ای فاعل همیشگی مادر وطن
یک خرده صبر، یک نمه روغن اقلکن
آن مردها که یکسره از پشت می کنند
اول درون کون تو انگشت می کنند
این ها که در تو شیشۀ نوشابه می کنند
نامردها نه شست، نه سبابه می کنند
این شعر دارد آن طرفی می رود که من
می ترسم از اوین و طریق الخروج عن
گه خورده ام که شعر... غلط کرده ام که... آه!
موساد...؟ نه، به جان خودم... اوخ، اشتباه...
ناهار... – زرررررررررررت – توی اوین خورده ام نخود
نوشابه تان – ببخش – کمی گازدار شد
رهبر ما آن نوجوان سیزده ساله ای است که زیر تانک می رود،
بدون این که بداند تانک دقیقاً یعنی چی.
امام خمینی
حسین نفهمیده
ظاهراً این حسین فهمیده
معنی تانک را نفهمیده
فکر کرده که تانک هم حاجی است
رفته زیرش گرفته خوابیده
بعد دیده که اوووخ، تا حالا
حاجی او را چنین نگاییده
چیز حاجی کجا و لولۀ تانک
لوله را تا چشیده لرزیده
طفلکی توی جبهه ها چیزی
با چنین طول و عرض کی دیده
سوزشش را که نوش جان کرده
توی شلوار خویش شاشیده
تازه حالی شده که ای بابا
گاو او مثل این که زاییده
جنگ جنگ است و بچه هم تنگ است
بچه ونگیده است و جنگیده
اشهد خویش را چنین خوانده:
اشهدُ أنَّ لا... و گوزیده
قُتِلوا فی سَبیل تانک شده
مثل گه روی خاک چسبیده
در بهشت او بخاطر سوزش
کون خود را به عرش کوبیده
توی کوثر پریده از کون سو
آی جیغیده، آی جیغیده
رهبر ما شده؛ چرا؟ چون که
گه خوری کرده او نسنجیده
هر دو تا رهبر صغیر و کبیر
قد هم عاقل اند و فهمیده
آن یکی توی خویش شاشیده
این یکی توی مملکت ریده
شرمندۀ یاران خراسانی خویشم
مقام معظم رهبری
آخرین خندۀ من
خنده پژواک دل انگیزترین آزادی است
مایۀ ناب ترین آبادی است
مرد وقتی می خندد آزاد است
شهر وقتی می خندد
شادآباد است
تو که شرمندۀ یاران خودی
قاتل خندۀ من هم هستی
آخرین خندۀ من یادم نیست
هیچ شرمندۀ من هم هستی؟
آن شیخ که با هر عمل و هر سخنش
شاشیده و ریده است توی وطنش
...یر همۀ مردم خر...یر وطن
در کون و کس و دهان و لاپای زنش
طوفان که به دشت ها شبیخون بزند
هر سرو که خم نمی شود می شکند
تعظیم نمی کنم به بادی، بگذار
تا از بن و بیخ ریشه ام را بکند
تا دقیقاً پانزده سال دگر
گر بماند این حکومت روی پا
بنده خوشبینانه تخمین می زنم
– البته با عرض پوزش از شما –
می رود در کون هر ایرانی ای
حاصل جمع تمام ...یرها
در لباس روز میلاد خودش
با همان ناز خداداد خودش
سویم آید رام و شورانگیز و مست
چون عروسی سوی داماد خودش
می خرامد مثل کبکی خوش خرام
می نشیند پیش صیاد خودش
می زداید از دل من زنگ غم
با طنین خندۀ شاد خودش
این چنین شیرین شهر قصه ها
می رود در خواب فرهاد خودش
بین حکام وطن جانوری نیست که نیست
گرگ و کفتار و سگ و جغد و خری نیست که نیست
شیخ ما مثل زن بولهب است: از دستش
کون خونین شدۀ شعله وری نیست که نیست
توی حلقوم گشادی که فقیهان دارند
بخشی از نان شب کارگری نیست که نیست
توی هر حوزۀ علمیه که دایر شده است
روبه سگ پدر خرحشری نیست که نیست
توی آن کاخ که هر شیخ بلایی دارد
نازنین دختری و گل پسری نیست که نیست
خواهری رند که او را همه بینی بینی
نیمه شب زیر لحافش خبری نیست که نیست
شیخ خشک است، ولی دخترکش چون موم است
در سراپای وجودش فنری نیست که نیست
فرز و چابک حرکات است و به یک چشمک من
طاقباز و ببعی یا دمری نیست که نیست
قلم گوشتی و جوهر خونی تا هست
توی دیوان تنش شعر تری نیست که نیست
می زند شاخ هر آن چیز که شاخی دارد
توی تک شاخ تن من خطری نیست که نیست
چیز خونریز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کردۀ خود پرده دری نیست که نیست
خنده بر بخت پریشان هنری معرکه است
طنز را ضجۀ آتش به سری نیست که نیست
با عسل بیش تر از سرکه مگس می گیری
در کلام عسل افشان هنری نیست که نیست
خوردن حرف خودت تلخ غذایی باشد
لیک در گفتن حرفت شکری نیست که نیست
زیر دندان سگی گربه اگر گیر افتاد
بر لبش عربدۀ شیر نری نیست که نیست
از آن رو طینتی از خاک داری
که باید در خودت یک گل بکاری
از آن رو اشک در چشمت نهادند
که در پای گلت خوش خوش بباری
همه چی ممکن است، هنگامی
که ندانی چه چیز می گویی
حرف تو منطقی است... البته
توی سبک رئال جادویی
لذتی وحشی
رخوتی شیرین
مشت لرزانم
می رود پایین
خون عرق کرده که باید حالا
به گل سرخ شکوفا شدنت فکر کنم
ولی آن قدر تو پاکی لیلا
که خجالت زده باید به تنت فکر کنم
خواهر خانم دماغی پای منبر رفته بود
دیدن او کار دست شیخک کس لیس داد
شیخ از آن بالای منبر با دو چشم برزخی
سایز ساق و ران و کون و سینه را تشخیص داد
النکاح سنتی و حاج خانم صیغه شد
تا اذان ظهر پس فردا به او سرویس داد
بانگ هل من ناصری، لبیک هل من فاکری
پرسش لب تشنه ای را یک جواب خیس داد
خواهر بیچاره اهل کوفه هم اصلاً نبود
شیخ ما هم دست او باتوم پرساندیس داد
ظاهراً باید به ملای محل در علم سکس
توی دانشگاه سوربن کرسی تدریس داد
هرچه را دانستنش در حرفۀ او شرط بود
این دهن سرویس یاد حضرت ابلیس داد
لب تشنۀ آن خیال قبل از خوابم
آن دم که تو را کنار خود می یابم
شاداب ترین یاس زمین خواب من است
کز بوسۀ شب به خیر تو سیرابم
کار را یک مرد اگر دیدی نکرد
شک نکن یک مرد دیگر می کند
چون همین طوری است که هر دختری
عفتش را یاس پرپر می کند
با هر دقیقه عقربه تکرار می شود
روی نگاه گنگ من آوار می شود
یک ثانیه، دو ثانیه، سه... سه، چهار، پنج...
ساعت سکوت می کند و تار می شود
منقل، زغال، بنگ، دو لیوان عرق سگی
عیسی کجاست؟ معجزه انگار می شود
هر شب به سوگواری خود گریه می کند
مردی که مرده است... و بیدار می شود
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
حتی صدای گریه اش انکار می شود
مردی مسافر است که مانند عقربه
در گام های خویش گرفتار می شود
او در اتاق کوچک خود راه می رود
راهش همیشه راهی دیوار می شود
گرگی که در حوالی او پرسه می زند
از حس بوی مرگ خودش هار می شود
در قاب عکس کهنه زنی پلک می زند
مثل همیشه خیره به سیگار می شود
مجموع دود آبی و چشمان آبی اش
پیوند آسمانی یک دار می شود
شب خسته و تلف شده از خواب می پرد
مرد و طناب آبی و... تکرار می شود
گرچه سی سانتِ چیز در کون است
گرچه کون تو غرقه در خون است
مثبت اندیش باش دوست من
پنج سانتش هنوز بیرون است
تب کرده و سرمازده و خواب آلود
ها کرد میان پنج انگشت کبود
وارفت کنار جوی و چشمانش را
بر هرچه که بود بست و دیگر نگشود
صبح آمد و او هنوز بیدار نبود
از رفتن او کسی خبردار نبود
او را کسی انگار در این شهر ندید
در شهر یکی بود که انگار نبود
تا لحظۀ آخر نگهش داشت امید
وقتی که امید پر زد، او نیز پرید
آن روسپی دوازده سالۀ شهر
همراه کلاغ ها دل از شهر برید
هر خوشی یا لذتی در زندگی
با عذاب و رنج حاصل می شود
دستمزدت را که بگذاری به جیب
درد کون دادن ز یادت می رود
هنوز بانی لبخند گاهگاه منی
هنوز روزنۀ شام روسیاه منی
هنوز هر هوسم از تو طعم می گیرد
هنوز سیب ترین مزۀ گناه منی
هنوز چشمۀ الهام شعرهای تری
هنوز مادر هر بیت توی راه منی
هنوز مبدأ پویاترین قدم هایی
هنوز مقصد جویاترین نگاه منی
به آسمان نظری پرستاره دوخته ام
خسوف کرده ای اما هنوز ماه منی
این دختر طفلک از سر شب
مشغول هوار و جیغ و داد است
حقا که دو ساعت آخ گفتن
زیر تن یک پسر زیاد است
بعد از دو هزار و صد تلنبه
اندام تو گوشت نیست، باد است
گاهی – به خدای کعبه سوگند
آب طلبیده هم مراد است
یک بار دگر دختر نوبالغ مست
آمد جلوی آینه مبهوت نشست
ای دخترکی که عاشق آینه ای
در آینه نیست آنچه در آینه هست
شک نکن خیلی از آن ها که تو را می بوسند
قصدشان دلبری از مادر توست
بچه جان، نصف عموهایت
اختاپوس اند
زن زیبا به هنگام تولد
چه نیکو جامه ای آورده با خود
لباس یاس ها و گل پری ها
لباس اولین و آخرین مد
اگرچه بی قرار و بی حواسی
چه خوب آس خودت را می شناسی
تو می دانی که در چشمان یک مرد
تو وقتی بی لباسی خوش لباسی
آیه:
زنان کشتزار شمایند، پس
ز هر سو که خواهید وارد شوید
تفسیر:
اگر مردی از شش جهت حمله کرد
حرام است از دست او در روید
تأویل:
حقوق زنان فتنۀ دشمن است
هدف، خواهران گلم، روشن است
هدف... بعله خانم، همان منکر است
صحیح است، بسیار شرم آور است
اگر هفته ای را دو یکشنبه بود
اگر پنبه خواهرزن انبه بود
اگر در هوا خانه می شد که ساخت
اگر می شد آخوندها را شناخت
اگر عمۀ بنده هم چیز داشت
سبیلی دل انگیز و نوک تیز داشت
اگر گوجه ها گل کلم می شدند
زن و مرد هم مثل هم می شدند
حقوق برابر، زهی حرف مفت
به بالا نظر کن، به پایین بیفت
به این حرف بی معنی دلخراش
به طرز غلاظ و شدادی بشاش
غلط های مردان که مال تو نیست
غذای یکی سم آن دیگری است
اگر بی غذایی، گهت را نخور
چو سردرد داری، سرت را نبر
نظر بر سرابی عبث دوختی
به یک پیرزن رقص آموختی
خداوند خر را چه نیکو شناخت
که لج کرد و شاخی برایش نساخت
اگر هر الاغی دو تا شاخ داشت
به یک جای ما هر دو را می گذاشت
به ریشی که اصلاً نداری نخند
به هر دسته بیلی دخیلی نبند
از آن رو که طناز و خوشگل شدی
در این مملکت اصل مشکل شدی
چنین شو که مردان چنانت کنند
بگیرند و توی فلانت کنند
عسل کن خودت را زن بوالهوس
که فوری ببلعد تو را هر مگس
اگر چادرت را نچسبی درست
شود میخ اخلاق از بیخ سست
نگهبانی از هفت میمون مست
ز پاییدن یک زن آسان تر است
به لطف همین گشت ارشاد ماست
که ایران زمین دشت آباد ماست
اگر بر سری روسری یکوری است
طرف چون بز بی حیای گری است
که یک گلۀ مرد را گر کند
بسا شرت و شلوار را تر کند
در این کشور شیعه زشت است خب
که مردی شود در خیابان جنب
الا کشتزاران روی دو پا
چنین است تعریف دین از شما
کلام خدا را به جان بشنوید
که شاید بغل خواب غلمان شوید
چنین گفت الله تکواندوکار:
الف لام میم و طۀ دسته دار
هر دخترکی مثل گلی در چمن است
این نسترن است و آن یکی یاسمن است
نیلوفر و نسرین و شقایق وقتی
یک گل بشود شبیه لیلای من است
دریغا، موش کوچولو
دریغا، آرزوهای خودش را زود باور کرد
گمان می کرد خیلی رند و باهوش است
ولی طفلک نمی دانست در دنیای آدم ها
پنیر مفت و مجانی
فراخوانی به جایی در فراسوی فراموشی است
پنیر مفت و مجانی
پنیر مرگ خاموش است
پنیر مفت و مجانی
فقط توی تله موش است
باور مکن که صورت او عقل من ببرد
عقل من آن ببرد که صورت نگار اوست
سعدی
باشه، باور نمی کنیم، اما
کون ما هم گهی است، مثل شما
سعدیا، ای که اینک اسکلتی
زر بی خود نزن که خر خودتی
دلفین
دو چشمونت پیاله پر ز می بی
دو زلفونت خراج ملک ری بی
سراپایت سراسر عشق و حاله
تنت آنتالیا بی یا دبی بی؟
تو رو وقتی که تو استخر دیدم
به دل گفتم خوراک کار گی بی
شنا که می کنی مثل یه دلفین
فقط روی زبونم اکّه هی بی
تو از هر دختری خانم تری خب
خجالت که نداره؛ وا، چه عیبی؟
تن گرم پسر می چسبه بدجور
خصوصاً که غروب ماه دی بی
همی وعده کنی امروز و فردا
ندونم مو که فردای تو کی بی
نگو آقام شاید که بفهمه
که آقاتم نداره علم غیبی
نگو می رم کلاس انگلیسی
منو کشتی پسر؛ کام آن بیبی
خودم بت انگلیسی یاد می دم
بدون که روز جمعه ترزدی بی
دلت پیش خودم گیره عموجون
بگو بینم جواب تو اُکی بی؟
چشمان تو هر وقت کمی تر شده است
زیبایی رویت دوبرابر شده است
مصراع چهارمو بخندی می گم
معشوقۀ من دخترکی غلغلکی است
آن خندۀ از ته دلش راستکی است
دیشب سر بازی یهو تاپش جر خورد
من قافیه و ردیف را یادم رفت