عاشقا، باز انتخابات است
وه، چه آزادی هدفمندی
گشت ارشاد ناپید شده
نوبت عاشقی است یک چندی
در خیابان و کوچه ها بخرام
دست در دست داف دلبندی
تو گمان می کنی که با این کار
این تویی که به شیخ می خندی؟
دلخوشی که به بوسه ای کوچک
پوزه بندی به شیخ می بندی؟
یا به یک روسری عقب بردن
مویی از ریش توپی اش کندی؟
شیخ اما به گور باباتان
می زند چون همیشه لبخندی
او چهل سال حال مفتی کرد
تو به حالی دوروزه خرسندی
فعلاً از هفت دولت آزادی
هفتۀ بعد باز در بندی
آن زمانی که برگزار شود
انتخابات سیرک مانندی
گشت ارشاد باز خواهد گشت
تا به هر عاشقی دهد پندی
یک برادر که کلهم گاو است
بغلش خواهر تنومندی
او و باتوم و مشت و اردنگی
تو و ماتحت بی پدافندی
مثل همۀ دخترکان میهن
این دلبر باحال، ولی بی مخ من
افسوس که تنها دو هنر دارد و بس
آدامس جویدن و زر مفت زدن
آنگاه که جام شوکرانش را خورد
با یک دل آرام مرخص شد و مرد
من، بچۀ هشت ساله، غافل بودم
با خویش بهار را به دوزخ می برد
با پند بزک نمیر خامم کردند
با وسوسۀ علف لگامم کردند
هر بار که شیهه ای کشیدم از خشم
با بوسۀ تازیانه رامم کردند
آن درس که انقلابتان آموزاند
دیدی چه قشنگ مغز ما را گوزاند؟
رفتن به سراب داغ جن های حجاز
سودای شما بود که ما را سوزاند
دانش شیخ همان جهل وی است
شاهد آن سخن واهی اوست
هرچه از حق و حقیقت گوید
آیۀ روشن گمراهی اوست
وای از آن کس که خداخواهی او
پرده ای بر سر خودخواهی اوست
با لبانی تشنه تر آبی بنوش
آب انگاری خنک تر می شود
با نگاهی آرزومندانه تر
هر نگاری دلبرک تر می شود
با دل آزاد یک کودک بخند
طعم جوک ها بانمک تر می شود
با کلک های قشنگ و ساده ای
زندگی دلخوشکنک تر می شود
در مکتب دلبری دو سبک از هنر است
هر سبک به یک جنس بشر کارگر است
راه دل مرد از شکمش می گذرد
راه دل زن ولی کمی زیرتر است
همۀ آفتابگردان ها
عاشق روی ماه خورشیدند
از همان لحظۀ شکفتنشان
در رخ آفتاب خندیدند
خیره در چشم های روشن یار
هر طرف یار گشت گردیدند
به هر آن کس که جان گلچین داشت
گلی از باغ عشق بخشیدند
اولین درس عشق ورزیدن
که فقط خوش سلیقه ها چیدند:
آن کسانی که غیر چهرۀ یار
در جهان چیز دیگری دیدند
ادعا کرده اند و حال آن که
معنی عشق را نفهمیدند
غروری چون غرور آن گدایی
که ثروتمند گشته نیست جایی
دوزخ نه چنان خشم و جنونی دارد
کز یک زن تحقیرشده می بارد
خره و خرسواره هیچ زمون
مثل هم نیست فکر تو سرشون
جبر کاری کند که شهبانو
نخ بریسد چو لخت ماند او
صاعقه سهم مردکی می شه
که به هر ابری او سرک بکشه
شیپور زدن در جنگ یک چیز اگر باشد
جنگیدن یک آدم یک چیز دگر باشد
بسیار سخن گفتن یک چیز اگر باشد
مربوط سخن گفتن یک چیز دگر باشد
همیشه شیوۀ رفتار تنبل این باشه
نه حال داره بخوابه، نه مایله پا شه
نچشیده هنوز از انگور
می ستایی شراب را پرشور
ازدواج و یک زمستان سیاه و سرد
مردها و دام و دد را رام خواهد کرد
رختخوابی دهید اگر به گدا
شپشی در عوض دهد به شما
فقیرانه وقتی عروسی به پاست
سرآغاز بدبختی زوج هاست
در کل جهان یک زن رذل و بدخوست
هر مرد خیال می کند صاحب اوست
دزد را خوانند آقایی نجیب و پاکدست
آن زمان که پول دزدی پولدارش کرده است
همۀ داروندارت چکشی باشد اگر
هرچه را می نگری میخ بیاید به نظر
پسر آن کسی که کفاش است
بدترین نوع کفش در پاش است
اقبال برای یک نفر مادری است
نامادری یک نفر دیگری است
آن مرد که یک عیال دارد
درگیری و داد و قال دارد
بزرگان ز هستی اوفتاده
گدایان پر از فیس و افاده
قلب یک مرد گدا از درد و حسرت پرپر است
گر ببیند که گدای دیگری پشت در است
فلسطینی اگر بودیم، آقا
یقیناً دوست تر می داشت ما را
تو گویی پول نفت ما حلال است
برای هر کسی، غیر از خود ما
فقط سی سانت اول دردناک است
از آن پس دلپذیر و خوش خوراک است
بهاری خواهد آمد سبز و شیرین
بز بیچاره اما زیر خاک است
این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
هر روز به دنبال شکاری بوده ست
این دسته که دور کمرش می بینی
یک اسلحۀ فاجعه باری بوده ست
میهن ما خرابه ای شد و شیخ
همچنان در غم خرابۀ شام
کار بیهوده: حفظ یوزپلنگ
اوجب الواجبات: حفظ نظام
هرکجا عشق کنه خربنده
تو همون جا خره رو می بنده
خره ماییم و طرف هم آقاس
اون که گور همه مونو کنده
هست افسار همه هموطنان
توی دست شل این راننده
نظرش از نظر ما دوره
بالأخص از نظرات بنده
نظر ما به مثل شاش خره
نظر اونه که ارزشمنده
جسمش اوراقیه، اما عقلش
داخل کارتنشه، آکبنده
ما که بزغالۀ گوساله شدیم
اونه که فاضل و دانشمنده
باز تحریم، خدا رحم کنه
شیخ یک دنده زده تو دنده
هر زنی پیش یه آخوند بره
هست یک گوجه کنار رنده
مثل الهام که دور سر شیخ
مثل یک فرفره شد چرخنده
زنه تا چشم بذاره رو هم
مثل یک مرغ شده پرکنده
هر زنی نرخ خودش رو داره
داف پا منبر آقا چنده؟
شعر بی درد سرودن امروز
کار یک شاعر خالی بنده
شعر سانسورشده می دانی چیست؟
دختر خوشگلِ باروبنده
خوردن حرف خودت گه خوریه
من که عمراً بخورم، شرمنده
هنر معرکه ای رو بلده
آدمی که به خودش می خنده
سفت وقتی شد فلانت مثل چوب
داغ وقتی شد نگارت خوبِ خوب
از چلنگرها بیاموز این حدیث:
تا که آهن تفته است آن را بکوب
شانس من مثل یک الاغ نر است
که به چیزم همیشه چیز نمود
دست در شرت هر زنی بکنم
احتمالاً دوجنسه خواهد بود
نه خوک ها و نه زن ها، نه نیز زنبوران
نمی شود که به سویی دگر برانی شان
خمره های زن جماعت هرکجاست
مایۀ جنگ و نزاع مردهاست
آن الاغی که طلا بار وی است
از همه پیش زدن کار وی است
بر خنگ امید بیش تری می توان که بست
تا آن کسی که از نظر خویش عاقل است
صنعتگر بد به جای کسب و کارش
سرگرم شود به جنگ با ابزارش
در وجود او به جز یک عیب نیست
(: این که از هر خوبی و لطفی بری است)
یه دونه مو، یه دونه مو
کچل شده سر عمو
کل زن ها خوب هستند ای عزیز
بهر چیزی یا برای هیچ چیز
پول های جناب ثروتمند
اغلب او را به داری آویزند
عملی است بس خطرناک زن بیوه ای گرفتن
که سوارکار خود را به زمین زده ست آن زن
زن که باشد سرکش و بی چشم و رو
هر کسی رامش کند، جز شوی او
دختری که می خندد توی روی تو سرمست
یعنی این که شل شده و نیمی از مخش زده است
دوست دارد که بشنود هر خر
بانگ خود را چو می کند عرعر
یک من اندوه و عذابی که تو را بگدازد
یک نخود قرض تو را باز نمی پردازد
تو عقل کوچکی داری که گاهی
به دردت می خورد خواهی نخواهی
به دریا هم که بفرستید او را
بدون آب بازآید ز دریا
از خیابان صبر کن، الآن
خانۀ هرگز است مقصدمان
مرد است چو آتش و زن الیاف کتان
ابلیس بیاید و بگیراندشان
خوب است شریک فرد دیگر بشوی
هر وقت هوس کنی که بر دار روی
ای بسا مرد که با پول خودش در بازار
هیچ چیزی نخرد غیر گزند و آزار
فرشید و مجید و مصطفی را کرده
جمشید و امید و مرتضی را کرده
عباس و ابوالفضل و حسین و حسن و
سجاد و جواد و مجتبی را کرده
پروین و پریسا و پری را کرده
سیمین و سهیلا و زری را کرده
تا هفت هزار متری مسجدمان
هر دختری و هر پسری را کرده
فرزانه و زیبا و عسل را کرده
پروانه و رؤیا و غزل را کرده
ملای محل دو روز پیش آمده است
من در عجبم، کل محل را کرده
سگ نیست، چگونه این همه پاچه گرفت؟
بد کرده، ستمگرانه و قاطع و سفت
ارشاد و نصیحت که نکرده، نُچ نُچ
چی کرده؟ طرف معجزه ای کرده شگفت
هر گل پسر تپل مپل ملا شد
هر دخترک دستۀ گل ملا شد
ملای محل معجزۀ اسلام است
چون عفت یک محل به کل ملا شد
از خندۀ گل قشنگ تر چیزی نیست
کوتاهی عمر خویش را زیبا زیست
هرچند که هستی اش به بادی بند است
روی لب او خندۀ نامیرایی است
سینه هایت هرزه لایی می کنند
چون عروسان خودنمایی می کنند
با پروبالی که با هم می زنند
عقده هایم را هوایی می کنند
در نیازی خشمگین و آزمند
شهوت من را گدایی می کنند
دست هایت قفل چون قلاده ای
بر گلوگاهم خدایی می کنند
چشم هایت خیره در چشمان من
بی صدا رقصی دوتایی می کنند
بوسه هایم در نبردی هولناک
با لبت زورآزمایی می کنند
دست هایم چون دو اختاپوس مست
بر تنت فرمانروایی می کنند
در هجومی بی امان و سهمناک
روی خون کشورگشایی می کنند
کاهنان معبد آغوش من
زنده ات را مومیایی می کنند
کردیم من و برادر عماری
دربارۀ روح صحبت پرباری
پرسید که تی شرت چرا پوشیدی
گفتم تو به روح اعتقادی داری؟
از شعری اگر مست شوی، شیدایی
در شعری اگر غرق شوی، دریایی
سنگ محک یک دل زیبا شعر است
با شعری اگر گریه کنی، زیبایی
انقلاب آن زمان که کودک بود
پدرم انقلاب را کرده
انقلاب این زمان بزرگ شده
در عوض توی بنده جا کرده
چیز من عمامه ای بر سر نهاد
تا که شاید بخت او هم وا شود
احتیاطاً ریش و پشمی هم گذاشت
تا دقیقاً شکل حاج آقا شود
بزه نر بود. نر بودنش چندان اشکالی نداشت، چون خیلی از بزهای دیگر هم نر هستند. اشکال کار این جا بود که بزه زیادی نر بود.
بزه شب به دنیا آمد؛ توی طویله. صبح که عمه رفته بود به طویله سر بزند دیده بود که یک بزغالۀ سیاه و خوشگل کنار مادرش ایستاده. اولین کاری که عمه کرد این بود که او را بغل کرد، ناز کرد و لای پاهایش را نگاه کرد و گفت: «نره.»
بزه تا بزغاله بود، خیلی معمولی بود. کنار مادرش جست و خیز می کرد و شیر می خورد و دوباره جست و خیز می کرد تا این که بزرگ شد.
یک روز عمه دید که بزه خیز برداشت به طرف یک بز ماده و دو پای جلویش را روی پشت او گذاشت. بز ماده که بزرگ تر بود، جاخالی داد و فرار کرد. عمه خندید و زیرلب گفت: «تف تو روت.»
اما بزه خیلی زود قلق کار را یاد گرفت و از آن به بعد کارش پریدن روی ماده ها بود. ماده ها هم ظاهراً بدشان نمی آمد. و اوضاع بدین منوال می گذشت.
یک روز عمه که می خواست چند تا از بزهایش را به کشتارگاه بفروشد، مشغول برانداز کردن بزها بود. چشمش به بزه افتاد و گفت: «این چرا این قدر لاغره؟ بی حیا.» عمه رفت ریسمانی پیدا کرد و بزه را گرفت و کشان کشان به طرف آخور برد. بزه هرچقدر تقلا کرد که فرار کند موفق نشد. عمه گردن بزه را با ریسمان به قلاب کنار آخور بست. و زندگی بزه عوض شد.
بزه دیگر نمی توانست دنبال بزهای ماده کند. باید همان جا کنار آخور می ایستاد. اولش خیلی تلاش کرد که خودش را خلاص کند، اما بی فایده بود. بعد از هر تلاش، خسته که می شد، توی خودش قوز می کرد، سرش را می انداخت پایین و می گفت: «بع.»
اشتهای بزه خیلی زود باز شد و شروع کرد به خوردن. هر چیزی که جلویش می ریختند می خورد، از پوست هندوانه گرفته تا کاغذ باطله.
و بزه چاق شد.
یک روز عمه نگاهی به بزه کرد، دستی به پهلوهای او کشید و گفت: «دیدی حیا خوب چیزیه؟»
فردا بزه پشت یک وانت بود و داشت به کشتارگاه می رفت.
زن هرچه نظر در آینه بیش کند
کم تر نظری به خانۀ خویش کند
غیر یک عیب نیست در یک زن
(: این که حسنی ندارد او ابداً)
هرکجا صاحب آقا خره عشقش بکشه
باید اون جا سر افسار خره بسته بشه
زن و گیلاس به آرایش و رنگ آمیزی
بر سر خویش بیارند بلایی – چیزی
تا چانه اگر داخل آب است آقا
جداً به شنا نیاز دارد حالا
تا نشد دردسر مزاحم تو
هیچ موقع مزاحمش تو نشو
بسا آنان که دستی را ببوسند
که روز قطع آن را می بیوسند
نمی تواند او
به غاز گوید بو
همین که مرغ تخمی می گذارد
صدای قدقد از خود درمی آرد
بسا آنان که کودک را به ترفند
به عشق دایۀ کودک ببوسند
در سه پدیده: زن و تقدیر و باد
هست دگرگون شدن اندر نهاد
قلب یک بانو و جیب یک گدا
سخت ناجورند با هم این دو تا
عذاب و زحمت تجهیز یک کشتی فراوان است
ولی خرج مجهز کردن یک زن دوچندان است
هر وقت که عشقش بکشد حضرت خر
یک چهچهه می زند که: عرعر عرعر
یک زن هرآنچه نیز که باشد، فقط زنی است
سیگار برگ خوب ولیکن کشیدنی است
من شنا یاد تو دادم، حالا
قصد داری که کنی غرق مرا
به بنده امر کن، اما
خودت انجام ده آن را
آنچه شب خوب و سحر ناخوب است
عشق یک فاحشه و مشروب است
خدا از دوستان من مرا حفظم کند، زیرا
خودم را می توانم حفظ کرد از دست دشمن ها
پول بیش از نامۀ آقای لرد
کارها را می تواند پیش برد
مرحبا آن که وحشی و سرمست
قفل صندوق عشق را بشکست
شرت خونین داف دوشیزه
بهترین یادگاری عشق است
خر اگه بار طلا هم ببره
اگه تا عرش خدا هم بپره
اگه عمامه بذاره به سرش
اگه نعلین و عبا هم بخره
روضه خونی بشه و رو منبر
حلق و کونش رو یه جا هم بدره
زحماتش همه از دم هدره
چون خر طفلک ما باز خره
یک روز سرد بهمن پنجاه و هفت بود
روزی که آخرین گل این باغ هم فسرد
روزی که آخرین غزل عاشقانه سوخت
روزی که آخرین پری رودخانه مرد
تعبیر خواب خونی فرعون روزگار
همنوع خوار بودن گاوان لاغر است
دستت که تنگ شد، دل تو سنگ می شود
در شوره زار خندۀ گل نامیسر است
اما شهاب ها همه بارانی اند تا
از کهکشان برای تو پیغامی آورند
ماه شب چهاردهم پا به ماه شد
امشب ستاره ها همه در سعد اکبرند
در گیرودار بازی شطرنج سرنوشت
اسب سیاه عاشق اسب سفید شد
روی دو پا بلند شد و شیهه ای کشید
شاه و وزیر و لشکرشان ناپدید شد
داروی زخم های تن مرد خسته است
معجون خون چکان غزلخوان یک هوس
وقتی که آخرین پر سیمرغ نیز سوخت
تنها امید بوسۀ تهمینه است و بس
درمان التهاب تنی بی قرار و مست
معشوق آسمانی بی تن نمی شود
حقا که جای خالی چیزی برای مرد
مانند جای خالی یک زن نمی شود
به هوای دو دقیقه کردن
ناز دلدار کشیدم شش ماه
حاصل این همه زحمت چی بود؟
چند تا تقه و بعدش یک آه
زیر تنم انگار که فندک زده است
توی دلم انگار که چنگک زده است
هر وقت که با ناز نگاهم کرده
هر وقت که خندیده و چشمک زده است