تخس و بدجنس و ناقلا و لوند
مست و شنگول و ناز و باب پسند
غنچۀ نوشکفتۀ باغ است
بی نیاز از نوار و پستان بند
تا مرا زیر پله می بیند
شیطنت بار می زند لبخند
یک لواشک میان لب دارد
ـ «قیمت هر قلپ لواشک چند؟»
ـ «هر قلپ ده هزار؛ می صرفه؟»
بعد می خندد او بلندبلند
ـ «باشه شیطون، بگیر، اما هیش
مادرت روی پله هاست، نخند»
رو به بالا یواش می گوید:
«وای مامان، عمو لبامو کند»
گرچه طعم لبش لواشکی است
بوسه های یواشکی عسل اند
آهسته درو پشت سرش می بنده
می شینه و مثل بچه ها می خنده
با پای خودش اومده تو لونۀ شیر
با دست خودش گور خودش رو کنده
هر جا سخن از بازی دختر پسره
این کنگ فوی کوزه و دسته تبره
کوزه بزنه به دسته یا دسته به او
بازندۀ معرکه فقط یک نفره
گل پسر دیروز بابادوست بود
آرزوش این بود یک آقا بشه
پشت لب شکل سبیلی می کشید
تا که مردی عینهو بابا بشه
گل پسر امروز مامان دوسته
دوست داره شکل مامانا بشه
زیر ابروهاشو برمی داره تا
مثل مامان سکسی و زیبا بشه
تن مارال عجب مالی بود
انگ تمرین نمدمالی بود
تن خیس از عرقش انگاری
شبنمی روی گل قالی بود
از می ناب جوانی سرمست
مثل یک جام کریستالی بود
عرق ارمنی و ماست خیار
حس مستی سبک و عالی بود
سینی نقره و قلیان دوسیب
در هوا خلسۀ سیالی بود
شب مهتابی زیبایی بود
حس بی حالی باحالی بود
بازی وسوسه در جریان بود
چه جدالی و چه فینالی بود
فال حافظ زدم و این بدجنس
چه پدرسوخته رمالی بود
«نیت خیر مگردان» آمد
طبق معمول عجب فالی بود
من و مارال، دو تا لخت و پتی
جای یک مرد فقط خالی بود
قهوۀ تلخ شکر خواهد یافت
دل یخ بسته شرر خواهد یافت
گوش شیطانی ملاها کر
دختر از عشق خبر خواهد یافت
عشق وقتی که رهش بسته شود
زود یک راه دگر خواهد یافت
دیر یا زود تنی نوبالغ
خنده ای وسوسه گر خواهد یافت
سال ها رازی از او دزدیدند
راز را یک شبه درخواهد یافت
لانه امن است، ولی یک روزی
جوجۀ چلچله پر خواهد یافت
چه بخواهد، چه نخواهد حاجی
دخترش دوست پسر خواهد یافت
بار اول گفت: می سوزه، یواش
بار دوم گفت: می میرم براش
بار سوم گفت: یالا، تندتر
بار چارم گفت: انقد شل نباش
بار پنجم، بعد راند هشتمین
گفت: من می خوام، بازم بود کاش
بار آخر هم که... روحش شاد باد
شد به طرز دلخراشی آش و لاش
کون گونی را طمع جر می دهد
کون کونی را دل خوش اشتهاش
زدن پرده جگر می خواهد
رفتن آن سوی خطر می خواهد
کشتن برۀ قربانی عشق
یک عدد شمر دگر می خواهد
تیر خود را وسط خال زدن
آدمی حرمله تر می خواهد
پرده مثل بت ابراهیم است
جمع ایمان و تبر می خواهد
بچه سازی است، نه بچه بازی
بعداً این بچه پدر می خواهد
عشقبازی عملی پیچیده ست
صد مدل فن و هنر می خواهد
رقص جانانۀ سرمستانه
کمری مثل فنر می خواهد
یار شیرین حرکاتم، برخیز
رقص تانگو دو نفر می خواهد
شیخ ما خرمگس معرکه است
هر محل یک سرِخر می خواهد
گلۀ آدمیان در هر عصر
چندتایی بز گر می خواهد
شیخ ما گفت خداوند کریم
عفت از نوع بشر می خواهد
گفتم ای شیخ محل، مسئلةٌ
دخترت دوست پسر می خواهد؟
نسترن، دختر عباس آقا
جیگره، محشره، غوغاس آقا
نازه، شیرینه، ملوسه، ماهه
خوشگل و خوش قدوبالاس آقا
شکلاته، عسله، بستنیه
تافیه، کیکه، مرباس آقا
آخ، ابروشو ببین؛ او و و و و و و وف، لپاش
اون لپا محشر کبراس آقا
موقعی که رژلب می زنه، وا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ای
جون ما روی لب ماس آقا
یقۀ پیرنش از دم بازه
تا کجاهاش که پیداس آقا
باسنش مست و مشنگم کرده
عرق کشمش اعلاس آقا
بدنش عین خدا می مونه
از همه عیب مبراس آقا
با صداش آدمو می خوابونه
ناکس انگار حمیراس آقا
بس که مامانه برا مخ زدنش
یه محل گرم تقلاس آقا
قبلۀ ما پسرا این روزا
خونۀ نسترن ایناس آقا
سوژه جلق همه مون نسترنه
بس که این دختره زیباس آقا
بین کل پسرا توی محل
سر این دختره دعواس آقا
پای کل کل که بیادش به وسط
شرترین دختر دنیاس آقا
هر کسی بش متلک بندازه
قسمتش مشته و تیپاس آقا
کم نیاورده هنوز از پسرا
بی مروت چگواراس آقا
هر زمونی که به من زل بزنه
آمپر من یهو بالاس آقا
خوب می دونه چه کارم کرده
این از اون تخم حروماس آقا
دست من از بدنش کوتاهه
عین دست خود آقاس آقا
خوردنی نیس، نگاکردنیه
همۀ درد من این جاس آقا
از زمونی که شدم دیوونه ش
هر شب من شب احیاس آقا
بس که من جلق زدم با فکرش
کمرم خم شده، دولّاس آقا
یک عدد ریش سخنگو می گفت
چارۀ مسئله تقواس آقا
چارۀ دردسر عشق فقط
کشف ابن زکریاس آقا
منو با جلق جوونمرگ نکن
پیر شی دختر عباس آقا
حیف است سبیل خون چکانی
پشت لب زن ذلیل باشد
مرد اوست که زیر شرت دارد
کیری که چو دسته بیل باشد
قانون نخست مردی این است:
یک بیل به از سبیل باشد
هرچند که عشق داستانی کهن است
در گردش گردون نفسی سهم من است
هر لحظۀ عمر لحظه ای کمیاب است
هر لحظۀ عمر وقت عاشق شدن است
زنی که جسم و جانش هر دو زیباست
سراپایش درخت آرزوهاست
تماشایش شفای چشم درد است
تب عشقش دوای جان شیداست
وقتی دل مرغ عشق ها غم دارد
هر یک پر بال هایشان می خارد
در خواب همیشه آسمان می بینند
با ابر سیاهی که بلا می بارد
تا پردۀ چرکمرده را برچینند
باید که مدام منتظر بنشینند
بی پنجره مرغ عشق ها بدخلق اند
مثل گل پرده خشک و دلچرکین اند
تقدیر خودت را خوش و خندان بپذیر
از هر دم خویش شادمان کام بگیر
وقتی که زمان مردنت می آید
آسوده بخواب و شاد و خرسند بمیر
با دم شیر او که بازی می کند
مزۀ رنجاندنش را می چشد
هر کسی کیر مرا بیدار کرد
زحمت خواباندنش را می کشد
دردی به سینه دارد و آهی نمی کند
آه از جهان سرد و سیاهی نمی کند
امشب دلش گرفته و در پیچ وتاب راه
حتی به ماه نیز نگاهی نمی کند
در بین قبرها قدمش سست می شود
رو جز به قبر چشم به راهی نمی کند
ماه از میان ابر به او خیره می شود
گاهی نگاه کرده و گاهی نمی کند
نفرین شده مثل جوجۀ فاخته ام
دلبستۀ مادری که نشناخته ام
هر سال بهار بر درختی تازه
یک لانه برای مادرم ساخته ام
تنها نشسته است
تندیس پای بسته ای از یک عقاب پیر
سنگین و باوقار
خاموش و خشمگین
او مرده است
مرده
صد سال پیش از این...
دیگر نگاه خیرۀ او ترسناک نیست
بر بال های او
آن بال های سربی سنگین
آن بال ها که بی سر پرواز
باز است جاودان
ماسیده است فضلۀ زشت پرندگان
آن شعر که درد می کند ماندنی است
در باغ دل شکسته رویاندنی است
هر شعری اگر به خواندنش می ارزد
یک دردسروده بارها خواندنی است
این که توی حمام است
یک جوان ناکام است
رؤیای خیس
باز رؤیای خیس و حال وخیم
تف به شیطان بی حیای رجیم
جیب خالی و یار باقالی
چه کنم با دو غدۀ بدخیم؟
خواجه ام کن تو ای خدای بزرگ
که مرا کشته این عذاب الیم
خواب رنگی دوباره دیدم و... او و و ی
بازم امشب حمومو افتادیم
خواب هایم همیشه رنگی باد
دخترانش به این قشنگی باد
چو یک بوتۀ خار جان سوخته
چنین پایبند بیابان مشو
چو مرغ مهاجر بزن دل به راه
از آن جا که خیری ندارد برو
امید باغ بی باران دو رؤیاست
که در طوفان چشمان تو پیداست
زنی که زنده و زیبا و زایاست
به هر گل بنگرد، در دم شکوفاست
آن کار که در زیر پتو باید کرد
با دوست خوشگل و هلو باید کرد
کیری که برای دوست برخاسته است
تا دسته نثار کون او باید کرد
جعل غزلی دروغ و زیبا عملی است
گر طعم عسل نداشت، رنگش عسلی است
یک شعر دروغ می درخشد گاهی
اما همه اش برق طلایی بدلی است
با دو تا دست به یک حرفه و کسب
مرد میدان عمل باش و بچسب
اسب باید سوی آخور برود
نه که آخور برود جانب اسب
خواستی شر کسی رو بکنی
تا تو رو ول کنه و گم شه بره
موبر موی دماغت اینه:
یه کمی پول بهش قرض بده
سرمستی کودکانه ای در من هست
شیدایی بی کرانه ای در من هست
امشب شب درد زایمانی دگر است
بیتی، غزلی، ترانه ای در من هست
در آن ته و توی کهکشان ها ماهی است
وصلش هوس هر دل خاطرخواهی است
وقتی که هوس کنی به ماهی برسی
آیا دو هزار سال نوری راهی است؟
بوی کیری در دماغ او خوش است
گر به عشق بیوه زن دل می نهد
تا دم مرگش کس یک بیوه زن
بوی کیر شوی اول را دهد
بدترین دشمنت در این دنیا
داخل سینۀ خودت باشد
علت رنجش تو از دگران
دل پرکینۀ خودت باشد
بهترین جا برای هر نقدی
پیش آیینۀ خودت باشد
دختری در انتظار تاکسی
تجلی بلوغ پرفروغ مردهای شهر
نبوغ زیر یوغ مردهای شهر
بانگ بوق بوق بو و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و وق مردهای شهر