با خودش این گونه نجوا کرد مرد:
«علت عاشق ز علت ها جداست»
بعد لب های خرش را ماچ کرد
عقل را دخترک چو باخته است
غیر نان در تنور چسباندن
کاری از دست بنده ساخته است؟
نۀ یک زن بله اندر بله اندر بله است
«نکن» و «زشته» و «آدم بشو» و «دست نزن»
تله اندر تله اندر تله اندر تله است
آن دو چیزی که به رنگ سرخ خویش
بد بلایی بر سر خویش آورند
آلبالو و لبان دخترند
کار زن مکر و فسون و جادوست
اولین حیلۀ زن لبخندش
آخرین حیلۀ زن گریۀ اوست
سهم ما از این وطن میان خشتک جناب شیخناست
یکیش سمت چپ
یکیش سمت راست
ای همانی که ناقص است تنت
برج میلاد توی کون زنت
که چه خوش ریده ای تو در وطنت
در این عصر جهاد اقتصادی
بدون خرج کافی شاپ و کاندوم
خوشم با سکس های انفرادی
هرچه در متن کتاب دینی است
حاصل عقدۀ خودخربینی است
گاه ریدن سر قبر پدرت یک عمل آیینی است
مرد وقتی که هلو می بیند
یا می چیند
یا می ریند
ـ عسلم، خوابی یا بیداری؟
ـ خرّوپف!
ـ ای بمیری؛ اَه، تف!
شاعری که تخم های خویش را
در میان سطر سطر شعرهای خویش کاشت
گفتنی زیاد داشت
کردن هر داف باحال و خفن
فارغ از رنج و عذاب مخ زدن
هست کار مردمان جلق زن
فرق بسیاری است بین آدم بی حال و فرز
هر دو تا البته یک جایی به دردی می خورند
یا به درد کاری و یا که به درد لای جرز
تلاش معاش
تلاش معاش
به این زندگانی بشاش
تجربه کاری است که خر می کند
مرد خردمند از آغاز کار
از خطر البته حذر می کند
یک بلوغ بی فروغ داشت
تخم های خویش را
روی ماه کاشت
هر زمان کار تو می افتد به کون
خاصه کون بچه پرروهای تخس
جا بکن تا عمق فیها خالدون
گل اگه عطر و بو نده گل نیست
هیچ فردی شبیه دخترکی
که کسش آکبنده کس خل نیست
مطمئن باش اگه توی خونه
دختری با پسری تنها شه
نفر سومشون شیطونه
توی حرف دیگری هرگز نپر
ده نفر با هم که صحبت می کنند
نشنوی چیزی به غیر از عرّوعر
آدمیزاد مستعد خطاست
لیکن اصرار بر خطاکاری
کار یک کس مشنگ خنگ خداست
این نصیحت به هر مجردی است:
موقع انتخاب یک همسر
کیر آدم مشاور بدی است
کاشف شیطون بلای چادر مشکی
حق نبوغ هراسناک تو بوده
جایزۀ سال علم چشم پزشکی
هرکجا پول هست، شیطان هست
هرکجا پول نیست، موجودی
بدتر و بی شرف تر از آن هست
این چنین گفت سلیمان نبی:
دخترم، توی مکانی خلوت
برحذر باش ز مرد عذبی
یک خنگ به وقت حرف بی خود زدنش
انگار که ریده باشد او با دهنش
بوی گه و گوز می دهد هر سخنش
پدربزرگ
بس که ذکرهای خویش را شمرد
مرد
بازم این بچۀ ندیدبدید
تا دوباره چشش به دختر خورد
خودشو تکه پاره کرد و درید
باز هم رنگ سیاه
باز هم نوحه، عزا
ای فلان بن فلان، باز که کشتند تو را!
آدم کله پوک مسکینی است
گر نداند که روی کپۀ گه
جای خوبی برای اسکی نیست
الاغ
اگرچه در تمام عمر خود سواری حسابی ای به هر کسی که دیده بود داده بود
ولی خودش همیشۀ خدا پیاده بود
چاهی که در آن آب بریزند کدام است؟
هر کس بتواند بدهد پاسخ این را
یک لاشی بی تربیت تخم حرام است
ز بی پولی بنالد آدمیزاد
ولیکن هیچ کس را دیده ای که
ز بی عقلی برآرد بانگ و فریاد؟
فلک آن مرد را یاری نماید
که او با کار و کوشش کون خود را
چنان گاید که از حلقش درآید
لایق عرعر خر گوش کری است
هرکه در پاسخ خر عرعر کرد
شک مدارید خودش نیز خری است
آدم پرمدعای کون گشاد
حاصل کارش اگرچه اندک است
لیک باشد گوزگوز او زیاد
این را که تو سیمین تنی و گل رخسار
یک بار به دختری بگو تا شیطان
یکریز به گوش او بخواند صد بار
حرف هایی قشنگ می گویی
راستش را به من بگو لطفاً
از من ای بی شرف، چه می جویی؟
زندگی مثل ورود از اون دره
سفت وقتی که بگیری، یک کمی دردآوره
شل بگیری بهتره
«اُه، چه فرزم، منو باش!»
پیرزن گفت؛ همان وقت که با سر
رفت تو کاسۀ آش
خر ماده اگر شود داور
حکم خواهد نمود در عالم
نیست چیزی ز کیر خر خوش تر
هرکجا که عکس قلب تیرخورده ای است
شک نکن که او که عکس را کشیده است
مرد از نگار خویش کیرخورده ای است
گر ز سوراخ کلیدی بنگرد یک مرد
ممکن است از مادرش چیزی ببیند که
طفلکی را بدرقم سرخورده خواهد کرد
«آتیش را باشید»
این حرف موشی بود
آن موقعی که روی یخ شاشید
صحنه های زندگی
اگر شبیه صحنه های فیلم های صحنه دار بود
شاهکار بود
جناب شیخ سرش داغ بود و سوتی داد:
دو جفت بال خدا داشت
یکی به جعفر طیار و دومیشو به این مرد عنکبوتی داد
تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو
بگا مردمان را، ولی مرگ من
بزن قبل کردن درِ کون تفو
سینمای وطنی را بنگر
نقش اول شده مال رهبر
نقش ما چیست؟ سیاهی لشکر
اشک هایم از غم زمانه است
از غم کرایه خانه است
عاشقی بهانه است
هرچند که مرگ بخشی از تقدیر است
هر ثانیه دیرتر خودش توفیر است
یک برۀ در سالن سلاخی هم
با جذبۀ جاودانگی درگیر است
هست نوزاد خفته در بستر
قدردان محبت مادر
به تو روزانه می دهد پاداش
نیم کیلو عن و دو لیوان شاش
انسان میانسال جوانی پیر است
این بازی بچگانۀ تقدیر است
مردی سی و هفت ساله عاشق شده بود
خندید و به خود گفت که دیگر دیر است
شعر من هرکجا چرند شده
تنگی قافیه مقصر بود
هرکجا هم که دلپسند شده
هنر بی بدیل شاعر بود
در کشور ایران مثل زیبایی است
گویند که هر دخترکی بابایی است
اما تو چه مامانی و نازی لیلا
هر قاعده ای شامل استثنایی است
هیچ موقع وقت خود را بی جهت
صرف صحبت با مشنگ خر نکن
گر خری در روی تو عرعر کند
خر نشو، در روی او عرعر نکن
از کل زمین یک وجبش سهم من است
آن نقطه که جای ماندن و ساختن است
بی نقشه به همراه دلت راه بیفت
هر جا که دلت تند زد آن جا وطن است
در تمام حیات یک خانم
لحظه های سکوت کمیاب است
عمه جان هیچ وقت ساکت نیست
به جز آن موقعی که در خواب است
طرح تقدیر خودت را خودت انداخته ای
خانۀ بخت خودت را تو خودت ساخته ای
زندگی بازی نردی است فقط در یک دست
تو خودت را که ببازی، همه را باخته ای
زندگی میدان کشتی گیرهاست
رزمگاه ببرها و شیرهاست
رتبۀ یک واقعاً رزمنده است
رتبۀ دو اولین بازنده است
درد پیری درد بی درمانی است
هیکلت اسقاط می گردد به کل
پیرمرد از پله ها افتاد و گفت:
پیر شُل بدتر بُود از ...یر شُل
موهای تو جذاب ترین حالت کل
ابروی تو محراب ترین معنی پل
چشمان تو بی تاب ترین مرغابی
لبخند تو کمیاب ترین گونۀ گل
هرچند لباس های او مندرس است
هرچند دل آموختۀ استرس است
در برق نگاه زنده و مغرورش
ته رنگی از آن طلای پنهان مس است
سال های دانشگاه یک پدیدۀ ...یری است
نصف آن درون کون، نصف دیگرش در حلق
بچه رفت دانشگاه، مثل ...یر قبل از جلق
مدرکی گرفت آمد، مثل ...یر بعد از جلق
موجی که به پا خاسته یک طوفان است
بذری که به پا خاسته باغ افشان است
رودی که فرونشست مردابی شد
انسان چو به پا خاست ابرانسان است
دل ما در جوانی پیر پیر است
کز این نفرین شرقی سیر سیر است
برای مردن این نسل زود است
برای بودنش هم دیر دیر است
بهترین استاد درس زندگی
حضرت شیخ المشایخ باسن است
پیر من هرچند باشد زیر من
جای او بر تخم چشمان من است
دوش گفتم: هارد سکس روزگار
بی تف و بی وازلین و روغن است
این که توی کون من جا کرده است
...یر نه، این لعنتی تیرآهن است
گفت: وقتی زندگی می گایدت
شل گرفتن بهتر از جر خوردن است
هوس سیب کرده ام امشب
سنگ مفت است و سیب ها مفت اند
میوه وقتی رسید می افتد
سینه هایت چرا نمی افتند؟
او رشته به رشته پیلۀ خود را بافت
اما چو اسیر خویشتن شد دریافت
هر بافته را دوباره باید که شکافت
تا بال گشود و سوی خورشید شتافت
نگو کلفت پخی بوده داریوش کبیر
ستایش عظمت های رفته مرده خوری است
درفش کاوه که روزی بزرگ بود، الآن
شبیه مغز تو و دول من فقط دکوری است
من و تو غیرتمان کو که مادر میهن
همیشه جندۀ ملای ...یردایناسوری است
چشمان تو ماه خفته بر آب من است
بی خوابی مهتابی مرداب من است
هر شب که قدم به خواب من بگذاری
تنها گل شب بوی زمین خواب من است
هر زمانی خشمگینی از کسی
بی شتابی بشمر از یک تا به صد
بعد هم خیلی متین و باوقار
فک او را خرد کن با یک لگد
پیچان و خروشان و دمان می تازد
خود را به میان دره می اندازد
رودی که اراده کرده دریا باشد
با خون خودش دریا را می سازد
آفتاب آزادی بارآوری است
ساغر سکرآور جان پروری است
روز حتی از میان روزنی
باز همچون خندۀ افسونگری است
با لعاب آفتاب کامیاب
بر لب گل خندۀ زیباتری است
دشت وقتی نورباران می شود
هر گلی را رنگ و بوی دیگری است
سبز و سرخ و آبی و زرد و بنفش
رنگ شادآهنگ هر گل نوبری است
زندگی درک همین زیبایی است
این شعور روشنایی باوری است
پیرها گویا از آن روز نخست
از لحاظ عقل پیری بوده اند
پیرمردان در جوانی هایشان
نره شیران دلیری بوده اند
فکر آن را هم نباید کرد که
لاشخورهای حقیری بوده اند
پیرزن ها در جوانی هایشان
دختران سر به زیری بوده اند
فکر آن را هم نباید کرد که
در به در جویای ...یری بوده اند
به دنبال جهانی ماورایی
شبیه منگ ها توی فضایی
تو انسانی و اینک زنده هستی
چه می جویی ورای روشنایی؟
آن ماه که در دایرۀ مینایی است
دروازۀ رو به غرب دختردایی است
از دوش به یادگار دردی دارد
کامروز نصیب من فقط لاپایی است
آن گل که درون دیده ای می روید
از فاصله های دور هم می بوید
در باغ نگاه هر زن زیبایی
هر مرد گل گمشده ای می جوید
یک خر بی جفت خرتر می شود
ماده تر یا این که نرتر می شود
مانع ارضای هر میلی شوند
آتش آن شعله ورتر می شود
مرغ عشق تلخ و تنهای قفس
پر به پر پرخاشگرتر می شود
بر زغالی فوت وقتی می کنند
دم به دم آتش به سرتر می شود
یک فنر وقتی فشارش می دهند
هی فنرتر در فنرتر می شود
هرکجا دختر پسر دور از هم اند
فرد دخترتر پسرتر می شود