شعر من تا بر تن من جوشن است
جان من تا جاودان رویین تن است
در هجوم تیرهای تیرگی
چشم من بر روی ماهش روشن است
بی قراری های جان شاعران
چون ویار یک زن آبستن است
هر غزل در لحظۀ زاییدنش
مثل یک نوزاد گرم شیون است
توی گوشم گریه های کودکم
همچنان آواز بشکن بشکن است
شعر تر چون دختری ناخورده مست
با شراب هر هوس تردامن است
دلبری دلخواه، اما دمدمی است
گاه رام است و زمانی توسن است
با غم نان و هراس پاسبان
گرچه بار شاعری مردافکن است
گم نخواهم کرد راه خویش را
تا چراغی در دلم چشمک زن است
آرزویی مادر هر شعری است
مادر هر شعر شیرین یک زن است
گفتن آن پادشاه شعرها
پادشاه آرزوهای من است
کیمیای عشق شعرم می کند
شعر بودن به ز شاعر بودن است
خداوندا، تو که رب العبادی
تویی که مظهر انصاف و دادی
چرا در بین شرق و غرب عالم
ترازوی خودت را کج نهادی؟
سر تقسیم نعمت هات ریدی
به ما نفت و به آنان عقل دادی
عطا کردی به آنان کون تنگی
به ما انداختی کون گشادی
به آنان نیچه و سقراط و ولتر
به ما پورازغدی بی سوادی
به آنان وینستون چرچیل دانا
به ما ملای معتاد جوادی
چنانچه خویش را عادل بخوانی
فقط گه خورده ای، آن هم زیادی
پروانه صبور بود و بالش را بافت
بادام صبور بود و مغزش را یافت
اما دلم از انار دلخون دریافت
باید که شتافت، باید از شوق شکافت
آن دو تایی که توی سوتین اند
این سه تایی که توی شرت من اند
روی هم رفته پنج تن هستند
روی هم هم نرفته پنج تن اند
پرندگان مهاجر همیشه بی تاب اند
خمار بال زدن زیر نور مهتاب اند
مسافران سبکبار بی وطن هستند
چهار هفته فقط میهمان تالاب اند
برای مرغ مهاجر سکون غم انگیز است
فقط زمان سفر سرخوش اند و شاداب اند
هوا هوای ز جا کندن و رها شدن است
دوباره خواب سفر دیده اند و بی خواب اند
همیشه مقصدشان مبدأیی دوباره شود
و باز در پی کشفی دوباره و ناب اند
فیلم سوپر ببین که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
تا به اندازه ای که سیر شوی
ناف و پستان و ساق و ران بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی
رازهای شکوه خلقت را
در تن دختری جوان بینی
در دعای اُ مای گاد طرف
از خداجویی اش نشان بینی
به تخیل مجال اگر بدهی
خویش را شخص دون ژوان بینی
چشم و گوش تو باز خواهد شد
تا جهان های بی کران بینی
خوب دقت بکن که فرمولِ
خلقت خویش را عیان بینی
یک نما بیش نیست قصۀ عشق:
یک فلان توی یک فلان بینی
راه خود را رود خیلی زود پیدا می کند
هر زمان آغوش دریا را تمنا می کند
آب وقتی فی البداهه ساز رفتن می زند
چک چک یکریز او در دشت غوغا می کند
سنگ ها را سخت و سرمستانه از جا می کند
همچنان سنگر به سنگر راه را وا می کند
زنده و توفنده وقتی دل به راهی می زند
با کدامین صخرۀ خارا مدارا می کند
اشتیاق دیدن نادیده های زندگی
قطره های آب را این گونه شیدا می کند
هیچ آبی بدتر از یک آب خواب آلوده نیست
آب را ادراک و بیداری گوارا می کند
چون هوس یک الهۀ کور است
راه را اشتباه خواهد رفت
عشق با یک نگاه می آید
و پس از یک گناه خواهد رفت
لحظه هایی که خالی اند از روح
لحظه هایی که خالی اند از تن
لحظه هایی که خالی اند از فکر
لحظه هایی که خالی اند از من
لحظه های زلال انزال اند
لحظه هایی ز هیچ آبستن
لحظه های تولد معکوس
بازگشتن به پیکر یک زن
من که سر درنیاورم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست
حافظ
گر تو سر درنیاوری به دو کون
من به یک نصفه کون شوم مجنون
ماه در تشت آب
ماهِ در تشت که کون پسر است
معنی ناب تصوف باشد
وقتگیر است که کس پف بکند
کون ولی خلقتش از پف باشد
در حریم حرم کون رفیق
دوست مشتاق تشرف باشد
هدفی را که به این نزدیکی است
نزنی، جای تأسف باشد
هر رفیقی که تعارف بزند
گر بگویم نه، تعارف باشد
دوست آن است که هنگام نیاز
یار بی شرم و تکلف باشد
فعل ترکیبی یاری دادن
محتمل نیست تصادف باشد
در همین فعل رفاقت کردن
جای یک عمر توقف باشد
باسنی کعبۀ مقصود من است
که فقط منتظر تف باشد
پرچم کشور عشق آن شرتی است
که چو پیراهن یوسف باشد
مرداب دلم در خود و با خود پوسید
تا این که شبی ماه لبم را بوسید
آن لحظه که عکس ماه در من افتاد
طوفان شد و مرداب من اقیانوسید
از لذت بی خودی که آگاه شدم
با نعرۀ گردباد همراه شدم
تن را که به بوسه های باران شستم
من آینۀ الهۀ ماه شدم
حالا تن من کاخ پری ها شده است
هر قطرۀ من محو تماشا شده است
من آینه ام، بی خود و بی رنگ و نشان
این آینه با عکس تو زیبا شده است
خودپسندی و مدح کردن خویش
هست اسمش شبیه سازی عشق
هر کسی عاشق خودش شده است
بی رقیب است توی بازی عشق
برقی ز نگاه بی قراری کم شد
یک قلب شکسته شد، دو زانو خم شد
گنجشک ترانه خوان شهر پریان
آن قدر گرسنه ماند تا آدم شد
شادمان سرگرم دست افشانی است
مست و سرخوش پای بازی می کند
هر کسی یک کون بی مو و سفید
زیر دستش نی نوازی می کند
هر زمان دخترکی روی لبانش گل سرخی دارد
باز من توی همان حال و هوای طرب انگیز دبیرستانم
باز هم هشت کتاب
زیر میزم باز است
باز هم زیست شناسی
مبحث هورمون ها
من چه مستم امروز
و تمام بدنم می خارد
همکلاسی هایم
نصفشان دختر اگر می بودند
پردۀ پنجرۀ مدرسه مان پردۀ الفیه نبود
باز من تب دارم
و سراپا خیسم
از پس پرده چه خواب خنکی می آید
می گذارم سر خود را بر میز
چشم ها را می بندم
و لبانم را می لیسم
دلکم عاشق یک دخترک بی نام است
که سر میز بغل دستی جایش خالی است
دخترک روی لبانش گل سرخی دارد
دخترک می خندد
من می خندم
دخترک روی لپ من گل سرخی می کارد
در من هوسی چرخ زنان است هنوز
آن هورمون مرموز روان است هنوز
اعضای تنم یکی یکی پیر شدند
یک عضو در این بین جوان است هنوز
بوده دلت بخواد که دیوونه باشی و
مغزت شبیه قلب بشه با یه تیر توش؟
اون لحظه آب دستته باید بذاری و
کاغذ بیاری و بنویسی یه چیز روش
شاید همین یکی بشه تک شعر زندگیت
شاید همین یکی
آنچه شب در خود استتار کند
خندۀ ماه آشکار کند
خواب را نور ماه می دزدد
گرگ را نور ماه هار کند
ماه وقتی که پا به ماه شود
چون زنی حامله ویار کند
تا سرک توی خانه ها بکشد
حقۀ تازه ای سوار کند
هوسی خفته را بشوراند
دلکی تشنه را خمار کند
مرد را خندۀ شب مهتاب
می تواند که بی قرار کند
چه کسی قادر است موقع مد
موج دیوانه را مهار کند
شب شیدایی شکارچی ای است
تا در آن آهویی شکار کند
شب مهتاب فرصت خوبی است
تا که یک مرد شاهکار کند
تا زن خویش را رها کند و
با زن دیگری فرار کند
در برکۀ آب ماه جریان دارد
سیارۀ مرده گوییا جان دارد
حالا تو بگو، کدامشان ماه ترند؟
آن موی و میان دارد و این آن دارد
گفتم که تویی به راز شب بو آگاه
ره توشۀ مرد شاعری در دل راه
من احمد شاملوی این دورانم
در آینه ام تو آیدایی ای ماه
بنشین که برایت غزلی خواهم خواند
با قافیۀ اشک و ردیف تمساح
سبک فدریکو گارسیا مارکزی است
اشک خود من را که درآورده، نگاه
گرمت شده؟ خب لباستو... اوه، نترس
من عاشق آسمانی ات هستم، آه
یک شعر سپید عسلی هم دارم
با دیدن تو سرودم این را ناگاه
این هم که کلاسیک ترین شعر من است
تک بیت بلندی است که سرخ است و سیاه
نُه ماه گذشت و بچه گیج است که واه
چی شد که درآورد سر از زایشگاه
شب دل انگیزترین شعر جهان است
ماه وقتی می خندد
موج ها وقتی می رقصند
وقت عاشق شدن یک پری دریایی است
گاهی باد
لای کاغذهایم می پیچد
با خودش بوی گلی می آرد
که نمی دانم چیست
زیر دست شیرمردان یا نخواب
یا چو خوابیدی، صدایت را ببُر
یا گهی را از همان اول نخور
یا اگر خوردیش، تا آخر بخور
از آن دلی که بر او گرد روزگار نشست
امید خندۀ پاکیزه ای نباید بست
خم می هوس تازه ای نخواهد شد
دلی که در کف دوران هزار بار شکست
جهان نخوردی و کاری نراندی و پیری
و باز عاقبت کار آدمی مرگ است
چه زود یاس غزلخوان ناشکفتۀ باغ
به خاطرات پریشان دیگران پیوست
گناه می کند آن آدمی که می بازد
که عمر بازی جانانه ای است در یک دست
کمان کشیده بماند ضعیف خواهد شد
بزن به هر هدفی، چشم بسته و سرمست
ای قوم به حج رفته، کجایید؟ کجایید؟
دردا و دریغا که همه توی فضایید
خر آسیاب
تا جهانگرد مشرقی باشد
خشک مغز ببوی بی دردی
یک بیابان خشک و خاک آلود
می شود مقصد جهانگردی
تو بگو، با چنین زنی چه کنیم؟
چه بگوییم با چنین مردی؟
زین سفر غیر تبلت شیکی
چه رهاورد نیکی آوردی؟
راستی، خوب شد که له نشدی
زیر بن فهد ناجوانمردی
تکه ای از شهاب سنگی بود
آنچه رفتی زیارتش کردی
تو خر آسیاب اعرابی
گرد یک تکه سنگ می گردی
به آن ترانه که کشتند و سوختند و نزیست
که بیند اینک از او هیچ جا نشانی نیست
همیشه تلخ ترین قصه های دنیا را
نه هیچ گوش شنید و نه هیچ چشم گریست
خودش که سوخت، نشان و هویتش هم سوخت
که گفته اند که اصلاً ترانه دیگر کیست
گراز شاخه گلی را به زیر پا له کرد
گراز حرمت گل را نمی شناسد چیست
به کوری همۀ کوررنگ ها فردا
انار سرخ و علف سبز و آسمان آبی است
درخت سبز که این سان غریب گل دادی
میان آتش و خون مثل یک درخت بایست
آن فاجعه ماند تا ابد در یادم
من شاهد واپسین آن رخدادم
با جیغ زنانه ای پریدم از خواب
در درۀ گرگ ها به راه افتادم
در جادۀ سنگلاخ یک بیشۀ کور
همراه صدای جیغ رفتم تا دور
از وحشت مبهمی تنم می لرزید
شب بود و مِهی نمور و ماهی بی نور
آن جا که صدای جیغ خونین تر بود
جایی که هراس مرگ نجواگر بود
ناگاه شناختم که این خش خش چیست
این خرخرِ خندۀ گراز نر بود
مِه از نفس گراز زهرآگین بود
در زوزۀ باد کینه ای چرکین بود
دیدم پری کوچک غمگینی را
با نی لبکی که نغمه اش خونین بود
گلبرگ تنش میان خون پرپر بود
این جیغ و جنون فراتر از باور بود
بی شرم ترین قاتل دنیا آن شب
با سرخ ترین ترانه همبستر بود
چشمان پری خیره نگاهم می کرد
باد آمد و بوی وحشت و شرم آورد
از درد و هراس چشم هایم یخ بست
مِه روی تنم پتوی خیسی گسترد
انگار که خواب مادرش را می دید
آن دم که میان خون و غوغا خوابید
آرام گرفته بود و در برکۀ شب
نیلوفر آبی شد و با خود خندید
این خندۀ آخرین نیلوفر بود
فردا تن او دو مشت خاکستر بود
وقتی دیه اش را به پدر می دادند
پنجاه شتر قیمت این دختر بود
من شاهد نانجیب آن رخدادم
من پست ترین شاعر حزب بادم
دیدم که چگونه یک پری را کشتند
خاموش نگاه کردم و وادادم
بسیار زمان گذشت، اما هر بار
در خواب گراز دیده ام در شب تار
با جیغ پری می پرم از خواب هنوز
هذیان زده خیره می شوم بر دیوار
یک عکس به دیوارۀ این سرداب است
لبخند گراز قاتلی در قاب است
لبخند دهان خونی زالویی
کز خون ترانه هایمان سیراب است
پژواک صدای نی لبک در سر من
با نغمه ای از خون و جنون آبستن
با من به زبان پریان می گوید
برخیز و ترانۀ مرا جیغ بزن
بی مرد اگر زنی برود توی رختخواب
تا صبح وول می خورد و آه می کشد
با مرد اگر زنی برود توی رختخواب
تا صبح دول می خورد و آه می کشد
هر شب درون کوچۀ دلگیر بدمسیر
یک مرد راه می رود آرام و سر به زیر
غافل از این که باز دو چشم سیاه مست
عمری اسیر دورنمایی چنین حقیر
مثل کبوتران گرفتار در اتاق
در زیر طاق ابروی او کرده اند گیر
بی تاب رو به پنجره ای پرکشیدن اند
کاندر دلش زنی است دل انگیز و دلپذیر
ای مرد بی حواس، کجایی که عمر رفت
یک لحظه عاشقی بکن و بعد از آن بمیر
وقتی زمین گلی به تو تقدیم می کند
با دست لحظه ای طرب انگیز و بی نظیر
با شوق کودکانه بخند و بگو بده
با ناز دخترانه بگو نه، ولی بگیر
اگر را رها کن تو ای کس ببو
دگر از محالات چیزی نگو
اگر خالۀ بنده دودول داشت
گمان می کنم دایی ام می شد او
شعر ترجمه
فراموشم نکن
از شاعری گمنام
چون در آغاز جهان پروردگار
روی هر گل نام زیبایی گذاشت
یک گل چشم آبی ناخورده مست
بازگشت و باخجالت عرضه داشت:
«نام خود را من ز خاطر برده ام
نام من را از بهاران کم نکن»
پس خدا در گوش او آهسته گفت:
«ای گل زیبا، فراموشم نکن»
FORGETـMEـNOT
by: Anonymous
When to the flowers so beautiful
The Father gave a name,
Back came a little blueـeyed one,—
All timidly it came.
And standing at the Father’s feet
And gazing on His face,
It said, in meek and timid voice,
Yet with a gentle grace:
“Dear Lord, the name Thou gavest me,
Alas, I have forgot.”
The Father kindly looked on her
And said, “Forgetـmeـnot.”
گوز عاقل به در آید از کون
گوز بی عقل ولی از دهن است
گوز دادن وسط مهمانی
بهتر از حرف چرندی زدن است