(1)
هر مشنگ بدون عقل سلیم
گر به سر می گذاشت یک دیهیم
ما همه پادشاه می بودیم
(2)
هست یارو بدون شک یک خر
گر خود او گرسنگی بکشد
تا غذایی دهد به فرد دگر
(3)
هر زمانی بپری داخل چاهی
نیست مسئول درآوردنت از آن
حکمت قدسی و الطاف الهی
(4)
چو کاری را کنی هنگام مستی
بسا که هر زمان هشیار هستی
بپردازی بهایش را دودستی
(5)
هرکه دل در وفای یک زن بست
یا که افسار خر گرفت به دست
هرگز از دردسر نخواهد رست
(6)
کسی که مطلقاً چیزی نداند
به مقدار نیاز خویش داناست
اگر داند چه سان ساکت بماند
(7)
بسا آنان که همچون فیلسوفان
سخن گویند، اما زندگی شان
بُود مانند احمق های نادان
می گن بده موهای تو پیدا باشه
زشته که یه زن این همه زیبا باشه
یک روز برهنه در خیابان بخرام
تا چشم جهان مست تماشا باشه
دل پوسیدۀ نسلی که نزیست
لذت عشق چه می داند چیست
عشق در میهن من ممنوع است
دورۀ عفت ناب عربی است
حکم بر قتل جوانی مان داد
گرگ پیری که ندانستم کیست
گریۀ نسل من از عشق نبود
از غم نان شب این نسل گریست
عاشقی دامگه حادثه هاست
مرد میدان بلا باش و بایست
هیچ کس غیر دلاورمردان
لایق وصل پری رویان نیست
(1)
سرنوشت نقشه های ابلهان اغلب دو تاست:
نصفشان رفته بر آب و نصفشان باد هواست
(2)
آرزوی قلبی یک بی خرد
اعتقاد قلبی او می شود
(3)
خدا گر ز حکمت ببندد دری
گر آن را بکوبی تو، خیلی خری
(4)
دوست وقتی بی سواد و کودن است
دشمن اندر دشمن اندر دشمن است
(5)
چگونه شکر این نعمت گزاری
که توی کله ات مغزی نداری
(6)
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم ول کن، بیا تو کار من
(7)
توی تاریکی حقیقت یا مشوش یا گم است
زیر نور شمع یک بز عینهو یک خانم است
پربستۀ آن دام که خود گستردیم
از هیبت دود رو به آتش کردیم
از وحشت مار دوزخ پس فردا
امروز به اژدها پناه آوردیم
پشت یک کوه بلند
شاید آهوی تو آن جا باشد
سال ها آنچه در آغوش گرفتی
زانوهایت بود
آنچه گِل روش گرفتی
آرزوهایت بود
تار موهایت
یک به یک برف شدند
آرزوهایت
کم کم افسرده و کم حرف شدند
گردباد آمد و رؤیای تو را با خود برد
آرزو حسرت مطلق شد و مرد
درد تنهایی کم حرف ترین مرد زمین ژرف ترین درد زمین است
زندگی شعر نبود
زندگی لرزش یک زلزلۀ دائمی و
بند بند تن یک شاعر بود
گاه، چون ماهی بیرون از آب
دو لبت می تپد و انگاری
حالت امروز خراب است، خراب
هوس بوسۀ فوری داری
گاه – انگار که سردت شده باشد – بدنت می لرزد
یهو، بی هیچ دلیلی
در زمان برمی گردی
می روی رو به عقب
می رسی باز به یک شب
شب خرپشته و مهتاب
بازی موی پریشان با باد
تن زیتونی زینب...
بعضی از خاطره ها نادره اند
بعضی از خاطره ها... مثل همین خاطرۀ مبهم من با زینب...
من با دلبر...
من با دلدار...
خواب بودم یا بیدار؟
خواب اگر باشد هم
این از آن خاطره هاست
این از آن نادره هاست
باد در را می بندد
سقف برمی خیزد
ماه پایین می آید
آسمان روی سر تازه عروس
قند می ساید
پوستر هایده می خندد و می خواند
لامپ می سوزد، می سوزد
پشه ها می رقصند
شرم از تک تک آجرها بیرون می آید
خون می آید
خون می آید
زینب دارد خون می زاید
زینب دارد زیتون می زاید...
درد تنهایی
غده ای چرک چکان است که در گوشۀ تاریک ترین غار زمین، ذهن تک افتادۀ مردانه
تخم می ریزد
کرم زشتی است که در چشم ترک خوردۀ مردی مرده
رنگ های زردابی را در هم می آمیزد
طعم تلخی است که توی دهنت می ماند
پیرمردی تک و تنهاست که در پارک
روی یک نیمکت تک نفره
می نشیند
برمی خیزد
می نشیند
برمی خیزد
و تو تنها هستی
یک دل ساده و کوچک داری
و به هر دخترکی شک داری
هر زمان دخترکی خواستنی می بینی
آن زمانی که زبانت می گیرد
آن زمانی که تنت می لرزد
یاد زیتون می افتی
و شبش خون می بینی در خواب
رقص موهای پریشان می بینی در مهتاب
به خودت می گویی
ای زغالی که سر قلیانی
تا به کی منتظر بارانی؟
سوختی، می بینی؟
به همین زیبایی
به همین آسانی
به خودت می گویی
قصۀ عشق دو فصل است:
دوستت دارم
و غلط کردم
خواندنش می ارزد؟
به خودت می گویی
به پروپاچۀ این عشق نپیچ
با لگد خواهد رفت
توی دندان هایت
با لگد خواهد رفت
وسط سفرۀ رؤیاهایت
عشق هم مثل گل است
عمرش کوتاه است
و فراقی که چنان صاعقه ای می آید
آتشی خواهد زد
به سراپایت
درد تنهایی اما
نیش دندان وفادارترین ماچه سگ هار جهان است
مثل یک استرس سوخته است
مثل یک لختۀ خون در قلب است
مثل بیزارترین عقده که در تلخ ترین خندۀ یک مرد نهان است
چشمۀ سنگ مذابی است که هرچند که در سینۀ یخ بسته ترین کوه زمین پنهان است
دم به دم منتظر یک فوران است
دم به دم منتظر لحظۀ آتش بارانی بی پایان است
و تو تنها هستی
یک دل ساده و کوچک داری
و به هر دخترکی شک داری
هر زمان دخترکی خواستنی می بینی
آن زمانی که زبانت می گیرد
آن زمانی که تنت می لرزد
آن زمانی که یقین داری باز امشب
خواب موهای پریشان خواهی دید
خواب یک نیمه شب خونی تابستان خواهی دید
گرچه هر بار به خود می گویی نه، نه، نه، دیگر نه
اما یک جایی، در ته و توهای دلت، می دانی که
عشق عمرش کوتاه است، قبول
اما
حس جادویی هر لحظۀ با دلبر بودن
به تمام لذت ها می ارزد
قصۀ عشق دو فصل است، قبول
اما
طعم زیتونی هر واژۀ آن
به تمام ادبیات تمام ملت ها می ارزد
(1)
دل یک مرد گدا غمگین است
گر ببیند که گدایی دیگر
روی کولش دو عدد خورجین است
(2)
بخشی از خصلت خل کودن
هست این که مدام می گوید:
فکر این را نکرده بودم من
(3)
در همان وقت که یک آدم خنگ
حرف خود را به زبان آورده
همۀ کار خودش را کرده
(4)
او رفیق موقع یک عطسه است
جز فقط یک «عافیت باشد» دگر
هیچ چیز از وی نمی آید به دست
(5)
هر کسی عزم بر این بنهاده
همه را راضی و خرسند کند
خویش را زحمت بی خود داده
(6)
چه بسیار است خواهش های هالو
ولی فردی که آنان را برآرد
از آن هالو بسی هالوتر است او
(7)
می کند اسکل خنگ و گاگول
همچنین کله شق نامعقول
کیف پول وکلا را پرِ پول
مجنون خر خنده های لیلا می شه
می خنده زنه که مرده شیدا می شه
هر عشق تر و تازۀ عطرآگینی
مثل گله، با خنده شکوفا می شه
هر شب خبر از سوختن یک نفر است
از سکتۀ یک کارگر جان به سر است
یک بار دگر حجله سر کوچۀ ماست
این خودکشی تازه جوانی دگر است
هر جیغ جگرسوز که این دوروبر است
خون ضجۀ یک جانور شعله ور است
دردا که دل آزارترین ساعت شب
آن ساعت واپسین قبل از سحر است
(1)
هیچ چیزی مثل گاگولی که مرد ساکتی است
مثل مردی هوشمند و فاضل و فرزانه نیست
(2)
قرعۀ بخت به نام فردی است
که در او شرم و حیا نیست که نیست
(3)
تا شیر مفت را به در خانه آورند
مردم خرند و گاو اگر گاو می خرند
(4)
درآمدهای یک بی پول گاگول:
امید و انتظار غیرمعقول
(5)
سن احمق که می رسد به چهل
دیگر اصلاً نمی شود عاقل
(6)
خنده و گریه و سرخاب زن اند
آن سه تا چیز که گولت بزنند
(7)
یقین نمی گذرد از جو خودش حسنی
فقط به خاطر خودداری اش ز عر زدنی
هر کره خری رسیده شاعر شده است
یک کس خل از خود متشکر شده است
مجموعه ای از هزارها گونۀ گه
قاطی شده و شعر معاصر شده است
رؤیای حیات جاودانی زیباست
زیباست، ولی حیف، فقط یک رؤیاست
آن فوت که کوزه گر به آن معروف است
آه از دل ساده لوح ما آدم هاست
با خوب و بد زمانۀ خویش بساز
خود را بشناس و با جهان عشق بباز
با هر نفسی که می کشی، از دل و جان
سرنای ثنای زندگی را بنواز
(1)
اگر تختخواب و لحاف و پتو
کنند آنچه دانند را بازگو
چه بسیار لپ ها شود چون لبو
(2)
خواند شیطان به گوش خرچنگی:
تو شبیه دونده ای هستی
و - به مرگ خودت - نمی لنگی
(3)
گرچه این بچه دماغو لوسه
هر کسی بینی این بچه هه رو پاک کنه
لپ مامانه رو اون می بوسه
(4)
شک نکن هر کسی که با یک خر
کل بیندازد و کند عرعر
خود او هست یک خر دیگر
(5)
ابلیس را به جلد زنی می کنی فرو
این کار ممکن است، ولی غیرممکن است
ابلیس را برون بکشی از درون او
(6)
«انگورها ترش اند»
این گفتۀ روباه بود
آن موقعی که دستش از انگورها کوتاه بود
(7)
بین مردی عاقل و مردی خرفت
هیچ فرقی نیست آن هنگام که
شور و حال عشقشان در سر گرفت
در هزارتوی یک هرم هنوز
نقش حکمتی طلایی است
سینه های شاهزاده خانمی
توی مشت های شاه
مومیایی است
خاله باجی که کس نمی داند
شوهر چندمیش مال کی است
گفت هر جا که بحث شیطنت است
یک زن بیوه کاملاً اُکی است
ظاهرش گرچه سرد و بی میل است
در دل او ولی دلی دلی است
راه تسخیر یک زن بیوه
یک شبیخون به رختخواب وی است
(1)
مرد اگر کله پوک بود و ببو
کمکی می کند کلاه به او؟
(2)
آدمی وقتی بخواهد خر شود
شک نکن از هر خری خرتر شود
(3)
الحذر از چشم خندان زنان
حضرت ابلیس می رقصد در آن
(4)
کار عاقل از همان اول بجاست
تجربه کردن برای خنگ هاست
(5)
سخنت دلفریب و شیرین است
شک ندارم به کل دروغین است
(6)
گر به جز خود هیچ کس را داخل آدم ندانی
تو به سان پادشاهی خرمی و شادمانی
(7)
تا زمانی که دهان خنگ دارد چفت و بست
کاملاً مانند فردی عاقل و فهمیده است
حیا را مردها ابداع کردند
چرا این ننگ را زن می پذیرد؟
حیا را مرد از آن رو دوست دارد
که خوش دارد خودش آن را بگیرد
وقتی به تو می گم که بیا خونۀ ما
هی ناز نکن، عشوه و اطوار نیا
مامان تو هم اگر که ناز تو رو داشت
الآن تو نبودی عسلم، تو دنیا
(1)
خانه داری می کند هر دختری اندر جهان
بهتر از مامان خود، لیکن فقط تا آن زمان
که برای اولین دفعه نماید امتحان
(2)
عاشقی چیزی شبیه آتش است
یا دلت را گرم خواهد کرد و یا
خانه ات را سوزد او از پای بست
(3)
ای بسا که سه نفر رازی را
حفظ کردند، به شرط این که
مرده باشند دو تن از آن ها
(4)
هر کسی از قبل مزدی می دهد
نوکر او مزد را می گیرد و
امر او را پشت گوشش می نهد
(5)
نیست او آخر ادراک و خرد
گر به وقتش نتواند از بیخ
خویشتن را به خریت بزند
(6)
کار سختی است این که دل بنهی
که به تو دیگری ستم بکند
بابتش پول نیز هم بدهی
(7)
«چو از کارم بدارم دست
یقین زنگار خواهم بست»
کلام یک کلید این است
دختری گر به میل و رغبت خود
آمد و در کنار تو بنشست
با «نخیر» و «نمی شه» گول نخور
دخترک از خود تو مست تر است
راننده دوباره نور بالا زده است
ماشین وی از غروب در عربده است
چشمان حزین بره ها می دانند
این گرگ به دنبال شکار آمده است
آن گونه که گربه موش را می نگرد
او دختر گل فروش را می نگرد
هر روز پری بلنده با خندۀ تلخ
این مملکت وحوش را می نگرد
یک روز پری بلنده از باغ بهشت
در نامه به ماردوش خلخال نوشت:
بالای طناب دار می دانستم
گندی زدی ای زاهد پاکیزه سرشت
هر کوی و محله ای شده شهر نویی
ابزار زناست هر سمند و پژویی
حالا تو خودت بگو جناب قاضی
این مفسد فی الأرض منم یا که تویی؟
(1)
دیدن مادرزن خود هست چیز دلنشینی
عینهو آبی که توی کفش های خود ببینی
(2)
اره برقی وسیله ای است مفید
لیک با آن سبیل را نزنید
(3)
فقط موی بلند است و تن چرکین و بوی گند
سه دستاورد این دنیا که بی زحمت به دست آیند
(4)
پیرزن چون به رقص برخیزد
گردوخاک بدی برانگیزد
(5)
هرکه عقلش بهر او سودی نداشت
اسم عاقل روی او نتوان گذاشت
(6)
کسی هرگز به ریش خود نخندد
اگر زیپ دهانش را ببندد
(7)
دلیل و منطق رفتار یک زن:
چون این جوری دلم می خواد فعلاً
یک شاعر گمنام خودش می داند
اشعار وی از چشم نهان می ماند
گاهی دلکم بی خودکی می لرزد
انگار یکی شعر مرا می خواند
بر
بر من
من می باری
می باری
مثل مثل
باران باران
بر بر
دریا دریا
بین ما می رقصند عکس مَه در دریا
موج ها، ماهی ها، کشتی ها
(1)
زندگی
تا بیاییم بفهمیم که چیست
نصف آن دیگر نیست
(2)
فخر این نیست کز افتادن خود پرهیزیم
بلکه این است که هر بار که افتادیم
باز هم برخیزیم
(3)
چنانچه کسی شهرۀ شهر شد
که او تا سر ظهر بیدار نیست
سحرخیزی اش کار بیهوده ای است
(4)
عشق پیدا کردن جفتی برای زندگی کردن که نیست
عشق پیدا کردن آن یک تن است
که اگر پیشت نباشد، زندگی مفهوم غیرممکنی است
(5)
می توانی شمع یک فرد دگر
را به شمع خویشتن روشن کنی
بی که بنمایی از این کارت ضرر
(6)
او که ابلیس را فقط یک بار
به سرای خودش فراخوانده ست
هرگز از شر او نخواهد رست
(7)
«دوست دارم بشنوم کاندر جهان
آرد ارزان است، کفش اما گران»
همسر کفاش می گوید چنان
عاشق ترین پرندۀ دنیا کبوتر است
خاصه کبوتری که غریب است و تکپر است
وقتی دلت هوایی بام ستاره هاست
یک کوه هم به چشم تو بامی محقر است
در کوچه بادهای هوسناک می وزند
هنگام عشقبازی طوفان و تندر است
در می زند الهۀ تقدیر دلپذیر
امشب عروس بخت سپید تو بر در است
این زن دو بار بر در مردی نمی زند
یک عاشقی برای هر انسان مقدر است
مردی که در دلش گل سرخی شکفته است
چون بوسه های باد بهاری معطر است
اهلی که می شود دل یک مرد دیدنی است
ببری که بره ای شده را نام شوهر است
ماناترین نوا، ملکوتی ترین طنین
آوای همسرایی قلب دو همسر است
هر تکه ای ز پیکر انسان از آن اوست
غیر از دلش که مال یک انسان دیگر است
وقتی دلت گرفته و ناکوک می زند
یعنی از این که پیش تو مانده مکدر است
در چشم های هر زن مست از شراب عشق
آتشفشان کوچکی از نور و اخگر است
زیباترین لباس زنانه برهنگی است
این هدیۀ تولدی از دست مادر است
بی دردسرترین روش فتح دلبران
تسخیر زیرکانۀ سنگر به سنگر است
در عشق و جنگ هر عملی عادلانه است
در هردوشان شکست بسی خفت آور است
در جنگ های عشقی و پیکار قلب ها
هر کس که دلبرانه بتازد دلاور است
در چشم های یک زن زیبا جواهری است
مردی که پهلوان شبستان و بستر است
نقش پلنگ روی پتوهای نوعروس
با یک دلیل ددمنشانه مصور است
این نقش درس عشق به داماد می دهد
یعنی فقط پلنگ در این جا مظفر است
رمزالرموز عشق زمینی گناه ماست
در لحظه ای که با ابدیت برابر است
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
این ضدحال مسخرۀ شرع انور است
هفتاد و چار ضربه به اندام ترد عشق
کفارۀ دو بوسۀ یک دوست دختر است
ابلیس اگرچه مثل خدا مرده است، لیک
ابلیس زنده دلقک بالای منبر است
هرگز شنیده ای که خری عود می زند؟
کار خران نه عودنوازی، که عرعر است
رانندۀ مناره و منبر، بزن کنار
آن تایری که روی سر توست پنچر است
ناموس عشق و رونق عشاق برده اند
هر حس کودکانه سزاوار کیفر است
سوز اسید و گونۀ گلگون لاله ها
امروزه بهترین روش نهی منکر است
یک بوسۀ حلال در این ملک هست و آن
روبوسی گلو و لب سرخ خنجر است
کورش بخواب؛ ما همه خوابیم مثل تو
این باغ خشک سن زده بی یار و یاور است
بر بام ما سپیدۀ کاذب دمیده بود
پنداشتیم رایت خورشید خاور است
ما را کلاغ گورکن زشت بدخبر
سوی سیاهچالۀ اوهام رهبر است
یک سفله شاه هم بشود باز سفله است
عنتر به عرش هم برسد باز عنتر است
بی غیرتی امیر امیران ارتش است
کوتوله ای دلیر دلیران لشکر است
فرقی ذلیل وارث تاج کیانی است
دستی علیل صاحب مهر فروهر است
دردا که پایمال ستوران اجنبی است
ایران زمین که خال رخ هفت کشور است
کی رخش قصه های کهن ذوالجناح شد؟
از کی قباد جزو غلامان قنبر است؟
هر کس سکوت کرده سبک مغز و لال نیست
چشم نجیب مرد خطیبی سخنور است
بین زنان سکوت نشان رضایت است
در مردها نشان غمی کوه پیکر است
با شر بساز و چشم امیدی به خیر دار
مردی که ناامید شود مرغ بی پر است
یک در که بسته شد، دگری باز می شود
هر لحظه پیش پای تو صد گونه معبر است
بی زحمت و تلاش به چیزی نمی رسی
در همتش سر است هر آن کس که سرور است
چیزی برای یک دل خواهان محال نیست
نیروی اشتیاق فراسوی باور است
ما زیر روشنایی خویش ایستاده ایم
انسان در انتخاب مسیرش مخیر است
امروز روز اول باقی عمر توست
این جرعۀ نخست دگرنیم ساغر است
دنیا از آن اوست کز آن کام دل گرفت
انسان شکوفه ای است که نشکفته پرپر است
جای طلوع طالع یک مرد قلب اوست
هر کس دلش ستاره ندارد بداختر است
عاشق شدن بلندترین گام زندگی است
گامی که با گذشتن از خود میسر است
از رازهای سرخ تنت شرمگین نباش
هر کس به خویش سخت بگیرد ستمگر است
آن بندری که موقع طوفان غنیمت است
نیلوفر دل است که در خون شناور است
از جیب خود نپرس چه نازی خریدنی است
از دل سؤال کن، دل عاشق توانگر است
وقتی که بچه دید و دلش سیب سرخ خواست
گوشش برای سرزنش باغبان کر است
شاعر، تو بارها مچ خود را گرفته ای
وقتی که چشم های تو از حسرتی تر است
وقتی که دزدکی به زنی خیره می شوی
وقتی تنت گرسنۀ یک سیب نوبر است
اشعار تو عصارۀ شور و شعور توست
شوری که در دل است و شعوری که در سر است
ابری که در گلوی تو پرواز می کند
بی شروشور صاعقه ها ابر ابتر است
کار درست را بکن و لاله ای بکار
دیری است باغ شرقی ما خارپرور است
یا شعر عاشقانه بگو یا سکوت کن
بی نور عشق شعر تو یک تاک بی بر است
می دانی آن کسی که دلت را ربوده کیست؟
از نام دل جواب تو پیداست: دلبر است
در چشم یار نقشۀ یک گنج دیده ام
گنجی که از خزائن روی زمین سر است
با پای دل دو گام جلوتر که می روی
آنگاه روبروی نگاهت دو گوهر است
ای شاه بیت از غزل افتاده، نام تو
بر بیت های سوخته ام سایه گستر است
دل بال بال می زند و روی پوستم
حسی شبیه خارش روییدن پر است
باید نشست بر لب بام بلند عشق
هر کس اسیر بام کسی شد کبوتر است
(1)
به که دنیا یک گنهکارت بخواند
لیک قلبت یک ریاکارت نداند
(2)
خدای بخت نعمت های رنگارنگ دنیا را
فقط با دست های ما نهد در دست های ما
(3)
خردمند دنبال آزار نیست
سگی هار را عمر بسیار نیست
(4)
دختر خوشگل فقط یک دختر است
او که دل را می برد یک دلبر است
(5)
زنده اندیشی گلی باشد که در
جنت المأوا نیارد سر به در
(6)
شروع جادۀ رؤیا، شکوه گام نخست
همان بلندترین گام زندگانی توست
(7)
قسم به کپه لباسی که ریخت روی زمین
تو بی لباس قشنگی؛ قشنگ و ناز... همین
با جان خمار باده را می سازند
با پای پیاده جاده را می سازند
در لحظۀ دست و پا زدن در آتش
سرزنده ترین اراده را می سازند
دیری است برای بی قراری دیر است
اینک دلم از تپیدنش هم سیر است
در قلبی اگر توان لرزیدن نیست
یعنی به توان بی نهایت پیر است