شده ای

 

امروز چه نازنازی و گل شده است

یک جور ملوس و خوشگلی شل شده است

انگار شهاب سنگ... این شاعر ما

با یک سره بنگ ظاهراً خل شده است

 

باران شهاب سنگ ها می بارد

روزی دو هزار آدم خل می کارد

وقتی که زمین پر از کثافت باشد

آدم هوس عالم بالا دارد

هفت سه گانی 2

(1)

عقل را دخترک چو باخته است

غیر نان در تنور چسباندن

کاری از دست بنده ساخته است؟

 

(2)

اندام تو یک درخت نوخاسته است

با پیرهن گل گلی زیبایی

خود را به شکوفه نیز آراسته است

 

(3)

هرکجا پول هست، شیطان هست

هرکجا پول نیست، موجودی

بدتر و بی شرف تر از آن هست

 

(4)

درس عشق می دهد

زنی سپیدموی

بر مزار شوی

 

(5)

ز بی پولی بنالد آدمیزاد

ولیکن هیچ کس را دیده ای که

ز بی عقلی برآرد بانگ و فریاد؟

 

(6)

اگر یک بوسه روی گونه اش می کاشتم آن روز

درختی بود تا الآن

درختی زنده و پیروز

 

(7)

این را که تو سیمین تنی و گل رخسار

یک بار به دختری بگو تا شیطان

یکریز به گوش او بخواند صد بار

و خروسی می خواند

و خروسی می خواند

و اذانی

و طلوعی

و هجوم همۀ عاطفۀ تازۀ صبح

مادرم روشن و پاک است به اندازۀ صبح

مادر

مادر

مادر

می درخشد چشمانش

و طلوعی دیگر

زن دور ضریح گرم هق هق شده بود

زن دور ضریح گرم هق هق شده بود

از حفظ حجاب خویش فارغ شده بود

هر چیز طلب کرد، همان روز گرفت

انگار امامزاده عاشق شده بود

همیشه به حرف دلت گوش کن

سر راه کیهان خدایان عشق

سری هم به سیارۀ ما زدند

از آواز زن ساز نو ساختند

برای دل مرد سرنا زدند

 

بنال ای زن، از عمق جانت بنال

خدای هوس ها چنین حکم کرد

که یک زن بنالد در آغوش مرد

چه هنگام لذت، چه هنگام درد

 

تن زن در آن رخت زیباتر است

که دور تنش خون مادر تنید

جز این رخت هر چیز دیگر که هست

به دستان مستانه باید درید

 

دو تا توپ داری که تا پای مرگ

مرا در پی خویش خواهد دواند

بیا تا خود صبح بازی کنیم

پسربچه ها بچه خواهند ماند

 

هزار آری داغ و پراشتیاق

درون نه ای سرد و مغرور هست

زبانت اگر نیش زد باک نیست

عسل هست جایی که زنبور هست

 

تنت را اگر بوسه باران کنم

شکوفا شود شاخ شیپوری ات

در انگشت هایم که بفشارمت

خم مِی شود باغ انگوری ات

 

اگر باز هم خیس شبنم شدی

به گل های قالی هم آبی بده

پلنگ پتو بی قرار است باز

به او نیز جام شرابی بده

 

فقط لحظه ای مستِ هشیار باش

به هر حملۀ عقل پاتک بزن

بدان زندگی خندۀ لحظه هاست

بخند و به این لحظه چشمک بزن

 

خداوند یار سه جور آدم است:

تهی مغزها، بچه ها، مست ها

پس او یار دلدادگان نیز هست

که هستند مجموعۀ هر سه تا

 

خدا کودکی را به آن زن دهد

که در حق مردی نکویی کند

نه در خرج جان و نه در خرج تن

نباید کسی صرفه جویی کند

 

جوانی همان قطرۀ شبنمی است

که همراه باد سحر می رود

دریغا که این سرگل زندگی

به پای جوانان تلف می شود

 

به فردا نینداز آن بوسه را

که امروز هم می توان هدیه داد

به خوشبختی کوچکی دل ببند

که لب بر لب آرزویی نهاد

 

اگرچند حلوا لذیذ است و خوش

بخور غوره را بر سر شاخ تاک

که تا غوره حلوا شود، ای بسا

که ما خفته باشیم در قعر خاک

 

همین که لبم بر لبت قفل شد

زمین و زمان را فراموش کن

دل یک زن عاقل تر از عقل اوست

همیشه به حرف دلت گوش کن

هفت تک بیت 1

(1)

دلک ما که سوی ما باشد

چه کسی روبروی ما باشد

 

(2)

با قدم پشت قدم پشت قدم

می رود راه درازی آدم

 

(3)

عشق اگر یک خدای نابیناست

پس چرا هرچه می کند زیباست؟

 

(4)

خدای بخت بخندد به او که زیباروست

جهاز دختر زیبا درون چهرۀ اوست

 

(5)

نیستم مالک املاکی، پس

دست من دوست من باشد و بس

 

(6)

حقیقت است که روی سمند بخت سوار است

دروغ گام نخستین به سوی چوبۀ دار است

 

(7)

زنده و پاینده بادا این دو دست

آدمی معمار تقدیر خود است

ای نوگل من، دخترک ترک زبان

ای نوگل من، دخترک ترک زبان

ای یاسمن دامنه های سبلان

مثل گل روی فرش تبریز بمان

از باد خزان همیشه در امن و امان

هفت سه گانی 1

(1)

با خودش این گونه نجوا کرد مرد:

«علت عاشق ز علت ها جداست»

بعد لب های خرش را ماچ کرد

 

(2)

هر زمان بهار می شود

کویر هم

بی قرار می شود

 

(3)

تجربه کاری است که خر می کند

مرد خردمند از آغاز کار

از خطر البته حذر می کند

 

(4)

پیچک از خانۀ ما رفته به دیدار پری، دخترک همسایه

من لب باغچه تنها هستم

و چه شیرین و بهاری مستم

 

(5)

آن دو چیزی که به رنگ سرخ خویش

بد بلایی بر سر خویش آورند

آلبالو و لبان دخترند

 

(6)

بخت هم چیزی است مثل یک غزال

قسمت سرپنجۀ شیر نر است

او نمی افتد به دست هر شغال

 

(7)

خود را به بوی مست بهاران سپرده بود

وقتی کنار پنجره آهسته می گریست

آن دختری که گوش به باران سپرده بود

دانلود رایگان کتاب های مهدی احمدی

برای دانلود رایگان چهار کتاب شعر من کلیک کنید. این لینک شما را به وبلاگ دیگر من هدایت می کند که در بخش پیوندهای آن (در پایین صفحه) لینک دانلود کتاب های من قرار داده شده است: ضرب المثل های اروپایی

پروانه

اشک هایت چشم هایت را چه زیبا کرده اند

هفت دریا عشق را در خویش معنا کرده اند

 

گونه ها را با گلابی تازه آبی داده اند

چشم ها را با شرابی کهنه شهلا کرده اند

 

اشک ها شعر تر شورند و با هر چکه ای

نغمه ای مستانه را دزدانه نجوا کرده اند

 

قصۀ شب زنده داری های عصر غار را

با نوای تازه ای در بوق و کرنا کرده اند

 

گفته بودی عاشق مردی نخواهی شد، ولی

کرده هایت گفته ها را خوب رسوا کرده اند

 

گفته ها چون عاقلی بزدل کنار ساحل اند

موج را از توی ویلایی تماشا کرده اند

 

کرده ها چون عاشقی جاهل، ولی دریادل اند

در شب طوفان شنایی بی محابا کرده اند

 

زندگی یک لحظه است و خیلی از هشیارها

سال ها این لحظه را امروز و فردا کرده اند

 

دوستت دارم دو تا واژه ست و دیگر هیچ چیز

این دو را صد مرتبه پایین و بالا کرده اند

 

پیش خود صد مرتبه صغری و کبری چیده اند

عشق را یغمای صد آیا و اما کرده اند

 

عشق تک فرزند دلبند دلی دیوانه است

لوح بختش را خدایان مهر و امضا کرده اند

 

لحظۀ زاییدن این کودک مهتاب رو

تک تک اعضا چه جانفرسا تقلا کرده اند

 

هرچه شیداتر بسوزی، دلرباتر می شوی

شمع را تاب و تب این راز شیدا کرده اند

 

میل زیبایی و زایایی و شور زندگی

گل به گل باغ تماشا را شکوفا کرده اند

 

آرزوهایی یکی از دیگری مستانه تر

در دل ابریشمین کرم غوغا کرده اند

 

دختری که دست و پای خویش را گم کرده است

شانه های او پر پروانه پیدا کرده اند

یک پای رونده راه را می سازد

یک پای رونده راه را می سازد

با گام نخست جاده می آغازد

حتی سفری به دور دنیا را هم

گام یکمین به راه می اندازد

نیک دانم که جهان چون گردد

نیک دانم که جهان چون گردد

پولم آنگاه که افزون گردد

در فراق رخ همچون قمرم

دل بسیار کسان خون گردد

جنگ تو و زندگی هراس انگیز است

جنگ تو و زندگی هراس انگیز است

یک جنگ مهیب و خشن و خونریز است

در بازی روزگار یک قانون هست:

بردن همه چیز نیست، تنها چیز است

دریاچۀ رؤیا

دوست داری که به بالا برسی؟

به بلندای تماشا برسی؟

 

دوست داری که به یک چشم زدن

سر یک قلۀ زیبا برسی؟

 

بال ها را بگشایی سرمست

به فراسوی ثریا برسی؟

 

پسِ پشت مه و خورشید و فلک

به جهان های نه پیدا برسی؟

 

دل تو رای کجاها دارد؟

دوست داری به کجاها برسی؟

 

یک دم آواز دلت را دریاب

تا همان دم به همان جا برسی

 

دل به دریا زدن از رود آموز

رود شو تا که به دریا برسی

 

در پی رود دل خویش برو

تا به دریاچۀ رؤیا برسی

کسی خوشبوترین انسان دنیاست

کسی خوشبوترین انسان دنیاست

که از هر بوی میرایی مبراست

میان مسجد و میخانه راهی است

که رد کفش های حافظ آن جاست

چشم های دخترک

چشم های دخترک دو شاعرند

خالق تمامی ترانه های عاشقانۀ معاصرند

 

چشم های دخترک فرشته اند

این فرشته های وحی

تخم خویش را

در میان واژه واژۀ تمام حرف های شاعرانه کشته اند

نقش خویش را

در میان سطر سطر دل نوشته ها

با قلم پَر امید

با دوات سرخ دل نوشته اند

تاروپود فرش دستباف عمر را

با نخ طلایی حریر لحظه های ناب رشته اند

چشم های دخترک دو ساقی اند

چشم های دخترک دو ساغرند

از عصاره های ساحران لبالب اند

حرف عشق و عاشقی که می شود

چشم های دخترک

لبّ مطلب اند

 

چشم های دخترک یگانه اند

اتفاق های نادر زمانه اند

چشمۀ تمامی کرشمه های دخترانه اند

در حریم باغ بی کرانۀ بهار

نبض سبز دانه های زیر خاک

درد زایش جوانه اند

ترنم فلوت باد شرقی اند

بین برگ های تک درخت توت

بازی الهه های جنگل اند

                                   با ندیمه های شاهزاده خانم نسیم

لابه لای شاخه های یک بلوط

چشم های دخترک

ساقه های زعفران

که بوی بوسه روی دست های پینه بستۀ دروگران دشت های شرق را گرفته اند

غنچه های روشن گل محمدی

که عطر اشک های دختران در خیال های بی نشانه غرق را گرفته اند

بوی بوته های وحشی تمشک نوشکفتۀ بهاری اند

مدح دسته جمعی امیر صبحدم

در سرود صد هزار قمری و قناری اند

 

چشم های دخترک دو آسیاب بادی اند

که روی تپه ای کنار روستا

مست بوسه های باد بامدادی اند

دو کفتر سفید چاهی اند

که شامگاه

آن زمان که کوه ها و دشت ها و راه ها سیاه می شوند

عاشقانه محو انعکاس نور ماه توی چاه می شوند

 

چشم های دخترک

گوشواره های زهره اند

ستاره های روی دوش دب اکبرند

در میان شرّوشور بارش شبانۀ شهاب ها

لا به لای حلقه های رنگی زحل

سمندهای بالدار آتشین سم اند

روی جادۀ سیاه چاله ها

بلیط های یکسره به آسمان هفتم اند

 

چشم های دخترک

دختران برده اند

که در میان محملی به سوی سرنوشت خویش می روند

لوک های مست عاشق اند

که در سراب پیش می روند و پیش می روند

 

چشم های دخترک

حس روشن فرود بی صدای قاصدک

روی آستین یک اسیر سالخورده اند

شوق یک سواری دراز

روی زین مخملین اسب سرکش مراد

در دل همیشۀ خدا گرفتۀ کنیزهای اندرونی امیر مرده اند

 

چشم های دخترک

آرزوی سبز جاودانگی

شور سرخ زندگی

بوی خون تازه در دماغ یک گلادیاتورند

روی برف ها

ردپای خرس قطبی اند

به سوی یک زمین امن

دو جادۀ میانبرند

 

چشم های دخترک

چشم روشنی برای کودکان نورسیده اند

رازهای شرمگین عشق آسمانی زمینی اند

رازگون تر از زنان پا به ماه

در نگاه های کنجکاو بچه های چشم و گوش بسته اند

بی ریاتر از دروغ دختران فالگیر

در هزارتوی گوش های با دروغ خوگرفتۀ زنان دل شکسته اند

فال های نیکبختی اند

مژدۀ به در رسیدن مسافران گمشده

خندۀ به سر رسیدن طنین تیک تاک ترسناک تک تک دقیقه های روزگار سختی اند

 

چشم های دخترک

رازهای عاشقانۀ مگوی دختران تازه بالغ اند

حلقه های ازدواج مردهای عاشق اند

کله قندهای کوچک عروسی اند

قصه های ازدواج دختر گدا و شاهزاده اند

آن زمان که در رکابشان

                                 زیر نور شمع ها

هزار ساقدوش شاد ایستاده اند

 

چشم های دخترک پیاله اند

پر از شراب هفت ساله اند

وقت عشقبازی شبانه با نسیم

گونه های سرخ لاله اند

موقع دریدن همیشه دردناک پرده های غنچه ها

بر جبین نوعروس های باغ

قطره های ژاله اند

 

چشم های دخترک

برکه های آسمانی اند

آرزوی جوشش دوبارۀ زلال چشمۀ جوانی اند

روی موج های بی قرار زنده رود

رقص سرخوش مناره های اصفهانی اند

روی آب های پرتلاطم خلیج فارس

دو قایق سفید بادبانی اند

در میان دره های زاگرس

مسیر کوچ ایل بختیاری اند

بره های شیری عشایرند

موطن تمامی مسافران

مقصد یکایک پرندگان خستۀ مهاجرند

زیر خاک بیمناک ری

سیاه چال های کاخ والی اند

توی بادگیرهای یزد

زوزه های باد سرد و سرکش شمالی اند

چشم های دخترک

مردمان بی قبیله اند

ولی

اهالی همین حوالی اند

 

چشم های دخترک

تپیدن هزار بار در دقیقۀ تمام قلب های ده

در میان بانگ رعد

                          –  بانگ موحش درای –  

وقت کوچ کردن اجنۀ سیاه خشکسالی اند

در پس هزار سال سوخته

صدای جیغ زایمان ابر

صدای پای خیس سوسمار روی تخته سنگ های صاف بین جویبار

صدای آبشار

صدای آب

توی گوش های گردوخاکی اهالی اند

 

چشم های دخترک

دختر قشنگ خان روستا

در نگاه بچه رعیت اند

چشم های دخترک

حسرت اند

یک مرد به خوابی ابدی رفت و غنود

یک مرد به خوابی ابدی رفت و غنود

یک بچه به روی زندگی چشم گشود

دیروز یکی بود که اینک رفته

امروز یکی هست که دیروز نبود

برف

برف باریده است بر در و بام

ای زمستان نورسیده، سلام

 

برف نو، خندۀ سپید امید

بزدای از دلم غم ایام

 

من و این لحظه های بارآور

من و این خنده های شیرین کام

 

هفتۀ اول زمستان است

آسمان مهربان، زمین آرام

 

شده هر کوچه و خیابانی

مثل یک دلبر سپیداندام

 

بوسۀ کفش های من بر برف

عاشقی کرده است گام به گام

 

ای نسیم خنک، بیا با من

شادمان توی کوچه ها بخرام

 

شاد باشید، برف آمده است

ای خوشا این جهان بدین هنگام

شاعر مُرد

شاعر هنوز شاعر گمنام بود و مرد

شعرش هنوز مختصری خام بود و مرد

 

شاعر کسی نبود؛ نه مالی، نه مکنتی

عضو زباله دانی ایام بود و مرد

 

در روزنامه عکسی از او چاپ کرده اند

با حرف های مفت که ناکام بود و مرد

 

وقتی که مرد، دختر همسایه مزه ریخت:

«طفلک! بمیرم آخ! چه آرام بود و مرد»

 

آرام بود؟ گرچه صدایش گرفته بود

روی لبش ولی پر دشنام بود و مرد

 

عاشق نبود؟ بود؛ نگاری نداشت؟ داشت

عشقش فقط معطل یک گام بود و مرد

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

پس آن که مرد عمۀ بابام بود و مرد؟