شعرهای مهدی احمدی
شعرهای مهدی احمدی

شعرهای مهدی احمدی

شعر و طنز

تمام دلخوشی من

تمام دلخوشی من خیال رفتن داشت

شبی که آمدنت حس و حال رفتن داشت

 

سکوت و بهت غریبت مرا چه می ترساند

سکوت بود، ولی قیل وقال رفتن داشت

 

در آسمان من آن شب ستاره ها مردند

که چشم های زلالت ملال رفتن داشت

 

میان آتش و خون بال بال می زد دل

که جفت او سفری بود و بال رفتن داشت

 

در این مضیقۀ هنگامه های دل دادن

دل تو با چه بهانه مجال رفتن داشت؟

 

نگو که فال به حافظ زدی و رخصت داد

کجای حافظ شیراز فال رفتن داشت؟

 

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

و یار باز نیامد؛ خیال رفتن داشت

خدا ...یر خر آفریده، ولی

خدا ...یر خر آفریده، ولی

نه تنها برای کس ماچه خر

که از بهر کون همان کس خلی

که رفته ست دنبال علم و هنر

غزل باید برآید مست و خوشگل

غزل باید برآید مست و خوشگل

نه از روی زبان که از ته دل

برآید از دل و بر دل نشیند

تر و شاداب و شورانگیز و کامل

ستاره باران

شعر من، ای امید پنهانی

ای نسیم همیشه طوفانی

 

در شب سایه های ترس آور

تو همان کودک هراسانی

 

که در این کوچه های تنهایی

راه گم کرده و پریشانی

 

تا بگویی که من نمی ترسم

با صدایی بلند می خوانی

 

در شب خشک و بی ستارۀ من

تو امید ستاره بارانی

 

شب و پژواک ترسناک سکوت

تو و آوازهای نورانی

تورم مثل ...یری رفت بالا

تورم مثل ...یری رفت بالا

خداوندا، به داد کون ما رس

در آن کشور که ملا حاکم اوست

فقط شلوار پایین آید و بس

موی من

موی من

           یکی یکی سفید شد

امیدهای من

             هزار تا هزار تا

                                ناپدید شد

آیینۀ خدای نما

خواهر مؤمن محجبه ام

اجنبی های مرده را نپرست

 

حاجت از پنج مرده می خواهی

این چنین زشت و خوارمایه و پست؟

 

به خران واگذار ادیان را

ای خوش آن کس که از خریت رست

 

سجده کن جانب الهۀ عشق

بی قرار و برهنه و سرمست

 

با تنی تفته و عرق کرده

باید احرام عشقبازی بست

 

مست و منگ از شراب هورمون ها

گیج و لرزان جلو بیاور دست

 

هیچ چیزی به ناز چیز پسر

به دل هیچ دختری ننشست

 

پنج تن را رها بکن در گور

سه تن آل شرت را عشق است

می میرم و شعر من به جا می ماند

می میرم و شعر من به جا می ماند

یک روز یکی شعر مرا می خواند

من مرده ام و باز سخن می گویم

این فکر مرا همیشه می لرزاند

قصۀ مرد بت ساز

بازهم یک شعر... یا هر چیز هست

می تراود از مدادم مستِ مست

 

واژه هایش در طنین قلب من

یک به یک با ناز بر کاغذ نشست

 

مصرعش را از جنون و عشق و مرگ

بیت را از درد آوردم به دست

 

جان من بود این که جانش می دهد

نقش من بود این که در وی نقش بست

 

بیت آخر... بعد زانو می زند

مرد بت سازی که خود شد بت پرست

سه پنجم از گناهان کبیره

سه پنجم از گناهان کبیره

فقط زیر سر آقای ...یره

خدا چشمش به شرت بنده هاشه

که روی کی مچ کی رو بگیره

دبیرستانی

ای دبیرستانی

ماه لپ های قشنگت شب و روز

مست نورافشانی است

در مدار تن تابان تو یک جاذبۀ کیهانی است

تا ابد حال عمومیت بلوغی ـ بحرانی

قلب تو طوفانی

شرت تو

            –  بترکد چشم حسود –

چار فصلش بارانی باد

توی ایران، طویلۀ خرها

توی ایران، طویلۀ خرها

علم فرع است و اصل سرمایه ست

علم در مغز مرد بی مایه

...یر در شرت مرد بی خایه ست

روی سر ما باز کلاهی دگر است

روی سر ما باز کلاهی دگر است

پایان مسیر اول راهی دگر است

وقتی هدف قیام ما بی هدفی است

هر رهبر انقلاب شاهی دگر است

از منظر مردگان قدوسی ما

از منظر مردگان قدوسی ما

انگار که زندگی گناه است؛ چرا؟

یک آدم مرده صد شتر می ارزد

یک زنده به یک شپش نمی ارزد؛ وا!

گل گمشده

دلش لابد نمکزار و کویر است

که می گوید تنوع دلپذیر است

 

گلی با شبنمی سیراب گردد

ولی کی شوره زار از آب سیر است

 

گلی گم کرده و در بین گل ها

اسیر جست و جویی ناگزیر است

 

نمی داند که در باغ زمانه

شمیم بوی هر گل بی نظیر است

 

اگر گمگشتۀ خود را بیابد

بداند یک تکثرناپذیر است

راز خوشبختی زوجین

زنه پیش خودش این جوری گفت:

«شوهرم اشک منو باور کرد»

مرده گفت: «اوف، چه راحت می شه

با دو تا بوس زنا رو خر کرد»

 

درس اخلاق:

من اگر خر نشوم

تو اگر خر نشوی

بیش تر می شود آمار طلاق

زوج های خوشبخت

همه هستند الاغ

تا می شود سرود

بی پول و بی فردا من بند یک بادم

از چشم خود حتی دیدم که افتادم

مانند یک عاشق، مانند یک مجنون

من شعر می گویم تا فکر تیغ و خون...

این فکر تیغ و خون با آب داغ و تشت

هر هفت شب یک بار دور سرم می گشت

تا می شود سرود

 

ای خواب گرد کورترین کوره راه ها

این رد روی برف کجا می برد تو را؟

این بوی خون که باز تو را مست کرده است

تا ژرفنای وسوسه ها می برد تو را

 

یک تشت آب داغ پر از ماهیان سرخ

مردی دوباره روی رگش تیغ می کشد

یک گله کرم دور تنش پیله می تنند

یک مرده توی قبر خودش جیغ می کشد

 

می ترسم از نبودن من، از نبودنم

از این که ماه راه به گورم نمی برد

این که در آن سیاهی وحشت ستاره نیست

این که کسی به جانب نورم نمی برد

 

می ترسم از نبودن من، از نبودنم

از این که من نباشم و من... من؟ منی که نیست

ای آسمان مست سیاهی، خدا کجاست؟

ای ابرهای تیرۀ دلگیر، مرگ چیست؟

 

میهن کجاست؟ معنی آزادمرد چیست؟

پایان کار شاعر این کوره ده دق است

این کوره ده گهی است که از قبل ریده اند

میعادگاه ترش مگس های عاشق است

 

این قبر، این نبودن و تاریکی و سکوت

وقتی برای ما بشریت مقدر است

بودن میان جمع مگس های ترش دوست

از جمع کرم های بشردوست خوش تر است

 

هر موقعی نشسته ام و شعر گفته ام

یک چند ساعتی الکی شاد و سرخوشم

این حرف ها که توی دلم باد کرده را

تا می شود سرود، خودم را نمی کشم

روضه خوان ها سوار بنز شدند

روضه خوان ها سوار بنز شدند

برکت داشت مزد گورکنی

حقت این است ای الاغ دوپا

با دو تا دست بر سرت بزنی

شعری که خودم نشد پریناز نشد

شعری که خودم نشد پریناز نشد

طنزی که خودم نبود طناز نشد

هر حرف که با دلم زدم دلبرکی است

یک بیت دروغ من دل آواز نشد

پشکل ذوالجناح

از گوز ذوالجناح دوصد خصم کشته شد

ای کاش ریده بود به صحرای کربلا

یغمای جندقی

پشکل ذوالجناح

 

پشکل ذوالجناح پیدا شد

یالثارات ازش خبر داده

 

اولش شایعه شده الکی است

کار کار سیا و موساده

 

آزمایش گرفتن و دیدن

عطر و طعمش بدون ایراده

 

تازه و آبداره، انگاری

تازه از کون اسب افتاده

 

حضرت ذوالجلال و الاکرام

هدیه ای سوی ما فرستاده

 

تا که بیمارها شفا یابند

با روش های خارق العاده

 

باید اول به یاد اسب حسین

بنشینی به روی سجاده

 

بعد یک سجدۀ غلیظ کنی

و بگوزی صمیمی و ساده

 

چند تا فحش آبدار بدی

به زن خولی زنازاده

 

بکشی پشکلو به ماتحتت

محکم و سفت مثل سمباده

 

هر کس این کارو صد دفه بکنه

از بواسیر حاد آزاده

 

آی، ای زائر بواسیری

کاروان حاضر است و آماده

الهه های شعر

فرشته اند

شعرهای نانوشته اند

از سه رشتۀ بلور بازتاب آفتاب روی برف

تبلور شراره های ماه

و چکه چکۀ سرشک تک ستاره ها سرشته اند

گاهگاه

          در اتاق روشن خیال

زیر پنجره

روی چارپایه ای نشسته اند

برهنه اند و خیس شبنم اند

مست شور و شوق نوجوانی اند

بکارت و طراوت مجسم اند

خنده هایشان

خنده های بی خیال کودک اند

خیره می شوند

به ژرفنای چشم های تو

به ناکجای اشک ها و رشک ها و خشم های تو

به پیله ای که گرد خود تنیده ای

به نقش تختخواب آبی ای که روی برگ برگ دفتر تخیلت کشیده ای

به نعش پرتعفن امیدهای مرده ات

به لایه های ترس روی ترس قلب کرم خورده ات

به شعله های شهوتت

به حسرتت

و شست خویش را به ناز می مکند

عطرشان

            –  نفس که می کشند –  

یک چکیده از یکایک فصول ابری کتاب عشق های نوشکفته است

عصارۀ تمام لحظه های ناب زندگی است

یک خلاصه از تمام شعرهای تاکنون نگفته است

نسیم کوچه باغ روستای کوچکی است

آن طرف تر از حصارهای هفت شهر عشق

بوی دود

بوی سوختن

بوی دردناک داستان عاشقانه ای است

                                             که سال هاست

در دل شکسته ای نهفته است

چشم هایشان

گدازه های آتشین کوه های خشمگین

طرح های باشکوه کهکشان راه شیری اند

گیسوانشان دو آبشار زرنگار

گریۀ گروهی غزال های کوهی اند

طره های آفتاب عصر

لای پنجه های پردۀ حصیری اند

لبانشان

طعم های سادۀ زمینی اند

دو استکان نقش دار چای دارچینی اند

قاچ های هندوانۀ درون دیس چینی اند

گونه هایشان

تپه های تفتۀ کویری اند

سینه هایشان

توله شیرهای شیرمست گرم کشتی اند

ساق هایشان

ببرهای بی قرار فصل جفتگیری اند

صدایشان

زیر چلچراغ جاودان آسمان

بق بقوی دسته ای کبوتر است  

در کنار سفرۀ پنیر و نان

شعرخوانی سماور است

پچ پچ شبانۀ زنی جوان

                            –  در میان غژغژ لطیف تختخواب –

توی گوش شوهر است

هر زمان که مست لمس یک نوازش اند

حرف می زنند و حرف می زنند

التهاب لحظه های ناب آفرینش اند و چانه شان که گرم می شود

روح واژه های زنده را

با حریر پرنیان گیسوان دختری جوان

با کلاف هفت رنگ جعبۀ مدادرنگی کمان آسمان

با کمند حلقه حلقۀ دم سمند آرزو

با طنین آخرین ترانۀ حزین قو

با طناب زندۀ تن هزار مار زخمی سیاه

با نخ طلایی لباس پادشاه

روی دار قالی پرندۀ خیال

لا به لای تاروپود نازک گلیم شعر می تنند

هر قمی ای که چیز او جر خورد

هر قمی ای که چیز او جر خورد

زیر دست شیوخ مادرچیز

یک دل سیر اگر که گریه کند

شهر قم می شود شبیه ونیز

سیب

شاید آن سیب که خورده به ملاج نیوتن سیب زمینی بوده

که بلا بار آورد

سیب حوا لابد

آسمانی تر از این تهمت شیطانی دینی بوده

که طلا بار آورد

پدر و مادر ما میوۀ ممنوعۀ نفرین شده را

با همان هستۀ آن بلعیدند

و به بیداری شیرینی درغلتیدند

 

هستۀ میوۀ ممنوعه هنوز

توی گلدان دل کوچک ماست

چون جنینی که لگد بر در و دیوار رحم می کوبد

باغ در باغ وجودش شیداست

تشنۀ بوسۀ بیدار بهار

بی قرار نفس سبز صباست

هیجانی خاموش

از تمام حرکات و سکناتش پیداست

خرشانسی خاتون

ای خوشا خاتونِ توی مثنوی

ماجرای عشقی­اش رشک آور است

 

گرچه اِند شانس ...یری گفته اند

گیر کردن زیر ...یر یک خر است

 

لیکن او از دید من خرشانس بود

شانس ما از شانس او ...یری تر است

 

توی این ایران جرواجر شده

شانس کیراکیر چیزی دیگر است

 

طعم ...یر خر اگرچه ...یری است

بهتر از طعم عصای رهبر است

آرزو

خانه ای کوچک و از گنج قناعت لبریز

باغی و چشمه ای و مزرعه ای حاصلخیز

همسری دلبرک و بانمک و شورانگیز

میز تحریر و کتاب و قلم و کاغذ نیز

خدعه

زنده است آن امام لکن گوز

...یر او توی کون ماست هنوز

خدعه

 

با دلی آرام و قلبی مطمئن

رید توی مملکت آن تخم جن

 

گولمان زد راحت و خواباندمان

بعد هم گاییدمان سفت و خشن

 

آفرین بر ...یر بی پیرت امام

مام میهن را چه خوش کردی اُپن

 

در سر انسان غربی عقل هست

در سر انسان شرقی هم پهن

گل

دوباره خواب که بودی، الهه آمده و

میان دفتر شعرت گلی گذاشته است

 

نه، اتفاق عجیبی که نیست، این بدجنس

همیشه شوخی ناجور با تو داشته است

 

دوباره محو گلت می شوی، چه رؤیایی است

گلی که با قلمی خون چکان نگاشته است

 

درون باغ بسا چیزها که می رویند

که هیچ وقت در آن جا کسی نکاشته است

تو ای گایندۀ تک تاز و ممتاز

تو ای گایندۀ تک تاز و ممتاز

تو ای معنای شورانگیز اعجاز

بدون خایه و ...یر و پروستات

تو کون ملتی را کرده ای باز

سگ باغ هلو

چو خویشتن نتواند که مِی خورد قاضی

ضرورت است که بر دیگران بگیرد سخت

سعدی

سگ باغ هلو

 

اگرچه بازنشسته ست ...یر تو ای شیخ

سهی قد تن ما می شود سه سوته بلند

 

بیا و لطف کن و آن عصای تیزی که

به کون خود نپسندی، به کون ما نپسند

 

دو روز نوبت ما بود توی این دنیا

دو روز نوبت ما را کشیده ای تو به گند

 

عنم به امر به معروف و درس اخلاقت

جناب گربۀ زاهد، به ریش خویش نخند

 

تو مثل شوهر بی ...یر یک زن هاتی

که تازه هست عن آقا حسود و غیرتمند

 

درون باغ هلو او سگ نگهبانی است

نه می خورد، نه گذارد که دیگران بخورند

چشم برزخی

اون کسی که اون بالا، روی تخت می شینه

چشم برزخی داره، ما رو گاو می بینه

 

آی گلۀ گاوا، اونم عینهو خود ماست

ویسکی نمی شاشه، بستنی نمی رینه

 

پاشو و هوار بزن، مغزشو شیار بزن

جسم ناقصی داره، گوش هاش سنگینه