سکوت شاعر تنهای شهر ما تا چند؟
خودی نشان بده در جمع دلبران لوند
نصیحتی کنمت، بشنو و بهانه مگیر
به ریش عاشق شکاک شرمناک بخند
چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست
ز ما اهالی دل یاد گیر یک ترفند
حدیث عشق بیان کن به یک زبان نوین
به قبض و بسط دل عاشقت امید ببند
بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر
زبور عشق نوازید با صدای بلند
اگر محل به تو نگذاشتند دخترها
بگوز تا به تو هم یک توجهی بکنند
(1)
هر عیالی هرچه هم خوب و قشنگ و دلبر است
مردن او بهترین خوش شانسی یک شوهر است
(2)
هم تو آقایی و هم من آقا
ظرف ها را که بشوید حالا؟
(3)
اگر دیدی جواب حرف چوبی است
دهانت را ببندی کار خوبی است
(4)
مرد بیچاره اگر یک زن زیبا دارد
جنگ و دعوای بدی با همه دنیا دارد
(5)
هیچ وقت آینه ای در جایی
به زنی گفته که نازیبایی؟
(6)
بخشش چیزی که مال دیگری است
کار لذتبخش شادی آوری است
(7)
کیست موجودی که بیش از مرد مست
شکل یک بوزینۀ دیوانه است
هر جا که اراده و شکیبایی هست
یک زندگی شاد و تماشایی هست
در طالع هر مرد و زن اهل عمل
اقبال بلند و بخت رؤیایی هست
عاشق شمع که می شه حشره
باید اون قدر به دورش بپره
تا دم حجلۀ رؤیایی عشق
آتشین کام بشه بالأخره
تن جزغالۀ این شیرین عقل
عبرتی تلخ برای بشره
هرکه با دلبرکی آتیشی
عاشقیت کنه از بیخ خره
(1)
دزد وقتی پای او بشکسته است
می شود مردی شریف و پاکدست
(2)
خیرت نمی رسد اگر اصلاً به هیچ کس
یک کپه از کثافت و تاپاله ای و بس
(3)
بخت و اقبال نیک تا بوده
یار مردان بی حیا بوده
(4)
خواستی شب ها سر آسوده بگذاری زمین
آنچه می دانی ندان و آنچه می بینی نبین
(5)
یک خر درون جامۀ زربفت هم خر است
خر در لباس آدمیان جانورتر است
(6)
هرکه خیلی برات فک بزنه
قصد داره به تو کلک بزنه
(7)
حرص و آز یک گدا بی انتهاست
هر گدایی تا دم مرگش گداست
خواننده چرا به شعر دل می بازد؟
چون شاعر خوب دلبری می سازد
یک شعر قشنگ دختر روسپی ای است
مست است و به عشاق خودش می نازد
شاعر ز چه رو به شعر خود می نازد؟
زیرا که خودش نخست دل می بازد
یک شاعر خوب مثل تندیسگری است
کو روسپیان ابدی می سازد
آنان که سه چلچراغ شام سیه اند
لپ های تو و ماه شب چارده اند
شب ها که تو روی بالکن می آیی
در بین ستاره ها تو گویی سه مه اند
(1)
عقل زن در نوع خاصی از امور
از عقول مردها کامل تر است
زن جماعت در زمان شیطنت
از تمام مردها عاقل تر است
(2)
هر کسی که به حسن های خودش
هی بیندیشد و بُود خرسند
دیگران را مدام وا دارد
به عیوبش فقط بیندیشند
(3)
چو مردی بخواهد که بی دنگ و فنگ
دل دختری را به دست آورد
در آغاز باید بدون درنگ
دل مادر دخترک را برد
(4)
او که یک خوک فقط دارد و بس
چاق و پروار بدارد او را
یک پسر نیز هر آن کس دارد
ابلهی بار بیارد او را
(5)
گر کسی در واقعیت یک خر است
لیک پندارد گوزنی باشد او
اشتباهش را بفهمد هر زمان
لازم آید بپرد از روی جو
(6)
دیدن گریه کردن یک زن
دردناک است و تلخ و روح گداز
مثل آن موقعی که می بینی
پابرهنه قدم زند یک غاز
(7)
قلعه ای که برای صلح و زنی
که برای رفاقت آمده است
هر دو شل کرده اند، سفت بگیر
قلعه فتح است و زن مخش زده است
تا لحظۀ بینا شدنم رنگ نبود
تا دل شنوا نبود آهنگ نبود
شیدا شدم و دو بال پیدا کردم
تا لحظۀ پر زدن قفس تنگ نبود
جمع دم من با دم تو راز بقاست
اکسیر حیات ابدی در دم ماست
معنای درست دم غنیمت دانی
همدم شدن دم به دم آدم هاست
آن دم که دمی با دم یار آمیزد
در هستۀ خفته شور باغ انگیزد
تا اورشلیم اگر رود جمع دو دم
عیسای نبی ز گور خود برخیزد
(1)
شانس در کار است، آن هم مثل خر
هر کسی خرکارتر، خرشانس تر
(2)
به نفع من تو دروغی بگو که من مفتی
برای تو قسمی می خورم که حق گفتی
(3)
تو بگو دختری هنر دارد
تا مخ بچه تاب بردارد
(4)
گنده بودن اگر دلیل بُود
سرور کائنات فیل بُود
(5)
طلا وقتی به طنازی درآید
دمار از روزگار دل برآید
(6)
به هرقدر پول تو افزون تر است
دل دختران در غمت خون تر است
(7)
الاغ چموشی که خیلی خر است
ز یک آدم کله خر بهتر است
توی دل من گمان کنم جنگ شده
آوای تپیدنش بدآهنگ شده
من مانده ام این باز چه مرگش شده است
شاید دل من برای تو تنگ شده
نوزاد یقین داشت زمین غرق بدی است
قانون جهان منطق مشتی ـ لگدی است
با مشت گره کرده به دنیا آمد
دانست جهان جبهۀ جنگی ابدی است
دانست که جاودانگی ممکن نیست
با حسرت و بی امید می باید زیست
دریافت چقدر ناتوان و تنهاست
فهمید و دلش گرفت و بر خویش گریست
(1)
گرچه دوشیزگان نمی خواهند
هیچ چیزی به غیر شوهر را
تا که شوهر کنند می خواهند
همۀ چیزهای دیگر را
(2)
مادر من، به من بگو که چه چیز
معنی ازدواج مرد و زن است؟
دخترم، ازدواج نخ ریسی
بچه زاییدن و گریستن است
(3)
دود و آن سقفی که چکه می کند
همچنین یک همسر اخموی گند
این سه تا آن چیزها هستند که
مرد را از خانه بیرون می کنند
(4)
اگر دربارۀ هر چیز و هر کس
حقیقت را تو می خواهی بدانی
به مستان، بچه ها، خل ها و زن ها
همیشه گوش کن تا می توانی
(5)
زنه وقتی بتونه می خنده
موقعی که براش ممکن شه
چه زمون آب غوره می گیره؟
تا که میل مبارکش بکشه
(6)
کسی که خودش را خری می نماید
نباید شود شاکی از دست یاران
اگر خم شدی تا سوار تو گردند
گناه از تو باشد، نه از خرسواران
(7)
آن نخستین قلم ز کالاها
آن که چون دشت اول طرف است
که فروشنده ای جوان آن را
می فروشد به مشتری شرف است
منطق شرم سست و بی پایه ست
مرد کمرو همیشه کم مایه ست
پانزده پلۀ طلایی بخت
هفت من رو و هشت من خایه ست
هر مرد که دل به سحر این راه سپرد
رفت و نرسید و لای مه گم شد و مرد
هر جا که مسافری است، راهی هم هست
راهی که تو را به مقصدی خواهد برد
پیش از تو چه بسیار به راهی رفتند
با نقشۀ گنگ و اشتباهی رفتند
رفتند که لای مه فقط گم بشوند
رفتند، ولی به سوی چاهی رفتند
بی توشه و بی همسفر و بی همدرد
باید بروی چو لاک پشتی ولگرد
کافی است که یک بار بیفتی به زمین
هر کس برسد تو را لگد خواهد کرد
(1)
ساده لوحی سر پیری بتر است
بدترین گونۀ خر پیر خر است
(2)
تو فقط عرضۀ قدقد داری
تخم می میری اگر بگذاری
(3)
تو به یک زن بگو هنرمندی
سر او گیج می رود چندی
(4)
هرکه پندارد که عقل مطلق است
احمق اندر احمق اندر احمق است
(5)
آنچه یک زن اراده می کندش
در عمل هم پیاده می کندش
(6)
هرچه آدم بیش تر خر می شود
شانس او انگار بهتر می شود
(7)
ناخدا چون دوستت دارد به جان
می توانی فین کنی در بادبان
زن آینده تو قبلاً یه سفر
سانفرانسیسکوی شاهانه ببر
روش شیره خریدن اینه:
اول انگشت بزن، بعد بخر
ماهی شد و تا بام فلک بالا رفت
راهی شد و تا ساحل یک رؤیا رفت
شوریده ای آمد و دلارامی شد
دوشیزه ای آمد و زنی زایا رفت
با منطق عشق گاه باید خل شد
در پنجۀ عشق گاه باید شل شد
هر چشمه که دل به راه زد دریایی است
هر غنچه ای از پرده درآمد گل شد
(1)
از زغن یک پر بخواه، آن وقت او
در جوابت زود می گوید: چه بد!
من فقط آن قدر پر دارم که در
موقع پرواز لازم می شود
(2)
مردها را عقیده بسیار است
لیک زن ها فقط دو تا دارند:
هرچه را هست و نیست می خواهند
و ز کار و تلاش بیزارند
(3)
مرد را عیب های بسیاری است
لیک تنها دو عیب دارد زن:
حرف خوبی نمی زند هرگز
کار خوبی نمی کند ابداً
(4)
زنه البته درد داره خفن
زنه البته غصه داره زیاد
زنه البته سخت بیماره
هر زمونی خودش دلش می خواد
(5)
اگر زیپ دهانت را ببندی
و پندارند یک خنگ خدایی
از آن به که دهان را باز کرده
و هر تردید را زایل نمایی
(6)
بادۀ ناب سلامت بادا
می شود باعث این که همه جا
به همان گونه که می اندیشند
حرف خود را بزنند آدم ها
(7)
مرد وقتی پسرش را بهرِ
هیچ کاری نکند آماده
این پدر آخر سر تنها یک
دزد تحویل خلایق داده
وقتی که روح خود را رسماً دریده باشی
تا با هزار زحمت شعر آفریده باشی
وقتی به پای هر حرف مویی سفید کردی
وقتی به نرخ خونت بیتی خریده باشی
سانسور که می کنندش دانی چه درد دارد؟
انگار روی یک میخ با کون پریده باشی
یک عضو غریبه در تن خود دارم
او را باید به حال خود بگذارم
گهگاه که من خفته ام او بیدار است
گاهی هم او خفته و من بیدارم
انگار که یک هوش مجزا دارد
فرمان مرا به هیچ می انگارد
از پیش سرافراز به پیروزی خویش
هر بار مرا به جنگ وا می دارد
(1)
هرکجا حضرت شیطان نتواند برود
جای او دخترکی راهی آن جا بشود
(2)
تو به یک زن بگو دل انگیزی
تا مخش را به کل به هم ریزی
(3)
زندگی با نسخه های یک پزشک
هست توی مایه های ای زرشک
(4)
هرکه خود را عقل کل داند
گاو هست و گاو می ماند
(5)
در کجا دیدی کسی با مردمان تنگدست
ادعای دوستی یا قوم و خویشی کرده است؟
(6)
ابلهان فاضل و دانشورند
که به معنای دقیق آن خرند
(7)
هر زمان زن کور و شوهر کر شود
زندگی در کامشان خوش تر شود
باید دل او کوره ای از درد شود
تا یک پسرک ببالد و مرد شود
وقتی دل یک مرد چنین سوخته است
در تیرگی گور مگر سرد شود
یک شب بتاب و شهر مرا غرق نور کن
قم را قرین شور و شعور و غرور کن
این غار سوت و کور سیاه است مثل گور
چشمان شور شب پره ها را تو کور کن
خورشید پشت ابر زنی پشت چادر است
از پشت این سیاهی وحشت ظهور کن
با انعکاس خویش در آیینه های چشم
پس کوچه های شب زده را چون بلور کن
آن لحظه ای که مشتری و مه قران کنند
از آسمان کوچۀ ما هم عبور کن
(1)
موقع دفن همسرش یک مرد
گفت: حاشا اگر خیال کنید
عیش خود را خراب خواهم کرد
(2)
من خانم و تو بانو
پس خونه رو کی حالا
باید بکنه جارو؟
(3)
من خانم و تو خاتون
پس خوکه رو کی حالا
باید ببره بیرون؟
(4)
کسی که یک زن زیبا، کلاتی در کنار مرز
و یا یک باغ انگوری کنار جاده ای دارد
طرف را جنگ و درگیری دمی آسوده نگذارد
(5)
به عشق تخم هایی که گذاری
محال است این که هرگز طاقت آرم
برایم قدقد از خود دربیاری
(6)
او که دنبال دردسر گردد
مایۀ بس تأسف است و دریغ
دست خالی اگر که برگردد
(7)
چو خواهد بداند کسی با یقین
که او چیست، راهش فقط باشد این
که همسایه اش را کند خشمگین
خندیدی و لامپ را که روشن کردی
آهنگ نبرد با دل من کردی
مستانه که ایستادی و لخت شدی
انگار لباس رزم بر تن کردی
حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند
حافظ
فتنه
این دختره را هرکه پدید آورده
پنداشته فکر همه جا را کرده
تا از هوس شش جهتش حفظ کند
در پنجدریش پرده ای گسترده
این کوزه گر دهر خطایی کرده
کو را ز خمیرۀ هوس پرورده
این گونه که در پرده بسی فتنه رود
چه جنبش سبزی بکند بی پرده!
(1)
اندکی شل باش در پیش زنت
تا که پایش را نهد بر گردنت
(2)
هر خری پیش خودش پندارد
که نبوغ نیوتن را دارد
(3)
حرف های دلفریب و دلپسند
بهترین ابزار کار ناکس اند
(4)
چیزی به سان عشق به زن جاودانه نیست
تنها دو روز و نصفی زیبای زندگی است
(5)
تو به یک زن بگو که زیباروست
آنچه چپ می کند یهو مخ اوست
(6)
توجیه یک خدازدۀ زن ذلیل چیست؟
هر شوهری که ظرف نشوره مدرن نیست
(7)
کاری ترین سلاح جهان گریۀ زن است
این چشم های خیس دو خمپاره افکن است
وقتی غزلی با دلکم می آمیخت
در من تب و تاب وحشی ای می انگیخت
شوریدگی مرا که مادر می دید
کافور دوباره در غذایم می ریخت