علی الظاهر اگرچه شیخ هالوست
ولیکن زیر او ناکس تر از روست
الاغی خوش خیال و ساده لوح است
کسی که فکر کرده شیخ یابوست
گل لپ هایش از خون من و توست
که خون مفت خوردن کار زالوست
چرا استاد استبراست ملا؟
برای این که یک موجود شاشوست
خودش مثل خر نر می کند، لیک
نهیق نهی منکر عادت اوست
دماغ دیگران را پاک کردن
همیشه عشق افراد دماغوست
هزل خوار مدارید و هزالان را به چشم حقارت منگرید.
عبید زاکانی ـ رسالۀ صد پند
شعر هفتاد پند
دختری دلبر و بلا بکنید
پسری تکپر و اوا بکنید
چیز زنگارخورده تان عشق است
کم به این طفلکی جفا بکنید
مثل کبریتِ بی خطر شده است
تن لش ها، از او حیا بکنید
هوس جنگ تن به تن دارید؟
بیرق عشق را هوا بکنید
عقل یک مرد توی شرت وی است
عقل خود را عملگرا بکنید
شیخ گوید که چیز ما شر است
تا توانید شر به پا بکنید
در نماز دراز انسان ساز
به امام تن اقتدا بکنید
چیز آدم همیشه پیروز است
جنگ بی فایده چرا بکنید
قصه های فشار قبر الکی است
کم خیالات نابجا بکنید
تا به کی در هوای باغ بهشت
مثل خل ها خداخدا بکنید
عرعر خر به آسمان نرسد
پس چرا این همه دعا بکنید
سوی ریش و سبیل هر آخوند
گوز جانانه ای رها بکنید
پای خود را درست تا زانو
توی حلقوم شیخنا بکنید
بوی حلوای شیخ می آید
فکر یک آش پشت پا بکنید
بر سر گور جن غار حرا
کلبۀ عشق را بنا بکنید
حوری نسیۀ بهشتی را
پای نقدینه ای فدا بکنید
داف زیبای باوفایی را
توی یک جای باصفا بکنید
هرکجا جعبۀ هلو دیدید
بهترین را شما سوا بکنید
دختران را یکی یکی بکنید
بیوه ها را دو تا دو تا بکنید
بیوه ها و زنان شوهردار
هر دو خوب اند، هر دو را بکنید
با دو خواهر اگر رفیق شدید
هر یکی را جدا جدا بکنید
دوست، همسایه، عابر گذری
هم غریبه، هم آشنا بکنید
دوست دختر به دوست قرض دهید
یار را کاروانسرا بکنید
خواجۀ لامکان اگر هستید
یار را توی سینما بکنید
با خرید هزارها کاندوم
خویشتن را به کل گدا بکنید
جیبتان چون سر لنین خالی است؟
فکر یک یار بورژوا بکنید
کمر بیل خورده تان ریده؟
با دوپینگ ویاگرا بکنید
عسل خامه دار باکره را
اول صبح و ناشتا بکنید
در کاخ هوس پلمب شده؟
یا علی، با کلنگ وا بکنید
هر طرف بنگرید وجه خداست
از جلو یا که از قفا بکنید
دل دلدارتان همین که گرفت
توی آن دول دلگشا بکنید
هات داگ تنوری خود را
نذر دافی خوش اشتها بکنید
کودک ماهروی کنعان را
توی یک چاه کله پا بکنید
سوی سوراخ مار ول بدهید
توی تونل تراموا بکنید
مثل آخوندهای عصر اتم
عنتری راهی فضا بکنید
گنج نابرده رنج می خواهید؟
فکر عمامه و عبا بکنید
صیغۀ جفت و تاق می خواهید؟
شیخ و ملا شوید تا بکنید
جنده یک خواهر مکرمه است
دو سه تا اَل که توش جا بکنید
خواهران نماز شب خوان را
سر هر سجده سجده گا بکنید
زن نگیرید یا همان اول
فکر یک معدن طلا بکنید
ادعا کون بچه را جر داد
پس شما کم تر ادعا بکنید
آی زن ها، دِ یالا بدهید
آی مردان، دِ یالا بکنید
عاشقی از دو حال بیرون نیست
حال را یا دهید یا بکنید
زندگی یک دم است، این دم را
صرف فعل بگابگا بکنید
از دم صبح ابتدای بلوغ
تا ته شام انتها بکنید
آبرو را به باد معده دهید
آشکارا و در خفا بکنید
کان کون اند کوچه های شما
همه را دست بر قضا بکنید
با پسرها لواط مثل نبات
با زنان چون عسل زنا بکنید
بره ای رام می شود هر ببر
اگرش چار دست و پا بکنید
بهتر از شاملو شدن خواهید؟
فکر یک گله آیدا بکنید
دختران سپیدگو را با
دختران غزلسرا بکنید
غسل در جام عشق می خواهید؟
توی آب زنی شنا بکنید
خویشتن را به ایدز، درد یلان
مردومردانه مبتلا بکنید
عاشق از حکم عقل مستثناست
کم دو دو تا چهار تا بکنید
به فقط یک زن اکتفا نکنید
خانه تان را حرمسرا بکنید
همۀ تخم مرغ هاتان را
داخل یک سبد چرا بکنید؟
خواهر دوست خواهر ما نیست
صبر دارید، ای بسا بکنید
شوق یعقوب و صبر ایوب است
که بدان باید اتکا بکنید
کردنی را نکرده ول کردید؟
هرچه ناکرده را قضا بکنید
داف ترشیدۀ حریصی را
بعد تاریخ انقضا بکنید
درد عشقی کشیده او که مپرس
درد بدبخت را دوا بکنید
پیرزن ها به لطف محتاج اند
عمل خیر بی ریا بکنید
کار و تفریح را یکی کرده
زن همکار خویش را بکنید
هم بتول و سکینه و صغری
هم پریسا و پانته آ بکنید
ساختار است اسم و رسم زنان
کله را توی محتوا بکنید
به همه قول ازدواج دهید
و به این قول خود وفا بکنید
فمینیست دوآتشه بشوید
تا به این حقه کارها بکنید
جلق را از قلم نیندازید
اندکی هم تکی صفا بکنید
گرچه یک دست بی صداست، ولی
کار را به که بی صدا بکنید
پند آخر: هنوز یک پسرم
من نکردم، ولی شما بکنید
بعد از آنی که بلا نازل شود
هر خلی فرزانه ای کامل شود
دختری که ساده لوح و احمق است
جر که خورد، از بیخ و بن عاقل شود
دل با دو انارت به فضا خواهد رفت
تا آن طرف عرش خدا خواهد رفت
از دامن زن مرد به معراج رود
از سوتینش ببین کجا خواهد رفت
خیلی سه شده وضع دو ساق تو یکی
ساپورت به پا می کنی و می پلکی
با این عمل انگار به هرچی شیخ است
بیلاخ نشان دادی و گفتی که زکی
او که در کار بزک دوزک دین می کوشد
پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشد
کارش البته بدون هدفی والا نیست
گاو را با متد تازه تری می دوشد
خار با طعم گل سرخ، که با خوردن آن
جای شیر از بدنت خامه عسل می جوشد
شیخ زالوی مهیبی است که تا هستی و هست
شیرۀ جان پریشان تو را می نوشد
گفت ماهیتابه کتری را که آه
دور شو از پیش من ای کون سیاه
خشک و تر، شخم بزن تا که نگردی مجبور
کون همسایۀ خود را تو ببوسی با زور
عشق پسری جوان و کم سال
آبی است که هست توی غربال
عشق جگرسوز جنون آوری
من به تو دارم، تو به آن دیگری
هر کسی با زدن ریش خرفت
شیوۀ ریش زدن یاد گرفت
بعد از آنی که دگر دخترمان شوهر کرد
تازه یک عالمه داماد به ما روی آورد
تو به یک زن یا به یک پرچانۀ بسیارگو
آنچه خواهی گفته آید بر سر بازار گو
جنس یک زن خراب باشد اگر
رنج پاییدنش رود به هدر
هیچ نانی نده دست نوکر
تا پنیر از تو نخواهد دیگر
با الاغی تو کمی شوخی و بازی کن تا
که بکوبد وسط صورت تو دمّش را
هر کوزه گری به کوزه اش فخر آرد
مخصوصاً اگر کوزه ترک هم دارد
از زن بد همیشه می پرهیز
اعتمادی نکن به خوبش نیز
در همین راه بین دست و دهان
دیگر از سوپمان نمانده نشان
تا دهان خنگ دارد چفت و بست
خلق پندارند او هم عاقل است
تا پی بیش تر است اسکل خر
تو از آن اندک خود لذت بر
خلقمان کرده ست دادار کریم
لیک ما خود را ستایش می کنیم
تو به یک مرد دو تا توصیه منما ابداً:
به نبردی برود یا که بگیرد یک زن
آنچه یک زن اراده کرد آن را
گویی آن را اراده کرده خدا
آنچه آن را سه نفر می دانند
همۀ خلقِ دگر می دانند
بچه ها و آن کسانی که خرند
راستش را بر زبان می آورند
گریه کردم چون به دنیا آمدم عندالورود
حالیا هر روز می فهمم دلیل آن چه بود
آن دو چیزی که به کل راستکی نیست که نیست
اشک های زنی و لنگ زدن های سگی است
طناب و چوبه های دار هر جاست
برای مردم بدشانس برپاست
پسر خواهر من فامیلی است
و در این مسئله هم بحثی نیست
عاشقان راست چنین وهم و خیالی در سر
که به کل چشم ندارند کسان دیگر
هر زمان ذکر بگوید شیطان
شیره خواهد که بمالد سرمان
تا دهاتی پولداری می شود
دوست و فامیل یادش می رود
همه گر بگویند هستی تو خر
تو، جان برادر، بگو عرّوعر
مطلقاً خیری در آن خانه نمی آید به دست
گر در آن جا مرغ می خواند، خروسش ساکت است
گاهگاهی کس مشنگی بی خرد
پند و اندرز درستی می دهد
هرکه زن عاقل و فرزانه ای است
داغ که باشد خل و دیوانه ای است
یک زن عاقل دوبرابر خل است
کلۀ او خانۀ ویرانه ای است
هر زن سفتی دوبرابر شل است
هر نۀ او آری مستانه ای است
ظاهرش آرام و متین است، لیک
در سر او نقشۀ رندانه ای است
موقع عاشق کشی و دلبری
مغز زنان وه که چه رایانه ای است
گارد گرفته، ولی از جان و دل
منتظر حملۀ جانانه ای است
کندن دروازۀ هر خیبری
لازمه اش همت مردانه ای است
تور بینداز و به سیخش بکش
کبک تو چشمش به ره دانه ای است
سینه و ران های خرامان کبک
وه که چه عصرانۀ شاهانه ای است
تا زنی از آب هوس خیس شد
عفت او قصه و افسانه ای است
شمع برافروز و نشانش بده
تا که ببینی که چه پروانه ای است
بنا به قول بزرگان بکن بکن هنر است
ملات کاخ تمدن همین نم کمر است
بنا به گفتۀ سقراط من نمی دانم
سروش معبد دلفی چگونه باخبر است
که در کنار پسرهای خوشگل آتن
چو بحث بر سر عشق است، شرت بنده تر است
بنا به قول ارسطو تراژدی یعنی
کسی که پیر شده ست و هنوز یک پسر است
عقیدۀ دیوژن جالب است، می گوید:
خمار حالت داگی است هرکه سگ حشر است
دکارت گفته که ما می کنیم، پس هستیم
و کانت گفته فقط او که می کند بشر است
هگل نوشته که ایش لیبه دیش دی شایسه
که می شود: سخن عشق پاک گوز خر است
چه خوب گفته دریدا که شرت را بدرید
و نیچه گفته ابرمرد مرد پرده در است
لنین نوشته زن بورژوا حلال شماست
و مارکس گفته که مرد کننده کارگر است
به قول خانم آرنت سکس یک ظلم است
زن خدازده زیر است و شوهرش زبر است
جناب شکسپیر از زبان هملت گفت:
اوفیلیا، کمر شل چقدر دردسر است
بنا به گفتۀ ولتر زنی که بیمار است
سریع تر بکنیدش که عمر در گذر است
بنا به گفتۀ بودا برهنگی زیباست
اوشو نوشته زن لخت خوش لباس تر است
برهنگی مد شیک زمان میمون هاست
ز داروین شده نقل و درست و معتبر است
بنا به گفتۀ ناپلئون کبیر این چیز
درفش فتح مبین است و پرچم ظفر است
بنا به گفتۀ لورکا لبان ماتیکی
شبیه کهنۀ قرمز برای گاو نر است
فروید گفته بکن، هی بکن، دوباره بکن
که عمر مرد بدون بکن بکن هدر است
بنا به گفتۀ آدلر درست گفته فروید
و یونگ گفته کلام فروید پرگهر است
ز ساختارگرایان روس منقول است:
حشرترین زن دنیا زن لچک به سر است
بنا به گفتۀ اسمیت او که پول گرفت
اگر خفن نکنیدش ضرر سر ضرر است
سوسور نوشته که هر جمله ای که می گویید
اگر سه کاف ندارد، کلام بی اثر است
کیر که گارد نوشته در اول اسمم
شکوه قلۀ زیبای عشق مستتر است
فوکو نوشته پسا در پسامدرن ترین
کمر برای بشر حالت پسافنر است
به گفتۀ گراهام بل زنی که می خارد
همیشه مشترک ناز مورد نظر است
بنا به گفتۀ استیو جابز منشی خوب
به یک اشارۀ من طاقباز یا دمر است
بنا به گفتۀ بیل گیتس سایت مستهجن
بهانۀ طرب انگیز جلق کاربر است
مسیح این وسط اما به راه دیگر رفت
که هرکه پیرپسر مانده است بی پدر است
بنا به گفتۀ زرتشت نیک یعنی سکس
و مرد نیک به کردار نیک مفتخر است
مطهری که تمدن رهین منت اوست
نوشته است که این سنت پیامبر است
شریعتی، پدر معنوی کس خل ها
نوشته است ابوذر ابوی روی ذر است
ز قمشه ای بشنو: سکس مثل سمفونی است
در آخ و اوخ زن آواز وحی جلوه گر است
قرائتی نظر شاعرانه ای دارد:
سرین مؤمنه هنگام سجده چون قمر است
بنا به گفتۀ پورازغدی پسر کردن
چنانچه کاندومتان چینی است پرخطر است
سعید طوسی ما گفته آیه های خدا
به سوی خایۀ دلبر چه خوب راهبر است
معظمٌ له ما خواب سکسی ای دیده
که سرور صد و پنجاه میلیون نفر است
برای نیل به اهداف عالی ایشان
وظیفۀ من عمار سکس مستمر است
وظیفۀ تو که آتش به اختیارتری
جماع ددمنشانه ز شام تا سحر است
ترامپ گفته به آقا، بترس ای بز گر
که بدرقم ببعی می شود بزی که گر است
بنا به گفتۀ الهام جان چرخنده
فلان عشق من از چیز خر رشیدتر است
بدون مغز و پروستات و خایه کار خداست
که برد تیر تنش از خلیج تا خزر است
فروغ گفته که یک بسته قرص تأخیری
اگر به خانۀ من آمدی، کنار در است
ز سیبویه سؤالی شده که فاعل کیست
جواب داده جماعش شبیه جانور است
جنید گفته که اوفی ز حلق یک صوفی
هزار حج پیاده ست و بوسه بر حجر است
بنا به گفتۀ عین القضات هرکه نکرد
مشخص است که یک آدم عن لچر است
به قول شیعه هر آن کس که می کند علی است
به قول اهل تسنن نخیر، او عمر است
به قول محتشم از معجزات مذهب ما
وفور جا و مکان در محرم و صفر است
به قول شاه شهید از همه بلاد زنی
سوار سرسرۀ شاعرانۀ قجر است
حکیم طوس نوشته که جنگ تنگاتنگ
فشار نیزۀ خونین درون یک سپر است
به قول رابعۀ بنت کعب چرمینه
به سوی کعبۀ دل عارفانه در سفر است
بنا به گفتۀ خیام یار یک کوزه ست
که خیس بادۀ تن در کنار یک تبر است
به قول شیخ اجل، سرور نظربازان
صفای چشم چرانی شفای هر بصر است
به آسمان نظری آتشین و سکسی داشت
جناب مولوی انگار کون حق نگر است
شفا ز گفتۀ شکرفشان حافظ جوی
بر این رواق زبرجد نوشته ای به زر است
که جز نکویی اهل کِرِم نخواهد ماند
کَرَم نمای و کِرِم زن که بچه خون جگر است
درست اگر نکند مدعی، خدا بکند
حدیث هول قیامت سوسیس شعله ور است
بگیر طرۀ مه چهره ای و روضه مخوان
که گوش آدم عاقل برای روضه کر است
چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
که تخم های بزرگان قشنگ این قدر است
دست ها را تا توانی باز کن... آ... بیش تر
آفرین، منظور من تقریباً این است، این قدر
و بنده، شاعر عصر جهاد جلق نشان
برای تو غزلی گفته ام که چون شکر است
دروغ شاعر و آخوند جایز است، ولی
اگر که راست بگوییم مزه اش دگر است
نه من خودم بکنم، نه شما بکن هستید
که وعظ بی عملان یک درخت بی ثمر است
به قول شخص خودم سکس با الهۀ شعر
برای آدم بی بته بهترین هنر است
در این زمانۀ پر های و هوی بی بنیاد
بگو به تخمم و چون ابر و باد باش آزاد
و بعد با دلی آرام و جانی آسوده
به ریش مردم این کشور خراب آباد
تمام هستی خود را بشاش همچون ابر
تمام هیکل خود را بگوز همچون باد
او که طراح مد ملت ماست
تیپ یک زاغ به چشمش زیباست
روح او تیره ترین تاریکی است
و خودش هیزترین بوتیکی است
گفته ساپورت مضر است به پوست
هرکه پوشیده تنش رنگ لبوست
بس که چرک است و شپش هم دارد
هرکه پوشیده تنش می خارد
این نه شلوار که تنبان باشد
این ردای خود شیطان باشد
گفته هر کس که بپوشد ساپورت
بپراند ز سر مردم چرت
روح او غرق گناه است ای وای
در جهنم ته چاه است ای وای
هر کسی خالق این شلوار است
نوکر اسکل استکبار است
ساق وقتی که اپیلاسیونی است
عین ماشین جگرریزکنی است
دیدۀ برزخی بعضی ها
زیر شلوار چه می بیند، وا!
و خدا عقل دهادش دو منی
و شوکی نیز به طرز خفنی
تا به آن وقت به من گوش کنید:
کار هرروزه فراموش کنید
و بگردید به دنبال زنی
که ثواب است به او زل بزنی
او که ساپورت به تن کرده و هی
می کند توی خیابان لی لی
ساق او جاذبه ای کیهانی است
هفت من مثنوی عرفانی است
ساق هایی که دو ساقی هستند
جام های می باقی هستند
او که استاد تمام عرفاست
پای ساپورتی او دست خداست
خرقۀ عشق همین ساپورت است
خاصه وقتی که بدون شرت است
چون مام وطن ماچه سگی هرجایی است
عمری است که کار او پدرسگ زایی است
چون سرور ما نوکر یک پوتین است
پس نوکر ما سرور یک دمپایی است
یک عمر رید در وطن و گه زیاد خورد
افسار خویش را به کف روس ها سپرد
چون دوستی نداشت که یادی از او کند
زد در بیان واژۀ دشمن فقط رکورد
دشمن که بود؟ فارس، عرب، ارمنی و لر
ترک و بلوچ و ترکمن و تنگسیر و کرد
گفتم برای ماده تاریخ مرگ او:
از دست دشمنان خودش سکته کرد و مرد
نشمرده ام که جمع حروفم چه می شود
او سال های سوخته مان را نمی شمرد
پیری پلید بود که همراه نعش خویش
صدها هزار عمر جوان را به گور برد
هی داد زدیم مرگ بر آمریکا
آه دل ما گرفت در آمریکا
دیشب خبر بیست و سی را دیدی؟
ویران شده است سر به سر آمریکا
هر زمان بوزینه بالا می رود
کون لخت او هویدا می شود
کیف خر وقتی که کوک کوک شد
روی یخ می رقصد آن خر خودبه خود
او که کون خویش را سوزانده است
روی تاول هاش می باید نشست
کسی که منتظر مرگ دیگری بنشست
چه انتظار درازی در انتظار وی است
مرد راهب موعظه بر ضد دزدی می نمود
لیک در پستوی خود یک غاز پنهان کرده بود
هر زمان حال و روز میزان است
پند دادن همیشه آسان است
سر استخوانی دو سگ گرم جنگ
سگ سومی گیرد و جیم فنگ
او که تف رو به باد بنموده
ریش خود را نموده آلوده
آنان که به دوردست ره می پویند
البته مجازند دروغی گویند
ضامن یک فرد دیگر هرکه بود
جای او پرداخت هم خواهد نمود
با یکی انگشتر زرین به دست
باز هم بوزینه یک بوزینه است
به خری جو بده، ولی باز او
در پی خار می دود هر سو
مایۀ ماتم یک مرد گداست
که گدای دگری بر در ماست
مرد اگر افتاده در دست عیالی بد
دوزخش از این جهان آغاز می گردد
گندم ارزان بود اگر که ابلهان
توی عمر خود نمی خوردند نان
اگر بی عقل ها ساکت بمانند
علی الظاهر شبیه عاقلان اند
بزم در تالار فرد دیگری
هست کار خوب و شادی آوری
نتواند که تخم بگذارد
قدرت قدقد البته دارد
یک زن بدذات و دود و بوی گند
مرد را از خانه اش رم می دهند
کوزه ای سالم نخواهد ماند اگر
آسمان پایین بیفتد سربه سر
نام انگولک خویش استنجاست
لقب جلق حلال استبراست
حیف اسپرم که از شانس بدش
نطفۀ طفلکی یک ملاست
جیب آخوند حدیثی است دراز
که سر دیگر آن غار حراست
جیب او پرشدنی نیست که نیست
شیخ بیل گیتس شود باز گداست
کون آخوند هلالی شیعی است
عشوۀ سجدۀ او واویلاست
حاجی گمشده در صحرا را
جهت باسن او قبله نماست
چیز آخوند أنا العماری است
که فقط قسمت مارش پیداست
داف پا منبر ملای محل
عفتش یک دو سه بر باد فناست
بینی محترمه می داند
چه خبرهای خوشی زیر عباست
به همان مهر و نشان نیست که بود
دختری که جلوی حاج آقاست
آنچه باید بشود خواهد شد
آتش شهوت ملا گیراست
آتش و پنبه که خلوت بکنند
پنبه جان است که جزو شهداست
در هر آن چیز که پایین تنه ای است
شیخ ها هرچه بگویند خطاست
مصلحت نیست، حرام است، بد است
پاسخ مضحک هر استفتاست
قدغن ها هیجان انگیزند
در زبان فعل نکن بی معناست
هر نکن مادر صدها بکن است
واژه ای بکر بدین سان زایاست
صخره با فعل نکن کوه شود
چشمه با فعل نکن یک دریاست
سخت ممنوع که شد آسان است
زشت وقتی قدغن شد زیباست
سیب آنگاه که ممنوعه شود
مایۀ خارش کون حواست
راز شیرین گناهان این است:
زهر با فعل نخور زولبیاست
دختری ناز که گیرت افتاد
آنچه گویند روا نیست رواست
مریم باکرۀ بی کله
آخرین معجزۀ این دنیاست
گوش من گرچه به حرف یار است
دلم آن جاست که شرتش آن جاست
آن مثلث که میان ران هاست
دعوت پرکشش برموداست
دکمه تا دکمۀ شلوار نگار
پله تا پلۀ عرش اعلاست
مرحبا جامۀ بابا طاهر
تار و پودش هیجان است و حیاست
و به هر دلبرکی می آید
جامۀ شیک ترین دخترهاست
هفت تا شهر خراباتی عشق
کندن هفت لباس لیلاست
روسری، مانتو و پیراهن
راه جر دادن هر جامه جداست
کندن هر قلمش را فنی است
تاپ و شلوار سوا، شرت سواست
کندن سوتینی با دندان
آخرین مرحلۀ عشق، فناست
بهترین شانس تماشا مالِ
سیفون خانۀ مینا ایناست
باسن داف نودکیلویی
گرچه گویند خدا نیست، خداست
میوه وقتی برسد می افتد
سینۀ دخترکان استثناست
بوسۀ باکره ای مست بلوغ
بهترین مزۀ پای ودکاست
خواب آرام و عمیق کودک
حسرت هر شب مامان باباست
پریود شد زنتان در شب وصل؟
بخت بیلاخ نشان بخت شماست
علم و فضلی که در این جا دیدی
برگی از دفتر دانایی ماست
بنده بدون حرفی اضافی
دارم برایت یک اعترافی
یک شب که سرمست لم داده بودم
زیر پتویی، روی لحافی
الحمدلله، بعد از چهل سال
من نیز دیدم پستان و نافی
من کشف کردم چیز شگفتی
الله اکبر، چه اکتشافی
فهمیدم آن شب در غایت بهت
زن جای دودول دارد شکافی
کافر مبیناد چیزی که دیدم
در فیلم های پورنوگرافی
برای دختران پیرو عقل
زناشویی فقط موضوع پول است
برای دختران بردۀ دل
از اول تا به آخر بحث دول است
عاشقی کردن شبیه پوشک است
هر زمان جیبت ز بیخ و بن تهی است
اولش پاک و لطیف است و سپید
لحظه ای دیگر ز بیخ و بن گهی است
گرچه در سکس سرایی کردن
هیچ کس نیست حریف بنده
لیک در عالم واقع، دردا
که در این شرت کثیف بنده
نیست چیزی که به دردی نخورد
به جز این عضو شریف بنده
پهلوان پنبۀ روی تشک است
عضو بی حال و ضعیف بنده
عضو خوش خواب و سیاه و دمغ و
شل و باریک و نحیف بنده
تف به این قافیه، ریدم به ردیف
حیف از این شعر لطیف بنده
که چنین مسخره گیر افتاده
تا ابد توی ردیف بنده
حس من می گه که خوانندۀ شعر
تو دلش داره به من می خنده
شعر بنده کس شعره؟ جداً؟
خاک عالم به سرم، شرمنده
کس شعری که سرودم امشب
بره تو کون زن خواننده
از سه مکان: از جلوی گاو نر
از طرف پشت سر نره خر
وز همۀ دوروبر یک فقیه
الحذر و الحذر و الحذر
زبان بازی و با اشعار سبک سکه ـ ساندیسی
چه عالی می توانی مدح های خیس بنویسی
زبانت کارکردی ویژه دارد، آورین شاعر
بلیس آن جای آقا را که داری خوب می لیسی
وه، چه غوغایی کند یک پیرزن
چون به رقص آید میان انجمن
گاه حتی یک ببوی کس مشنگ
حرف هایی می زند خوب و قشنگ
گر سگی را عصبی کرده و می آزاری
به که پا روی دم پیرزنی بگذاری
خری خوشگل است از نگاه خری
و خوکی هم از چشم آن دیگری
هیچ کس بیش از زنی از انتقام
شادمان هرگز نگشت و شادکام
هرچه یک رذل بر زبان آورد
رذل دیگر قبول خواهد کرد
گر نشان هایش تماماً از زر است
باز هم عنتر فقط یک عنتر است
طبیب دیگرانی، لیکن از چیست
که از سر تا به پایت زخم و زیلی است
نیزه ای سیمین اگر گیری به دست
لشکر هر خصم را خواهی شکست
چنین فکری اندر سر هر خر است
که کاه و علف از طلا بهتر است
زن همین که دشمنت شد یا که دوست
جرئت انجام هر کاری در اوست
هرکه با آدم ثروتمندی
هست بی شائبه خویشاوندی
روی تل فضلۀ خود چون جلوس
می کند، گردد دلاور هر خروس
یک مریض کس مشنگ بی خرد
دکترش را وارث خود می کند
زاغ زیباست زمانی که کلاغ
جلوی چشم نباشد در باغ
شتر به شوق وصال دو شاخ راه افتاد
ولیک در عوض آن دو گوش از کف داد
عادت کس خلاست این که بگن:
فکر اینو نکرده بودم من
هرکه مال و ثروتی دارد به دست
ناکسی یا وارث یک ناکس است
یک مردک کس ببو همیشه
در حال شروع زندگیشه
هر آن کس که ترسوی بی خایه ای است
کجا مادر او بخواهد گریست
موقعی که عذرخواهی می کنی
جرم خود را تو گواهی می کنی
هرچند خطا جزو سرشت بشر است
تکرار خطا کار ببوهای خر است
خنده و گریه و آواز زنی
می فریبند به طرز خفنی
حسودی می کند مرد گدایی
اگر بیند گدایی را به جایی
با هر آن چیز که مال دگری است
دست ودلباز شدن مشکل نیست
برای آدم بیکار و بیعار
همیشه روز تعطیل است انگار
زنان چون کینه ای در دل بگیرند
عموماً سخت سازش ناپذیرند
کسی کی احترامی می گذارد
به آن مردی که رختی ژنده دارد
خمره ای از بادۀ جانانه ای
عاقلی را می کند دیوانه ای
آدم دیوانه ای دارد گمان
مثل وی دیوانه اند آن دیگران
تحمل ناپذیر و جانگداز است
زنی که کیف پول او دراز است
بعدِ گندی که به کارش زده است
تازه یارو سر عقل آمده است
حتی پدر و مادر یک مرد گدا
توی دل خود دوست ندارند او را
خدا باران فرستد یا که خورشید
همه با هم از او راضی نگردید
با خودش تنها اگر یک زن شود
فکر و ذکرش شر به پا کردن شود
هر زمان کاری نداری تا کنی
یاد می گیری که شر برپا کنی
هر کسی پهن شده روی زمین
نتواند که بیفتد پایین
هر کسی از کشمکش آسوده است
بی گمان مردی مجرد بوده است
استخوان ها نصیب آن هایند
که سر سفره دیر می آیند
هرکجا جنگی و دعوایی هست
یک زن البته در آن دارد دست
من هم از نسل جلقی شصتم
که به تاریخ شیعه پیوستم
ای فلانِ فلان فلان شده ام
آخر از تو چه طرف بربستم؟
نکند دستگیرۀ کونی؟
تو بگو، من مطیع دربستم
کرم از کون بی حیای من است
که سوسیسی نموده سگ مستم
بادی از آن طرف نمی آید
به خدا بنده کوی بن بستم
تا تو آتش به اختیار شدی
بنده بی اختیار برجستم
تا تو بدخواب و بی قرار شدی
لحظه ای برقرار ننشستم
جلق در پای تو بیفشانم
خدمتی که برآید از دستم
احسن الخالقین خدای من است
احسن الجالقین خودم هستم
کنش وقتی که باشد واکنش هست
به هر جایی پلو باشد خورش هست
خبرهایی اگر زیر لحاف است
صدای آخ و اوخ و خشّ و خش هست
به سوی کشمکش با نازنینی
چو شل شد بند تنبانش، کشش هست
به هر جا خواهر ناز و ملوسی است
کنارش یک فقیه چیزکش هست
به هر جا بوی خون و گند و گه بود
نشان از شیخ های ددمنش هست
به هر جا شاعری آزاده دیدی
بدان در جیب او تنها شپش هست
بدان توی سرش خیلی خیال است
بدان توی تنش خیلی تنش هست
چنان سوراخ شد روحش که دانست
چه دردی در ضمیر آبکش هست
بدان سان سوخت ماتحتش که دریافت
چه سوزی توی کون دودکش هست
برای کون شاعر را دریدن
به غیر از آن روش خیلی روش هست
از باغ بلوغ هرکه گل می چیند
آن روی سگ نکیر را می بیند
جوری به جنازه لطف دارد که طرف
تا روز جزا در کفنش می ریند
تو می تونی شبو پیشم بمونی
که از هر حمله ای این جا مصونی
تو جای خواهرم هستی عزیزم
به چشم خواهری، ای ول چه کونی!
با دلبرکی مطیع باید آن کرد
تا درد وصال را بر او آسان کرد
با دلبرکی چموش باید چه کنیم؟
کاری که جناب شیخ با ایران کرد
تو چه دانی که کدامین دلبر
عاقبت قلب تو را برباید
عشق چیزی است شبیه یک گوز
زورکی نیست، خودش می آید
او که در جانش حسد اندوخته
آتشی در زیر خویش افروخته
هر حسودی دشمن خویش است و بس
او فقط کون خودش را سوخته