یک عضو غریبه در تن خود دارم
او را باید به حال خود بگذارم
گهگاه که من خفته ام او بیدار است
گاهی هم او خفته و من بیدارم
انگار که یک هوش مجزا دارد
فرمان مرا به هیچ می انگارد
از پیش سرافراز به پیروزی خویش
هر بار مرا به جنگ وا می دارد
(1)
هرکجا حضرت شیطان نتواند برود
جای او دخترکی راهی آن جا بشود
(2)
تو به یک زن بگو دل انگیزی
تا مخش را به کل به هم ریزی
(3)
زندگی با نسخه های یک پزشک
هست توی مایه های ای زرشک
(4)
هرکه خود را عقل کل داند
گاو هست و گاو می ماند
(5)
در کجا دیدی کسی با مردمان تنگدست
ادعای دوستی یا قوم و خویشی کرده است؟
(6)
ابلهان فاضل و دانشورند
که به معنای دقیق آن خرند
(7)
هر زمان زن کور و شوهر کر شود
زندگی در کامشان خوش تر شود
باید دل او کوره ای از درد شود
تا یک پسرک ببالد و مرد شود
وقتی دل یک مرد چنین سوخته است
در تیرگی گور مگر سرد شود
یک شب بتاب و شهر مرا غرق نور کن
قم را قرین شور و شعور و غرور کن
این غار سوت و کور سیاه است مثل گور
چشمان شور شب پره ها را تو کور کن
خورشید پشت ابر زنی پشت چادر است
از پشت این سیاهی وحشت ظهور کن
با انعکاس خویش در آیینه های چشم
پس کوچه های شب زده را چون بلور کن
آن لحظه ای که مشتری و مه قران کنند
از آسمان کوچۀ ما هم عبور کن
(1)
موقع دفن همسرش یک مرد
گفت: حاشا اگر خیال کنید
عیش خود را خراب خواهم کرد
(2)
من خانم و تو بانو
پس خونه رو کی حالا
باید بکنه جارو؟
(3)
من خانم و تو خاتون
پس خوکه رو کی حالا
باید ببره بیرون؟
(4)
کسی که یک زن زیبا، کلاتی در کنار مرز
و یا یک باغ انگوری کنار جاده ای دارد
طرف را جنگ و درگیری دمی آسوده نگذارد
(5)
به عشق تخم هایی که گذاری
محال است این که هرگز طاقت آرم
برایم قدقد از خود دربیاری
(6)
او که دنبال دردسر گردد
مایۀ بس تأسف است و دریغ
دست خالی اگر که برگردد
(7)
چو خواهد بداند کسی با یقین
که او چیست، راهش فقط باشد این
که همسایه اش را کند خشمگین
خندیدی و لامپ را که روشن کردی
آهنگ نبرد با دل من کردی
مستانه که ایستادی و لخت شدی
انگار لباس رزم بر تن کردی
حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند
حافظ
فتنه
این دختره را هرکه پدید آورده
پنداشته فکر همه جا را کرده
تا از هوس شش جهتش حفظ کند
در پنجدریش پرده ای گسترده
این کوزه گر دهر خطایی کرده
کو را ز خمیرۀ هوس پرورده
این گونه که در پرده بسی فتنه رود
چه جنبش سبزی بکند بی پرده!
(1)
اندکی شل باش در پیش زنت
تا که پایش را نهد بر گردنت
(2)
هر خری پیش خودش پندارد
که نبوغ نیوتن را دارد
(3)
حرف های دلفریب و دلپسند
بهترین ابزار کار ناکس اند
(4)
چیزی به سان عشق به زن جاودانه نیست
تنها دو روز و نصفی زیبای زندگی است
(5)
تو به یک زن بگو که زیباروست
آنچه چپ می کند یهو مخ اوست
(6)
توجیه یک خدازدۀ زن ذلیل چیست؟
هر شوهری که ظرف نشوره مدرن نیست
(7)
کاری ترین سلاح جهان گریۀ زن است
این چشم های خیس دو خمپاره افکن است
وقتی غزلی با دلکم می آمیخت
در من تب و تاب وحشی ای می انگیخت
شوریدگی مرا که مادر می دید
کافور دوباره در غذایم می ریخت
گرد هر تحفۀ خوش گرمی بازاری هست
جنس اگر خواستنی بود، خریداری هست
روی هر دست بده دست بگیری هم هست
بغل فرد بدهکار طلبکاری هست
یک خر خوب اگر هست، سواری هم هست
هرکجا باربری هست، بر او باری هست
گرگی آن جاست که یک برۀ مامانی هست
شیری آن جاست که گوسالۀ پرواری هست
لاشه ای باشد اگر، دوروبرش لاشخوری است
پیش هر پینوکیو روبه مکاری هست
دور چیزی که به کش رفتن آن می ارزد
دزد طراری و تردست دغلکاری هست
هرکجا دخترک بی مخ زیبارویی است
در کنارش پسر مخ زن قهاری هست
هوس ماه عسل کرده دلم، دلبرکم
زیر کندوی عسل خرس عسل خواری هست
با همین ظاهر جنتلمن من گول نخور
پس این چهره چه دانی که چه افکاری هست
سنگ پایی به درازای قرون و اعصار
در دل هر پسر ساکت توداری هست
گام پایانی طرحی که کشیدم جایی است
که به پای تو نه شرتی و نه شلواری هست
در دلم خندۀ بی شرم پدرسوخته ای است
بر لبم لاس هوسبار هدفداری هست
جمله ای از چگوارا، غزلی از حافظ
بهر هر پیچ تو در جعبه ام آچاری هست
بازی عشق چه فینال فجیعی دارد
که در آن لحظه نه رحمی و نه هشداری هست
موش را گربه به یک بزم فرا می خواند
که بیا پیش خودم، با تو مرا کاری هست
(1)
هر مشنگ بدون عقل سلیم
گر به سر می گذاشت یک دیهیم
ما همه پادشاه می بودیم
(2)
هست یارو بدون شک یک خر
گر خود او گرسنگی بکشد
تا غذایی دهد به فرد دگر
(3)
هر زمانی بپری داخل چاهی
نیست مسئول درآوردنت از آن
حکمت قدسی و الطاف الهی
(4)
چو کاری را کنی هنگام مستی
بسا که هر زمان هشیار هستی
بپردازی بهایش را دودستی
(5)
هرکه دل در وفای یک زن بست
یا که افسار خر گرفت به دست
هرگز از دردسر نخواهد رست
(6)
کسی که مطلقاً چیزی نداند
به مقدار نیاز خویش داناست
اگر داند چه سان ساکت بماند
(7)
بسا آنان که همچون فیلسوفان
سخن گویند، اما زندگی شان
بُود مانند احمق های نادان
می گن بده موهای تو پیدا باشه
زشته که یه زن این همه زیبا باشه
یک روز برهنه در خیابان بخرام
تا چشم جهان مست تماشا باشه
دل پوسیدۀ نسلی که نزیست
لذت عشق چه می داند چیست
عشق در میهن من ممنوع است
دورۀ عفت ناب عربی است
حکم بر قتل جوانی مان داد
گرگ پیری که ندانستم کیست
گریۀ نسل من از عشق نبود
از غم نان شب این نسل گریست
عاشقی دامگه حادثه هاست
مرد میدان بلا باش و بایست
هیچ کس غیر دلاورمردان
لایق وصل پری رویان نیست
(1)
سرنوشت نقشه های ابلهان اغلب دو تاست:
نصفشان رفته بر آب و نصفشان باد هواست
(2)
آرزوی قلبی یک بی خرد
اعتقاد قلبی او می شود
(3)
خدا گر ز حکمت ببندد دری
گر آن را بکوبی تو، خیلی خری
(4)
دوست وقتی بی سواد و کودن است
دشمن اندر دشمن اندر دشمن است
(5)
چگونه شکر این نعمت گزاری
که توی کله ات مغزی نداری
(6)
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم ول کن، بیا تو کار من
(7)
توی تاریکی حقیقت یا مشوش یا گم است
زیر نور شمع یک بز عینهو یک خانم است
پربستۀ آن دام که خود گستردیم
از هیبت دود رو به آتش کردیم
از وحشت مار دوزخ پس فردا
امروز به اژدها پناه آوردیم
پشت یک کوه بلند
شاید آهوی تو آن جا باشد
سال ها آنچه در آغوش گرفتی
زانوهایت بود
آنچه گِل روش گرفتی
آرزوهایت بود
تار موهایت
یک به یک برف شدند
آرزوهایت
کم کم افسرده و کم حرف شدند
گردباد آمد و رؤیای تو را با خود برد
آرزو حسرت مطلق شد و مرد
درد تنهایی کم حرف ترین مرد زمین ژرف ترین درد زمین است
زندگی شعر نبود
زندگی لرزش یک زلزلۀ دائمی و
بند بند تن یک شاعر بود
گاه، چون ماهی بیرون از آب
دو لبت می تپد و انگاری
حالت امروز خراب است، خراب
هوس بوسۀ فوری داری
گاه – انگار که سردت شده باشد – بدنت می لرزد
یهو، بی هیچ دلیلی
در زمان برمی گردی
می روی رو به عقب
می رسی باز به یک شب
شب خرپشته و مهتاب
بازی موی پریشان با باد
تن زیتونی زینب...
بعضی از خاطره ها نادره اند
بعضی از خاطره ها... مثل همین خاطرۀ مبهم من با زینب...
من با دلبر...
من با دلدار...
خواب بودم یا بیدار؟
خواب اگر باشد هم
این از آن خاطره هاست
این از آن نادره هاست
باد در را می بندد
سقف برمی خیزد
ماه پایین می آید
آسمان روی سر تازه عروس
قند می ساید
پوستر هایده می خندد و می خواند
لامپ می سوزد، می سوزد
پشه ها می رقصند
شرم از تک تک آجرها بیرون می آید
خون می آید
خون می آید
زینب دارد خون می زاید
زینب دارد زیتون می زاید...
درد تنهایی
غده ای چرک چکان است که در گوشۀ تاریک ترین غار زمین، ذهن تک افتادۀ مردانه
تخم می ریزد
کرم زشتی است که در چشم ترک خوردۀ مردی مرده
رنگ های زردابی را در هم می آمیزد
طعم تلخی است که توی دهنت می ماند
پیرمردی تک و تنهاست که در پارک
روی یک نیمکت تک نفره
می نشیند
برمی خیزد
می نشیند
برمی خیزد
و تو تنها هستی
یک دل ساده و کوچک داری
و به هر دخترکی شک داری
هر زمان دخترکی خواستنی می بینی
آن زمانی که زبانت می گیرد
آن زمانی که تنت می لرزد
یاد زیتون می افتی
و شبش خون می بینی در خواب
رقص موهای پریشان می بینی در مهتاب
به خودت می گویی
ای زغالی که سر قلیانی
تا به کی منتظر بارانی؟
سوختی، می بینی؟
به همین زیبایی
به همین آسانی
به خودت می گویی
قصۀ عشق دو فصل است:
دوستت دارم
و غلط کردم
خواندنش می ارزد؟
به خودت می گویی
به پروپاچۀ این عشق نپیچ
با لگد خواهد رفت
توی دندان هایت
با لگد خواهد رفت
وسط سفرۀ رؤیاهایت
عشق هم مثل گل است
عمرش کوتاه است
و فراقی که چنان صاعقه ای می آید
آتشی خواهد زد
به سراپایت
درد تنهایی اما
نیش دندان وفادارترین ماچه سگ هار جهان است
مثل یک استرس سوخته است
مثل یک لختۀ خون در قلب است
مثل بیزارترین عقده که در تلخ ترین خندۀ یک مرد نهان است
چشمۀ سنگ مذابی است که هرچند که در سینۀ یخ بسته ترین کوه زمین پنهان است
دم به دم منتظر یک فوران است
دم به دم منتظر لحظۀ آتش بارانی بی پایان است
و تو تنها هستی
یک دل ساده و کوچک داری
و به هر دخترکی شک داری
هر زمان دخترکی خواستنی می بینی
آن زمانی که زبانت می گیرد
آن زمانی که تنت می لرزد
آن زمانی که یقین داری باز امشب
خواب موهای پریشان خواهی دید
خواب یک نیمه شب خونی تابستان خواهی دید
گرچه هر بار به خود می گویی نه، نه، نه، دیگر نه
اما یک جایی، در ته و توهای دلت، می دانی که
عشق عمرش کوتاه است، قبول
اما
حس جادویی هر لحظۀ با دلبر بودن
به تمام لذت ها می ارزد
قصۀ عشق دو فصل است، قبول
اما
طعم زیتونی هر واژۀ آن
به تمام ادبیات تمام ملت ها می ارزد
(1)
دل یک مرد گدا غمگین است
گر ببیند که گدایی دیگر
روی کولش دو عدد خورجین است
(2)
بخشی از خصلت خل کودن
هست این که مدام می گوید:
فکر این را نکرده بودم من
(3)
در همان وقت که یک آدم خنگ
حرف خود را به زبان آورده
همۀ کار خودش را کرده
(4)
او رفیق موقع یک عطسه است
جز فقط یک «عافیت باشد» دگر
هیچ چیز از وی نمی آید به دست
(5)
هر کسی عزم بر این بنهاده
همه را راضی و خرسند کند
خویش را زحمت بی خود داده
(6)
چه بسیار است خواهش های هالو
ولی فردی که آنان را برآرد
از آن هالو بسی هالوتر است او
(7)
می کند اسکل خنگ و گاگول
همچنین کله شق نامعقول
کیف پول وکلا را پرِ پول
مجنون خر خنده های لیلا می شه
می خنده زنه که مرده شیدا می شه
هر عشق تر و تازۀ عطرآگینی
مثل گله، با خنده شکوفا می شه
هر شب خبر از سوختن یک نفر است
از سکتۀ یک کارگر جان به سر است
یک بار دگر حجله سر کوچۀ ماست
این خودکشی تازه جوانی دگر است
هر جیغ جگرسوز که این دوروبر است
خون ضجۀ یک جانور شعله ور است
دردا که دل آزارترین ساعت شب
آن ساعت واپسین قبل از سحر است
(1)
هیچ چیزی مثل گاگولی که مرد ساکتی است
مثل مردی هوشمند و فاضل و فرزانه نیست
(2)
قرعۀ بخت به نام فردی است
که در او شرم و حیا نیست که نیست
(3)
تا شیر مفت را به در خانه آورند
مردم خرند و گاو اگر گاو می خرند
(4)
درآمدهای یک بی پول گاگول:
امید و انتظار غیرمعقول
(5)
سن احمق که می رسد به چهل
دیگر اصلاً نمی شود عاقل
(6)
خنده و گریه و سرخاب زن اند
آن سه تا چیز که گولت بزنند
(7)
یقین نمی گذرد از جو خودش حسنی
فقط به خاطر خودداری اش ز عر زدنی
هر کره خری رسیده شاعر شده است
یک کس خل از خود متشکر شده است
مجموعه ای از هزارها گونۀ گه
قاطی شده و شعر معاصر شده است
رؤیای حیات جاودانی زیباست
زیباست، ولی حیف، فقط یک رؤیاست
آن فوت که کوزه گر به آن معروف است
آه از دل ساده لوح ما آدم هاست
با خوب و بد زمانۀ خویش بساز
خود را بشناس و با جهان عشق بباز
با هر نفسی که می کشی، از دل و جان
سرنای ثنای زندگی را بنواز
(1)
اگر تختخواب و لحاف و پتو
کنند آنچه دانند را بازگو
چه بسیار لپ ها شود چون لبو
(2)
خواند شیطان به گوش خرچنگی:
تو شبیه دونده ای هستی
و - به مرگ خودت - نمی لنگی
(3)
گرچه این بچه دماغو لوسه
هر کسی بینی این بچه هه رو پاک کنه
لپ مامانه رو اون می بوسه
(4)
شک نکن هر کسی که با یک خر
کل بیندازد و کند عرعر
خود او هست یک خر دیگر
(5)
ابلیس را به جلد زنی می کنی فرو
این کار ممکن است، ولی غیرممکن است
ابلیس را برون بکشی از درون او
(6)
«انگورها ترش اند»
این گفتۀ روباه بود
آن موقعی که دستش از انگورها کوتاه بود
(7)
بین مردی عاقل و مردی خرفت
هیچ فرقی نیست آن هنگام که
شور و حال عشقشان در سر گرفت
در هزارتوی یک هرم هنوز
نقش حکمتی طلایی است
سینه های شاهزاده خانمی
توی مشت های شاه
مومیایی است
خاله باجی که کس نمی داند
شوهر چندمیش مال کی است
گفت هر جا که بحث شیطنت است
یک زن بیوه کاملاً اُکی است
ظاهرش گرچه سرد و بی میل است
در دل او ولی دلی دلی است
راه تسخیر یک زن بیوه
یک شبیخون به رختخواب وی است
(1)
مرد اگر کله پوک بود و ببو
کمکی می کند کلاه به او؟
(2)
آدمی وقتی بخواهد خر شود
شک نکن از هر خری خرتر شود
(3)
الحذر از چشم خندان زنان
حضرت ابلیس می رقصد در آن
(4)
کار عاقل از همان اول بجاست
تجربه کردن برای خنگ هاست
(5)
سخنت دلفریب و شیرین است
شک ندارم به کل دروغین است
(6)
گر به جز خود هیچ کس را داخل آدم ندانی
تو به سان پادشاهی خرمی و شادمانی
(7)
تا زمانی که دهان خنگ دارد چفت و بست
کاملاً مانند فردی عاقل و فهمیده است
حیا را مردها ابداع کردند
چرا این ننگ را زن می پذیرد؟
حیا را مرد از آن رو دوست دارد
که خوش دارد خودش آن را بگیرد
وقتی به تو می گم که بیا خونۀ ما
هی ناز نکن، عشوه و اطوار نیا
مامان تو هم اگر که ناز تو رو داشت
الآن تو نبودی عسلم، تو دنیا
(1)
خانه داری می کند هر دختری اندر جهان
بهتر از مامان خود، لیکن فقط تا آن زمان
که برای اولین دفعه نماید امتحان
(2)
عاشقی چیزی شبیه آتش است
یا دلت را گرم خواهد کرد و یا
خانه ات را سوزد او از پای بست
(3)
ای بسا که سه نفر رازی را
حفظ کردند، به شرط این که
مرده باشند دو تن از آن ها
(4)
هر کسی از قبل مزدی می دهد
نوکر او مزد را می گیرد و
امر او را پشت گوشش می نهد
(5)
نیست او آخر ادراک و خرد
گر به وقتش نتواند از بیخ
خویشتن را به خریت بزند
(6)
کار سختی است این که دل بنهی
که به تو دیگری ستم بکند
بابتش پول نیز هم بدهی
(7)
«چو از کارم بدارم دست
یقین زنگار خواهم بست»
کلام یک کلید این است
دختری گر به میل و رغبت خود
آمد و در کنار تو بنشست
با «نخیر» و «نمی شه» گول نخور
دخترک از خود تو مست تر است