جگر مرد گدا از غم و حسرت بدرد
گر گدای دگری از جلوی در گذرد
غالباً از دختری آراسته
همسر چرک و پلشتی خاسته
دختری که بی جهاز است و لوند
خواستگارانش فزون از شوهرند
مادیانی چموش را خوب است
قاطعانه گرفت و محکم بست
خانه ای مملو ز دود و همسری بدذات و گند
مرد را از خانه اش فوری فراری می دهند
یک عیال نق نقو و یک سرای پر ز دود
روزگار مرد را زیر و زبر خواهد نمود
آن سگی که می رود دنبال جنگ
راهی خانه شود با پای لنگ
حیای گدا گشنه ها نابجاست
که بر این جماعت وقاحت رواست
کم وکسری ای در دل عشق نیست
اگرچند دختر سیه چرده ای است
دوستان مردمان مستمند
زود آنان را ز خاطر می برند
خواستگاری کردن مرد غنی
وقت چندانی نگیرد از زنی
دختر خانه زمانی که ندارد او جهاز
توی خانه می نشیند مدتی خیلی دراز
هر زمانی که یکی یکدانه باشد دختری
یا یک ابلیس است یا بی عرضۀ شرم آوری
پاکی دامن اگر رفت از دست
خوشگلی کپه ای از تاپاله ست
تو با یک سگ نکن شوخی، مبادا
که او ناگه بگیرد پاچه ات را
پیش آن کودک که بابایش به دار
رفته است اسم طنابی را نیار
هر کلاغی همیشه پندارد
جوجه ای بس سفیدتر دارد
از گدایی تو شکایت بنما
تا بگیری شپشی از آقا
مادیان نعلبند و همسر کفاش
بدترینِ کفش ها را کرده باشد پاش
فقط آن چیزها را که ندانند
زنان و بچه ها بر لب نرانند
دختری سرخوش و خوشبخت بُود آن دختر
که زن آن پسری شد که ندارد مادر
با گدایی هرکه وصلت کرده است
یک شپش جای جهاز آورده است
او که وصلت می کند با یک زن بی دست وپا
ای بسا خیلی کثافت می خورد جای غذا
او که بیش از حد بخواهد ابلهی باشد، ولی
او که آن را می دهد ابله تر است از اولی
شبیه ماچه سگ خوب نی لبک زن هاست
همیشه موقع صرف غذا درون سراست
اسب پیری است چو با دیدن جو
نکشد شیهۀ جانانه یهو
مستحق ماتم است آن بی خرد
کو به پول خویش آن را می خرد
«جفت قشنگی اند» بدان سان که در نهفت
دربارۀ دو پای خودش یک کلاغ گفت
«یک جفت قشنگ اند» همان گونه که شیطان
دربارۀ سم های خودش گفت بدین سان
بهر تو سهمت از شعور و خرد
هرگز اسباب دردسر نشود
توی وراجی بسیار زیاد
می رود حق و حقیقت از یاد
برجسته ترین مقام دربار
پیوسته ترین به چوبۀ دار
بهر من باور این گفتۀ تو سنگین است
سخنان تو دل انگیز و خوش و شیرین است
وقتی کسی از تپه به پایین افتاد
هر کس سر راه است هلش خواهد داد
گریه وقتی نمی کند کودک
سخت و بدجور خورده است کتک
بوی گندی می دهد تحسین اگر
از دهان خویشتن آید به در
چون گربه اگرچه عشق ماهی داری
از تر شدن پای خودت بیزاری
خداوند بخت خوش و شانس را
عطا می نماید به کس میخ ها
هر کسی با خویش گرم گفت وگوست
گرم صحبت با مشنگی کس ببوست
ماهیان قزل آلا و کنارش کره است
این دو تا باعث گوزیدن یک باکره است
گفت و گوی هسته ای
تا انقلاب مهدی
حق مسلم ماست.
آنچه هست خواهد شد
هرچه آرزو بکنی، با دو دست خواهد شد
آنچه با دو دست نشد، با دو بست خواهد شد
آرزو بکن، اما در سرت فروکن که
حاصل هزار نبرد یک شکست خواهد شد
یک پلشت اسهالی شاه شهر شاشوهاست
ذکر بوش محتاج شرح و بسط خواهد شد
پیت نفت توخالی، گفت و گو بکن، لالی؟
هسته های بیمارت شیرمست خواهد شد
تا خود قیامت هم هرچه گفت و گو بکنید
کوله بار گه سهم نسل شصت خواهد شد
آی نسل آینده، خوش خیال های الاغ
آنچه شد دوباره شود، آنچه هست خواهد شد
پیش بینی ام این است: اقتصاد می خوابد
کارخانۀ کاندوم ورشکست خواهد شد
آقای گلی که ظاهراً عقل کل است
هی گل به خودی می زند، انگار خل است
دروازۀ خالی است فلان همه مان
این است که او همیشه آقای گل است
تو ای استاد فن خرچرانی
چه خوش ما را پی خود می دوانی
فقط یک نکته از من بشنو و بس
فلانم در فلانت ای فلانی
بر شاخۀ هر درخت یک کرگدن است
صحرای حجاز هم پر از پنگوئن است
آن لحظه که روبروی من بنشینی
هنگامۀ باشکوه کس خل شدن است
مجنون جنون گاوی واگیریم
یابو متولد شده، خر می میریم
سال دو هزار و شانزده رفت و هنوز
در عصر حجر با خودمان درگیریم
او که هر وقت نمازش جلوی چشم شماست
نیم ساعت سر هر سجدۀ خود کون به هواست
یا هوس کرده که کونی بدهد یا این که
پدر سگ پدر کل پدرسوخته هاست
یک زن و یک مرغ وقتی ول شوند
هر دو خیلی زود از دستت روند
آدمی کشتۀ دزدان ستمگر بشود
به از آنی که شهید لگد خر بشود
زن بیوۀ پولدار است این سان:
به یک چشم گریان، به یک چشم خندان
خیاط رختی ژنده داره
کفاش کفشی کهنه پاره
عاشقی و عاقلی توأمان
از محالات است سازش بینشان
با خری شوخی و بازی بنما تا که یهو
بزند با دم خود سیلی جانانه به تو
از جیب خودت بخور، ولیکن
خود را تو بنام نوکر من
پول وقتی که قرض داده شود
دشمنی هم بنا نهاده شود
ننه، بجنب، یالا، بده سریع شوهرم
چرا که داره صورتم چروک می شه دم به دم
دوک به شمشیر چو فرمان دهد
درد و بلا رو به سرا می نهد
برای شام من چیزی ندارم
بیا بنشین سر سفره کنارم
بدترین نوع درد بی درمان
هست حمق و بلاهت انسان
نگونبخت آن مرغ بیچاره ای است
که بازیچۀ طفل بیکاره ای است
صلح با یک چماق اندر دست
هیچ شک نیست که خود جنگ است
خره میلش بکشه یا نکشه
لازمه راهی بازار بشه
یک تن از اشراف را خدمت نما
تا بفهمی معنی آزار را
چو خود را انگبین کردی سراپا
تو را خواهند خورد از دم مگس ها
چنانچه کس خلی ساکت بماند
طرف را هر کسی عاقل بداند
طعمۀ گرگ ها شود یک خر
صاحبانی زیاد دارد اگر
دم خانه الاغ ناقبراق
یورتمه می رود بدون چماق
هر واژه که شیخ شهر می فرماید
گندی به هوای شهر می افزاید
مدفوع کسی چو عزم معراج کند
از راه دهان او برون می آید
ما که از نسل شصت و هفتادیم
چون پفک کلهم فقط بادیم
ما همانی که دیر بالغ شد
ما همانی که زود وادادیم
چوب کبریت های سوخته ایم
نسل بدبخت رفته ازیادیم
نسل تلخ بدون لبخندیم
نسل لال بدون فریادیم
توی این کشور خراب آباد
ما به زور مواد آبادیم
بنگ، تریاک، گرد، شیشه، کراک
هرکدامش که باشد استادیم
جنس وقتی بد است، غمگینیم
هر زمان خوب می شود، شادیم
ما که در این هزارۀ سوم
مثل اعصار قبل میلادیم
ساده لوحانه منگ حسرت آن
دومین روز ماه خردادیم
سالیانی دراز گوش به این
گفت و گوهای هسته ای دادیم
آشپزخانه مال آقا شد
این وسط ما خیار سالادیم
زندگی های ما تمام سگی است
ما فقط شکل آدمیزادیم
نوبت عاشقی گذشت و هنوز
زیر باتوم گشت ارشادیم
توسری خور شدیم، می فهمید؟
و به این توسری چه معتادیم
همه از دم پلید و پفیوزیم
همه از دم شرور و شیادیم
نسل نحس حرامزادۀ پست
لایق فحش جدوآبادیم
ما ابرقدرتیم، باور کن
نشنیدی که دزد پهبادیم؟
کور بودی که یک عدد میمون
روی عرش خدا فرستادیم؟
نشنیدی که رهبری فرمود:
«ما از آن جای فیل افتادیم»؟
هرچه عیب است مال غربی هاست
ما که کلاً بدون ایرادیم
بی خیالش رفیق، لولم کو؟
ما که از هفت دولت آزادیم
«آورین، آورین، چه شعری بود
سکه ات را به مادرت دادیم»
هر وقت که پشت میکروفن بنشیند
از توی بلندگو به ما می ریند
عمری به خود و به دیگران بد کرده
اینک همه را دشمن خود می بیند
اسلام خدای روزی ملاهاست
یک غاز هزارسالۀ تخم طلاست
در ژانر هزاررنگ منبرخوانی
وا جیب منا همیشه وا اسلاماست
یک عضو بداخلاق جوانی ناکام
گاه آخر شب، دو ساعتی بعد از شام
با وی به زبان بی زبانی گوید:
دام دام دارارام دام دارارام دام دارارام
فقط عرفان آن و دین این بود
که سهم شاعر مشرق زمین بود
اگر همدورۀ ما بود حافظ
یقیناً جای او هم در اوین بود
به لطف سرور حافظ شناسان
حسابش با کرام الکاتبین بود
همین باتوم چینی، نوع تک سایز
که شکل آلت خاقان چین بود
بصیرت توی او پمپاژ می کرد
که این کالای چین سحر مبین بود
بصیرت با عنش مخلوط می... زررررررررررررررت
از آن پس شعر حافظ این چنین بود:
عجب علمی است علم کشور چین
که باتومش بصیرت آفرین بود
نثار چین ریش محتسب باد
همان گوزم که سفت و پرطنین بود
اگر دوران من هم محتسب داشت
سگش صد بار آدم تر از این بود
عقبگردی به قطر چارده قرن
نصیب باسن ایران زمین بود
در خر شدن ای دل، زدی انگار رکورد
هر بار تو را دخترکی با خود برد
گفتی که دگر گه بخورم خر بشوم
گه خورده ای و می خوری و خواهی خورد
هر زمان در خانه ای زن پادشاست
حضرت شیطان در آن فرمانرواست
بین خرها به غیر چند لگد
هیچ چیزی مبادله نشود
گفت ماهیتابه دیگی را که آه
دور شو از من، مرا کردی سیاه
غالباً زن های زیبای لوند
قسمت مردان زشتی می شوند
اگر انگشتر من رفته از دست
هنوز انگشت من در جای خود هست
مرد سلمانی سر اصلاح ریش یک مشنگ
یاد می گیرد چگونه ریش باید زد قشنگ
آن خری که می نماید عرعری
می خورد او یونجه های کم تری
مردن از عشق یا که بیماری
فرق با هم ندارد انگاری
دیر باشد که تو از راه رسی آب به دست
خانه گر سوخته در آتش و ویران شده است
دشمن چو کند عقب نشینی
آن جا همه را دلیر بینی
کسی هرگز نمی گیرد سرش درد
که هر کاری که عشقش می کشد کرد
هر کسی یک عیال دارد او
ماتم و ضدحال دارد او
آن زمانی که هوا طوفانی است
دزد هم آدم باوجدانی است
دم روباه اگر رفت به باد
علتش بود زرنگی زیاد
هر کس که بخواهد بشود ثروتمند
باید به خدا پشت نماید یک چند
عاشقان را هست پنداری به سر
که به کل کورند افراد دگر
او چه فامیل شما هست و چه نیست
وای بر او اگر او بی پولی است
آب و دود و یک زن بدجنس و گند
مرد را از خانه بیرون می کنند
ای بسا گرگ بدرّد حتی
گوسفندان شمارش شده را
خوش برقصد هرکه اقبال نکو
نی نوازی می کند از بهر او
نوید و وعده های خوب و زیبا
ببندد دست های ابلهان را
یک عالمه حرف بر زبانت جاری است
وقتی سبب زر زدنت روشن نیست
تو دریا را ستایش کن، ولیکن
همین جا روی ساحل باش فعلاً
پارس های هر سگ پیری
نیست چیزی بی خود و کیری
او که می خواهد سر یک سال گردد پولدار
او سر شش ماه خواهد رفت بر بالای دار
هر زمان خود را کثافت کرد مرد
خوک ها او را لگد خواهند کرد
تو به هر حیله و ترفندی و با هر کلکی
از دم خر نتوانی که بسازی الکی
سخن های دل انگیز و خوشایند
غذای گربه ای هرگز نگردند
کله ای خالی و رویی دلنشین
غالباً هستند یارانی قرین
هر کسی هنگام باران زیر سقفی باشد او
گر بجنبد او ز جایش هست یک خنگ ببو
تا زبان خنگ در بند است
او هم انسانی خردمند است
ماهی ای را نگرفته از آب
ابداً داد نزن آی کباب
وارهان یک دزد را از چوب دار
تا کند بر روی آن دارت سوار
از همان جا که بدان فکر تو کم تر برود
از همان جاست که خرگوش یهو در برود
هرکجایی به دوا حاجت بود
ندهد ناله و افغان تو سود
هرکجایی جرئت دل کم تر است
لحن اصوات زبان محکم تر است
آشپز هر جا که بسیار است
سوپِ خیلی شور بر بار است
بین سخن و عمل همیشه
یک عالمه کفش پاره می شه
خدا ز دست رفیقان بُود نگهدارم
که خویش را خودم از دشمنان نگه دارم
حرف های دلفریب و دلربا
لیک کیف پول خود را هم بپا
بعضی شوهرها روی سنگ قبر زنشان یادبودی می نویسند. چند تا از یادبودهایی را که مردان انگلیسی برای زنانشان نوشته اند با هم بخوانیم:
Here lies my wife, and, Heaven knows,
Not less for mine than her repose.
در این جا همسر من آرمیده است و خدا گواه است
که من کم تر از او به آرامش نرسیده ام.
Here lies my poor wife, much lamented;
She is happy, and I am contented.
ای دریغا که در این جا همسر بیچارۀ من آرمیده ست
او خوش و شاد است و من هم راضی ام.
Here lies my wife, a sad slattern and shrew,
If I said I respected her I should lie too.
در این جا همسر من، یک زن شلختۀ چموش اعصاب خردکن، آرمیده است
اگر می خواستم بگویم برایش احترام قائل بودم باید دروغ می گفتم.
Here lies my poor wife,
Without bed or blanket;
But dead as a door nail:
God be thanked.
در این جا همسر بیچارۀ من آرمیده است
بدون تخت یا پتو
اما بی جان به مانند میخ در
باید خدا را سپاس گفت.
Here lies, returned to Clay,
Miss Arabella Young,
Who, on the first of May,
Began to hold her tongue.
در این جا خانم آرابلا یانگ آرمیده است
او به دامان خاک بازگشته است
کسی که در تاریخ اول مِی جلوی زبانش را گرفت.
Beneath this silent stone is laid,
A noisy, antiquated maid,
Who from her cradle talked till death,
And ne'er before was out of breath.
زیر این سنگ خاموش زن جوان پرسروصدا و املی آرمیده است
که ز گهواره تا گور هی حرف زد
و تا قبل از این هرگز از نفس نیفتاده بود.
Here rests my spouse; no pair through life,
So equal lived as we did;
Alike we shared perpetual strife,
Nor knew I rest till she did.
در این جا شریک زندگی من آرمیده است
کسی که در زندگی با هم جور نبودیم
ولی یکسان با هم زندگی کردیم
در نزاعی جاودانه شریک بودیم
و تا وقتی او به آرامش نرسید، من نفهمیدم آرامش یعنی چی.
I laid my wife beneath this stone,
For her repose and for my own.
من زنم را زیر این سنگ نهادم
برای آرامش او و آرامش خودم.
Here my poor Bridget’s corpse doth lie,
She is at rest — and so am I.
در این جا آرمیده است جسد بریجیت بی نوای من
او به آرامش رسیده است و من هم ایضاً.
My wife lies here,
All my tears cannot bring her back;
Therefore, I weep.
زن من این جا آرمیده است
همۀ اشک های من نمی تواند او را بازگرداند
برای همین من گریه می کنم.
در کلیسای پریتلول Prittlewell مردی دو همسرش را در یک قبر دفن کرد و روی سنگ قبرشان نوشت:
Were it my choice that either of the twaine,
Might be restor'd to me to enjoy again,
Which should I choose?
Well, since I know not whether,
I'll mourn for the loss of both,
But wish for neither.
اگر می توانستم یکی از این دو را انتخاب کنم که دوباره به من بازگردانده شود تا با او خوش باشم
کدام یک را باید انتخاب می کردم؟
خب، از آن جا که نمی دانم کدام یک را انتخاب کنم
برای از دست دادن هر دو عزاداری خواهم کرد
ولی آرزوی بازگشت هیچ کدام را ندارم.
اما در این میان، تک و توک، شوهران عاشقی هم پیدا می شوند. مثل این یکی که در گورستان کلیسای تورینگتون Torrington روی سنگ قبر زنش نوشته:
She was —my words are wanting to say what—
Think what a woman should be —she was that.
او – دارم دنبال کلمۀ مناسب می گردم –
فکر کن یک زن چه باید باشد؛ او همان بود.
البته به این یکی هم نمی شود اطمینان داشت. این که بگویی او همانی بود که یک زن باید باشد شاید لزوماً تمجید نباشد.
یک شعر عامیانۀ فرانسوی می گوید:
Dous bouns jours à l'home sur terro:
Quand pren mouilho, e quand l'enterro.
در همه زندگی یک آدم
کلهم هست دو روز بی غم:
یکی آن روز که زن می گیرد
بعد روزی که زنش می میرد.
انگلیسی ها می گویند:
He that loseth his wife and sixpence hath lost a tester.
مردی که هم زنش و هم شش پنی را از دست می دهد یک تستر از دست داده.
(تستر: سکه ای قدیمی، معادل شش پنی.)
منبع:
PROVERB LORE; MANY SAYINGS, WISE OR OTHERWISE, ON MANY SUBJECTS, GLEANED FROM MANY SOURCES; BY F. EDWARD HULME, F.S.A. LONDON; ELLIOT STOCK, 62 PATERNOSTER ROW, E.C. 1902.
گربه ای در دکان سیرابی
یا سگی در دکان قصابی
یا که شیخی کنار مؤمنه ای
این سه را بهتر است دریابی
کله هه شعب ابی طالب بود
بدنه ناف خود لاس وگاس
من و پورازغدی و کانت و دکارت
هگل و هایدگر و هابرماس
هنگ کردیم که آخه چی بود
حکمت از خلقت این دختر خاص
خودمونیم، به ما چه اصلاً؟
مخشو کار بگیر و دِ خلاص
خالقا، جان خودت نیگا کن
حیفه رو این بدنه باشه لباس
یک نفر همسر زیبای بلایی دارد
و دم حوزۀ علمیه سرایی دارد
حال، خوانندۀ عاقل، تو خودت حدس بزن
عفت همسر او شانس بقایی دارد؟
هرکه بر سر نهاده یک تایر
به خیالش که می شود شوفر
پای درس لذیذ استنجا
هر کسی سال ها شود حاضر
روی منبر طبیعتاً باید
فقط از شاش و گه کند زرزر
در اصول مدرن کون شویی
دارد او علم و دانشی وافر
بس که وسواس در طهارت داشت
کون خود را نمود جرواجر
شیخنا قهرمان کون شویی است
بااراده، مصمم و ماهر
این کمربند مشکی است و سفید
که به سر بسته است... هرهرهر
آن قدر حرف شاش و گه زد که
در سرش مستراح شد دایر
شیخ خودبین نبیند الا گه
نشنود غیر نغمۀ ترتر
دین او کلهم حدیث گه است
هست روحش گهی و کون طاهر
خوب درسی جنید داده به ما:
یحکمون الشیوخ بالظاهر
هرکه عشقش اصول کافی شد
می شود یک پدیدۀ نادر
فیلسوفی بزرگ در حدِ
کانت و پورازغدی و گادامر
طبعاً ایشان به رمز و راز سه کاف
سخت دارد تعلق خاطر
در تماشای کاف ها دارد
چشم هایی به دقت لیزر
شیخ های مدرن امروزی
می نشینند پشت کامپیوتر
شانزده گیگ گه در این فولدر
پانزده گیگ هم در آن فولدر
فقه را روی نت گذاشته اند
به جهان کاف می شود صادر
چون جهان تشنۀ همین بحث است
چه مسلمان، چه ملحد و کافر
از زمانی که سایت راه افتاد
زلزله آمده نود ریشتر
با هجوم شدید کاربران
قطع شد سایت حوزه از سرور
سایت هایی که ایکس در ایکس اند
پس چرا می شوند هی فیلتر؟
جز سه تا کاف چیست در آن ها؟
این مفید است و آن یکی است مضر؟
شیخ اندیشمند پندارد
لیس فی الدهر غیرهُ فاکر
من و او هر دو آدمیم، ولی
چیست پس فرق شیخ با شاعر؟
او و یک صیغه خانه با صد زن
با دو لب تاپ روضه و شِرووِر
من و یک هارد کهنه با شش گیگ
شعر و شصت و سه گیگ هم سوپر
شیخ زیر لحاف خواهد شد
با زنی در مصاف خواهد شد
هرکه عمری اصول کافی خواند
فکر و ذکرش سه کاف خواهد شد
قبلۀ روح مرد روحانی
یک وجب زیر ناف خواهد شد
بعدِ زَوَّجتُکِ و اَلـ... اَلـ... اَلـ...
خنجری در غلاف خواهد شد
پنجۀ موشکاف او گرمِ
اکتشاف شکاف خواهد شد
کاف اول اگر کفاف دهد
کاف دوم معاف خواهد شد
گر کفایت نکرد، آن یک هم
روی این یک مضاف خواهد شد
تحت الطاف شیخ بی انصاف
دهن داف صاف خواهد شد
عشق وقتی بدون ال باشد
اسم آن انحراف خواهد شد
درد هشتاد ضربۀ شلاق
مزد عشق خلاف خواهد شد
در جهنم فلان عاشق با
سیخ سرخی شیاف خواهد شد
شیخ چون ال الی بلد شده است
از شیافش معاف خواهد شد
با سه میلیارد حوری حشری
تا ابد در زفاف خواهد شد
چند تا اَل به جنده ای جا کن
خواهری باعفاف خواهد شد
این بچۀ فسقلی چه خانم شده است
این هم که بلای جان مردم شده است
لب هاتو بیار... وای، بابات اومد
آقا، به خدا سوءتفاهم شده است!
با کارت بسیج و دستمالی خوشدست
چلغوز شعارمست بارش را بست
هی نان و پنیر سق بزن، شعر بگو
شاعر، به خدا که در سرت مغز خر است
(1)
وقتی یه دختر ناز و قشنگه
یا عن دماغه یا کس مشنگه
(2)
به دست تو مراد و نامرادی است
دلیل تنگدستی کون گشادی است
(3)
جهان آفرین غرب را آفرید
و فارغ که شد، شرق را نیز رید
(4)
فعلاً همین کسی که تهش وازلینی است
معشوق آسمانی مشرق زمینی است
(5)
آنچه موضوع بحث کس خل هاست
فوتبال است و وضع آب و هواست
(6)
خدای بخت را عادت بر این است
که جای ریدنش ایران زمین است
(7)
کسی که دوستدار شعر و آواز و زن و می نیست
یقین دان که در این دنیا کسی کس خل تر از وی نیست
مغز ما یک غدۀ تزئینی است
لحظه ای اندیشه کردن ننگ اوست
مغز ایرانی است، جنس چینی است
فرق آن با گه فقط در رنگ اوست
گمانم چشم هایم مثل آهوست
بلای جان من این چشم و ابروست
دماغم بی عمل هم آسمانی است
لبم گیلاس و لپم آلبالوست
صدایم چون صدای قمریان است
دو دستم بال های یک پرستوست
دو ساقم ساقه های سوسن و یاس
دو رانم لاله های سرخ خودروست
لبوی داغ داغ سینه هایم
چو پستان های کال یک پری روست
ولی آنِ تن من زیر ناف است
نه این سو، آنِ من در آن یکی سوست
فلش دارد به سویش مهره هایم
همان قسمت که نرم و صاف و بی موست
برو پایین، برو، خب خب، رسیدی؟
زیادی نه خره، آن جا که زانوست
بیا بالا، بیا، خب، بعله، این جاست
عدالت کفه های این ترازوست
اگر وزن یکی شان هفت کیلوست
یقیناً آن یکی هم هفت کیلوست
شبیه پستۀ خندان دو نیم است
همین گردی که طعمش مثل گردوست
چه شیرینم، چه مامانم، چه نازم
چه سکسی بازجویم داردم دوست
اگرچه این زمان باتوم روسی
نصیب شاعران پارسی گوست
ولی چون بازجویم از ته دل
خمار شاعران بچه پرروست
مرا با چیز ایرانی نموده
که هر چیزی به جای خویش نیکوست
شبیه هندوانه قاچ قاچم
که این لامصبش انگار چاقوست
عروس شعر ایران خون چکان است
که شاداماد من از بیخ یابوست
اگر یابوی نر بسیار هات است
جناب بازجو یابوتر از اوست
میان پنجه های چون پلنگش
تن دردانۀ من آبلمبوست
مرا خسروترین فرهاد مجنون
شبیه سیب شیرین خورد با پوست
کنون این دستمال خونی شعر
نثار پای آن آقای ریشوست
زمان گفتن این شعر هم... او و وخ
هنوز آن چیز لامصب همان توست
به من می خندی ای خواننده؟ باشد
گروه بازجوها در تکاپوست
به جرم خواندن وبلاگ بنده
پس از من نوبت کون تو گوزوست
هر بار که روی منبرش بنشیند
بر هیکل ما مستمعان می ریند
با عینکی از گه که به چشمش زده است
کون همه را شیخ گهی می بیند
(1)
تا که یک عالم فاضل نشود
کس خلی کس خل کامل نشود
(2)
او که با شمشیر کیکی می برد
نیست جنگاور، فقط گه می خورد
(3)
حاصل کون گشاد تو بلا خواهد شد
یک جوان تن لش پیر گدا خواهد شد
(4)
حاصل دانش چه باشد؟ دسته خر
هرچه انسان گاوتر، خرشانس تر
(5)
زانچه یک کس خل خر فرماید
ای بسا فتنه که برمی آید
(6)
چو دلدارت اپن یا حلقوی نیست
نصیبت جز سلوکی معنوی نیست
(7)
تو کون خودت را بر آتش بنه
و بعدش بر آن نام تقدیر ده