شعرهای مهدی احمدی
شعرهای مهدی احمدی

شعرهای مهدی احمدی

شعر و طنز

گل سنگ

پسرانی همه با هم در جنگ

منگ افیون و خیالاتی بنگ

 

عاشق عشوۀ جادویی پایپ

کشتۀ غمزۀ خونریز سرنگ

 

پایپ ها جام جم این نسل اند

تا ببینند در آن شهر فرنگ

 

دخترانی همه تن پژمرده

همه دلخور، همه از دم دلتنگ

 

همه پنهان، همه در پردۀ شب

لای چادر، همه با هم یکرنگ

 

دختران متهم این عصرند

خمرۀ وسوسه انگیز شرنگ

 

پیکری زنده کفن پیچ شده

روح رسواشدۀ صدها انگ

 

گل تنهای لگدکوب شده

زیر سم عربی بی فرهنگ

 

شیر و خورشید دوتایی با هم

بازجویی شده، گشتند آونگ

 

شیر بیمار شکار سگ شد

بی نیازی به فشنگ و به تفنگ

 

با کسوفی به درازای قرون

مرده کاکل زری هفت اورنگ

 

تف به این گربۀ زاهد، ایران

تف به این بیرق ننگین سه رنگ

 

رنگ خون و لجن و ریش فقیه

وسطش پنج خراش یک چنگ

 

تیغ چنگال اریب کرکس

قیچی چنگ مهیب خرچنگ

 

رد شلاق به پیشانی عشق

داغ خونابه چکان نیرنگ

 

پنج تن روی عبایی سوراخ

پنج بیلاخ، ولی تنگاتنگ

 

دستبندی به مچ لرزانِ

رستم و بیژن و سهراب و پشنگ

 

پوزخند عرب و هندی و روس

به روان های قباد و هوشنگ

 

مهر دیرینۀ پرکینۀ سیک

ماهی مرده ای از ساحل گنگ

 

خالکوبی شدۀ سینۀ ماه

عکس روباه دغلباز و زرنگ

 

که به خال لب ناموس وطن

شد گرفتار و غزل گفت جفنگ

 

گورکن حاکم هر جا بشود

نقش پرچم بشود بیل و کلنگ

 

واکس پوتین زدن از شیخ آموز

با همان پنجۀ یک لنگۀ لنگ

 

ژست آقایی یک پیرغلام

حس دانایی یک مغز مشنگ

 

زمزم و کوثر و نفت آلودند

دامن میهن ما را با ننگ

 

ناشکوفاست گل و سبزه در این

دشت بی گندم بی یوزپلنگ

 

آسمانی که در آن ساری نیست

و خلیجی که از آن رفته نهنگ

 

سخت خالی است در این بهت سیاه

جای یک شعر شباهنگ قشنگ

 

شاعرا، قبل تو حافظ جنگید

نوبت توست، غزل گوی و بجنگ

 

خنده بر زخم تن خویش بزن

خنده ای خسته، ولی شادآهنگ

 

غزلی زنده سرودن هنری است

با دلی مرده و آلوده به زنگ

 

زندگی از دل سنگ آوردن

هنری ناب که دارد گل سنگ

هفت تک بیت طنز 13

(1)

آدمیزاد عجب جانوری است

نوۀ حضرت بوزینه خری است

 

(2)

کدام آیینۀ قدی و دستی

به یک زن گفته چاق و زشت هستی؟

 

(3)

جهان از زمانی که آمد پدید

زن خوشگل پاکدامن ندید

 

(4)

شرم و حیا طریقۀ اسکل مشنگ هاست

دنیا از آن اوست که از بیخ بی حیاست

 

(5)

دختری که بنای ناز نهاد

بند خود را به آب خواهد داد

 

(6)

«جلو نیا، به خدا جیغ می زنم» ناز است

جلو برو، ره فتح الفتوح تو باز است

 

(7)

هرچه پول حاجی آقا بیش تر

دختران در عشق او دلریش تر

آن زن که نظر در آینه بیش کند

آن زن که نظر در آینه بیش کند

هی در رخ خویش عیب تفتیش کند

آن قدر به خود خیره شود تا ناگاه

یک فحش نثار خالق خویش کند

آلبرت غمگین است

این شعر اولین شعر من است که در چهارده سالگی سروده ام

شاید شعر خوبی نباشد

اما اولین شعر آدم همیشه اولین شعر آدم است.

آلبرت غمگین است

 

آلبرت غمگین است

زیرا سگش مرده

آلبرت بیچاره

از غصه پژمرده

 

اسم سگ آلبرت

کنتس کلارا بود

باهوش و پشمالو

خوشرنگ و زیبا بود

 

دیشب که آن سگ مرد

آلبرت تنها شد

قلبش شکست از درد

قدش کمی تا شد

 

یک قبر کوچک کند

در پای دیواری

سگ را درون آن

جا داد ناچاری

 

حالا سر قبر است

گویا دگرباره

آلبرت می گرید

آلبرت بیچاره

هفت تک بیت طنز 12

(1)

پیرزن نوعروس می شد اگر

فقط از یک «اگر» نبود خبر

 

(2)

خنده ای شیرین و اشکی گرم و نازی دلپسند

بهترین ابزار کار دختران ناکس اند

 

(3)

بخشیدن چیزی که از آن دگری است

از بهر گدای کوچه هم مشکل نیست

 

(4)

پیش از آنی کز عزا فارغ شود

بیوه زن بار دگر عاشق شود

 

(5)

کسی که دل به زن ناز و خوشگلی داده

به کیف پول خودش قرص مسهلی داده

 

(6)

شتر اسبی است که آن را الله

آفریده ست به عنوان مزاح

 

(7)

مردها یا متأهل هستند

یا که فهمیده و عاقل هستند

حالی متعالی است که قالی دارد

حالی متعالی است که قالی دارد

شعری که زلال است کمالی دارد

آن شعر که ساختار او مالی نیست

بیچاره چه محتوای لالی دارد

سوسک (فرهنگ نام های دخترانه)

پستانداران عجیب ترین گونۀ جانوران هستند.

سوسک (فرهنگ نام های دخترانه)

 

روزی زنان فامیل این جا که حاضریدند

یک دورۀ زنانه در خانه دایریدند

 

دربارۀ زمانه یا کارهای خانه

یا کسری خزانه با خویش زرزریدند

 

انگشتر و النگو در ذهن زرگریدند

از دست شوهران تا جا داشت غرغریدند

 

جوک های چیز گفتند، خیلی غلیظ گفتند

بدجور هرهریدند، بدجور کرکریدند

 

یک سوسک آمد آن جا، خوشرنگ و ناز و زیبا

زن ها که سوسک دیدند مثل فنر پریدند

 

از جای خویش جستند، انگار مست مست اند

بس شیشه ها شکستند، بس جامه ها دریدند

 

شیلا، هدی، حمیرا، ژیلا، هما، ثریا

سیما، صبا، سمیرا، لرزیده پرپریدند

 

مینای خاله کبری، تینای عمه صغری

با سوسن و سهیلا یک باره عرعریدند

 

معصومه زار می زد، مهسا هوار می زد

مغزو شیار می زد، ما را به کل کریدند

 

عفت، سکینه، طلعت، عصمت، خدیجه، شوکت

زینت، منیره، الفت، صحرای محشریدند

 

فتانه و فرانک با هم زدند جفتک

گاویده اشتریدند، اسبیده قاطریدند

 

ساغر، سمانه، ساحل، سه دختر محصل

با جیغی از ته دل رعدیده تندریدند

 

نازی، نگار و پونه، سه دختر نمونه

من مانده ام چگونه رو سقف ظاهریدند

 

نسرین حاج صادق، نیلوفر و شقایق

با جیغ و داد و هق هق خشکیده پژمریدند

 

زینب لگد به در زد، کوکب بلندتر زد

در را ز جا بکندند؛ احسنت، خیبریدند

 

کلثوم و خاله باجی، زن دومی حاجی

از پنجره پریدند؛ ای ول، تکاوریدند

 

افسانه و ستاره، پروانه و شراره

پرپر زدند، آره؛ دیدید؟ کفتریدند

 

فخری، فروغ و فاطی، دافای عشق لاتی

کردند سفت قاطی، برعکس قیصریدند

 

فرزانه و فروزان، خانم دماغ هامان

چادر ز سر کشیدند، بابا کرم قریدند

 

هنگامه جون و طرلان، ساپورت پوش هامان

عضو بسیج گشتند، تا بیخ چادریدند

 

شادی، رها، کتایون، مثل سه بچه میمون

جیغیده موز خوردند، ویغیده عنتریدند

 

الناز خاله مهناز، ساناز عمه شهناز

با پوپک و پریناز دق کرده ورپریدند

 

لیلا پرید بالا، شروین فتاد پایین

سرور دوید این ور، بعد این سه اون وریدند

 

گیسو، پری، پرستو، طناز و ماهبانو

خاموش و بی هیاهو شلوار را تریدند

 

بهنوش، شعله، مهوش کردند یک به یک غش

در بخش آی سی یو شش ماه بستریدند

 

سودابه و سپیده، رودابه و فریده

روی کمد پریده بوقیده شوفریدند

 

مرضیه و غزاله، محبوبه و گلاله

تو کیسۀ زباله جمعاً مسافریدند

 

آذر، بهاره، فرزان با شهرزاد و رضوان

قربان پنج تاشان از بس دلاوریدند

 

ایران، سحر، مبینا، توران، قمر، ملیکا

سیلاب اشک خود را بر مبل شرشریدند

 

مهدیس، سایه، مهتاب، آن دختران شاداب

افسردگی گرفته، خود را سیانوریدند

 

مریم، بنفشه، اکرم، شبنم، شکوفه، اعظم

یک زرت و زرت محکم بالای منبریدند

 

تهمینه زد عقبگرد، نوشین فلان رها کرد

سیمین... نگم چه ها کرد، چپ کرده پنچریدند

 

یاسی، عسل، یگانه، ساقی، غزل، ترانه

یک بیت عاشقانه از زیر شاعریدند

 

بعد آتوسا و ناهید کردند زود تقلید

ده بیت مولویدند، صد بیت انوریدند

 

شهلا، سمیه، بانو، رؤیا، رقیه، آهو

با نوع خاصی از بو هی چندش آوریدند

 

شیوا، سعیده، لاله، شیما، حمیده، هاله

شیدا، وحیده، ژاله، در خویش ترتریدند

 

ریحانه، زهره، بیتا، دردانه، غنچه، دینا

مستانه، هدیه، زیبا، خود را یهو جریدند

 

مدهوش گشت سوگل، ننجون که مرد بالکل

صدیقه و زلیخا انگشت را بریدند

 

جیران اوس ممد، باران حاجی احمد

بوی گلاب آمد؛ اَه، این دو قمصریدند

 

گوهر، منیژه، زهرا، هاجر، ملیحه، صحرا

حال و اتاق ها را کلاً معطریدند

 

رعنا، نفیسه، اختر، مانا، فهیمه، زیور

زن های پیل پیکر، چون مار لاغریدند

 

گلپر، نگین و گلنار، مثل زن عزادار

هی زنجموره کردند، هی خاک بر سریدند

 

سارا، رجا و نصرت، تارا، رزا و لعبت

با سرعت و به شدت خود را مطهریدند

 

کوثر، کمند و سوگند، آن ها که پا به ماه اند

با خواست خداوند یک بچه آفریدند

 

هیوا، حنا و حوا، درسا، ندا و درنا

در بیخ دستشویی کلاً مجاوریدند

 

مهدیه، مژده، مژگان، مهری، مونا و مرجان

تحصیل کرده هاشان، برگ چغندریدند

 

میهن، جمیله، خاتون، لادن، الهه، افسون

صد من نوار پرخون در خود فرآوریدند

 

گردان پیرزن ها با هنگ بیوه زن ها

وقت عقب نشینی باقی رو رهبریدند

 

آزاده و ستایش، فرماندهان ارتش

یخچال را کشیدند، آن پشت سنگریدند

 

زن های تشنۀ هات، مثل بتول سادات

یک نوع خاص اصوات از خود درآوریدند

 

دلبر، نهال و مارال گویی شدند انزال

زیرا خوش و سبکبال لرزیده دلبریدند

 

ویدا، انیس و مونس، یلدا، حدیث و نرگس

اُو مای گاد، یس یس، یک فیلم سوپریدند

 

بلقیس و عمه انسی با ژست های جنسی

ای کاش لال بودم... یک کار دیگریدند

 

لعیا، شهین و آرام، دریا، مهین و الهام

این دختران ناکام با زور شوهریدند

 

پیراهن پریسا با دامن فریبا

یک دفعه رفت بالا؛ جانم، چه جیگریدند

 

شلوار جین شیرین سرخورد رو به پایین

شرت پرند و پروین... باقیشو سانسوریدند

 

من هم ز ره رسیدم، این وضع را بدیدم

من خویش را دریدم، آن ها به من وریدند

 

حیران نگاه کردم، هی آه و آه کردم

یا رب، چه باده خوردند؟ یا از کجا خریدند؟

 

بعدش شبیه یک مرد، خیلی قشنگ و خونسرد

آن سوسک را گرفتم؛ زن ها تحیریدند

 

این سان دلاوری را اول نباوریدند

بعدش که باوریدند، الله اکبریدند

 

از هند تا به مونیخ یک زن همینه از بیخ

در طول کل تاریخ زن ها همیشه ریدند

هفت تک بیت طنز 11

(1)

هرکه کارش به وکیلان افتاد

می رود داروندارش بر باد

 

(2)

هر جیب یک مرد گدا یک تونل بی انتهاست

شخص خدا هم عاجز از پر کردن جیب گداست

 

(3)

پول های مفت آوردن به دست

حرفۀ شیرین و لذتبخشی است

 

(4)

هر آن کس خورَد مثل یک گاومیش

کند گور خود را به دندان خویش

 

(5)

پس از صرف کبابی و شرابی

یهو نازل شود صورتحسابی

 

(6)

زبان ها لال گردند آن زمانی

که چوب تر کند شیرین زبانی

 

(7)

دل که بر آتش به پا کردن نهد

زن به شیطان نیز درسی می دهد

این شعله که بر بام خود انداخته ایم

این شعله که بر بام خود انداخته ایم

سجیل و شهابی است که خود ساخته ایم

زیبایی صلح را پس از آن همه جنگ

ای وای به ما، هنوز نشناخته ایم

صدای سخن عشق

سکوت شاعر تنهای شهر ما تا چند؟

خودی نشان بده در جمع دلبران لوند

 

نصیحتی کنمت، بشنو و بهانه مگیر

به ریش عاشق شکاک شرمناک بخند

 

چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست

ز ما اهالی دل یاد گیر یک ترفند

 

حدیث عشق بیان کن به یک زبان نوین

به قبض و بسط دل عاشقت امید ببند

 

بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر

زبور عشق نوازید با صدای بلند

 

اگر محل به تو نگذاشتند دخترها

بگوز تا به تو هم یک توجهی بکنند

هفت تک بیت طنز 10

(1)

هر عیالی هرچه هم خوب و قشنگ و دلبر است

مردن او بهترین خوش شانسی یک شوهر است

 

(2)

هم تو آقایی و هم من آقا

ظرف ها را که بشوید حالا؟

 

(3)

اگر دیدی جواب حرف چوبی است

دهانت را ببندی کار خوبی است

 

(4)

مرد بیچاره اگر یک زن زیبا دارد

جنگ و دعوای بدی با همه دنیا دارد

 

(5)

هیچ وقت آینه ای در جایی

به زنی گفته که نازیبایی؟

 

(6)

بخشش چیزی که مال دیگری است

کار لذتبخش شادی آوری است

 

(7)

کیست موجودی که بیش از مرد مست

شکل یک بوزینۀ دیوانه است

هر جا که اراده و شکیبایی هست

هر جا که اراده و شکیبایی هست

یک زندگی شاد و تماشایی هست

در طالع هر مرد و زن اهل عمل

اقبال بلند و بخت رؤیایی هست

حشره

عاشق شمع که می شه حشره

باید اون قدر به دورش بپره

 

تا دم حجلۀ رؤیایی عشق

آتشین کام بشه بالأخره

 

تن جزغالۀ این شیرین عقل

عبرتی تلخ برای بشره

 

هرکه با دلبرکی آتیشی

عاشقیت کنه از بیخ خره

هفت تک بیت طنز 9

(1)

دزد وقتی پای او بشکسته است

می شود مردی شریف و پاکدست

 

(2)

خیرت نمی رسد اگر اصلاً به هیچ کس

یک کپه از کثافت و تاپاله ای و بس

 

(3)

بخت و اقبال نیک تا بوده

یار مردان بی حیا بوده

 

(4)

خواستی شب ها سر آسوده بگذاری زمین

آنچه می دانی ندان و آنچه می بینی نبین

 

(5)

یک خر درون جامۀ زربفت هم خر است

خر در لباس آدمیان جانورتر است

 

(6)

هرکه خیلی برات فک بزنه

قصد داره به تو کلک بزنه

 

(7)

حرص و آز یک گدا بی انتهاست

هر گدایی تا دم مرگش گداست

روسپیان ابدی

خواننده چرا به شعر دل می بازد؟

چون شاعر خوب دلبری می سازد

یک شعر قشنگ دختر روسپی ای است

مست است و به عشاق خودش می نازد

 

شاعر ز چه رو به شعر خود می نازد؟

زیرا که خودش نخست دل می بازد

یک شاعر خوب مثل تندیسگری است

کو روسپیان ابدی می سازد

آنان که سه چلچراغ شام سیه اند

آنان که سه چلچراغ شام سیه اند

لپ های تو و ماه شب چارده اند

شب ها که تو روی بالکن می آیی

در بین ستاره ها تو گویی سه مه اند

ترجمۀ هفت ضرب المثل طنز خارجی در قالب قطعه 3

(1)

عقل زن در نوع خاصی از امور

از عقول مردها کامل تر است

زن جماعت در زمان شیطنت

از تمام مردها عاقل تر است

 

(2)

هر کسی که به حسن های خودش

هی بیندیشد و بُود خرسند

دیگران را مدام وا دارد

به عیوبش فقط بیندیشند

 

(3)

چو مردی بخواهد که بی دنگ و فنگ

دل دختری را به دست آورد

در آغاز باید بدون درنگ

دل مادر دخترک را برد

 

(4)

او که یک خوک فقط دارد و بس

چاق و پروار بدارد او را

یک پسر نیز هر آن کس دارد

ابلهی بار بیارد او را

 

(5)

گر کسی در واقعیت یک خر است

لیک پندارد گوزنی باشد او

اشتباهش را بفهمد هر زمان

لازم آید بپرد از روی جو

 

(6)

دیدن گریه کردن یک زن

دردناک است و تلخ و روح گداز

مثل آن موقعی که می بینی

پابرهنه قدم زند یک غاز

 

(7)

قلعه ای که برای صلح و زنی

که برای رفاقت آمده است

هر دو شل کرده اند، سفت بگیر

قلعه فتح است و زن مخش زده است

تا لحظۀ بینا شدنم رنگ نبود

تا لحظۀ بینا شدنم رنگ نبود

تا دل شنوا نبود آهنگ نبود

شیدا شدم و دو بال پیدا کردم

تا لحظۀ پر زدن قفس تنگ نبود

دم

جمع دم من با دم تو راز بقاست

اکسیر حیات ابدی در دم ماست

معنای درست دم غنیمت دانی

همدم شدن دم به دم آدم هاست

 

آن دم که دمی با دم یار آمیزد

در هستۀ خفته شور باغ انگیزد

تا اورشلیم اگر رود جمع دو دم

عیسای نبی ز گور خود برخیزد

هفت تک بیت طنز 8

(1)

شانس در کار است، آن هم مثل خر

هر کسی خرکارتر، خرشانس تر

 

(2)

به نفع من تو دروغی بگو که من مفتی

برای تو قسمی می خورم که حق گفتی

 

(3)

تو بگو دختری هنر دارد

تا مخ بچه تاب بردارد

 

(4)

گنده بودن اگر دلیل بُود

سرور کائنات فیل بُود

 

(5)

طلا وقتی به طنازی درآید

دمار از روزگار دل برآید

 

(6)

به هرقدر پول تو افزون تر است

دل دختران در غمت خون تر است

 

(7)

الاغ چموشی که خیلی خر است

ز یک آدم کله خر بهتر است

توی دل من گمان کنم جنگ شده

توی دل من گمان کنم جنگ شده

آوای تپیدنش بدآهنگ شده

من مانده ام این باز چه مرگش شده است

شاید دل من برای تو تنگ شده

نوزاد

نوزاد یقین داشت زمین غرق بدی است

قانون جهان منطق مشتی ـ لگدی است

با مشت گره کرده به دنیا آمد

دانست جهان جبهۀ جنگی ابدی است

 

دانست که جاودانگی ممکن نیست

با حسرت و بی امید می باید زیست

دریافت چقدر ناتوان و تنهاست

فهمید و دلش گرفت و بر خویش گریست

ترجمۀ هفت ضرب المثل طنز خارجی در قالب قطعه 2

(1)

گرچه دوشیزگان نمی خواهند

هیچ چیزی به غیر شوهر را

تا که شوهر کنند می خواهند

همۀ چیزهای دیگر را

 

(2)

مادر من، به من بگو که چه چیز

معنی ازدواج مرد و زن است؟

دخترم، ازدواج نخ ریسی

بچه زاییدن و گریستن است

 

(3)

دود و آن سقفی که چکه می کند

همچنین یک همسر اخموی گند

این سه تا آن چیزها هستند که

مرد را از خانه بیرون می کنند

 

(4)

اگر دربارۀ هر چیز و هر کس

حقیقت را تو می خواهی بدانی

به مستان، بچه ها، خل ها و زن ها

همیشه گوش کن تا می توانی

 

(5)

زنه وقتی بتونه می خنده

موقعی که براش ممکن شه

چه زمون آب غوره می گیره؟

تا که میل مبارکش بکشه

 

(6)

کسی که خودش را خری می نماید

نباید شود شاکی از دست یاران

اگر خم شدی تا سوار تو گردند

گناه از تو باشد، نه از خرسواران

 

(7)

آن نخستین قلم ز کالاها

آن که چون دشت اول طرف است

که فروشنده ای جوان آن را

می فروشد به مشتری شرف است

منطق شرم سست و بی پایه ست

منطق شرم سست و بی پایه ست

مرد کمرو همیشه کم مایه ست

پانزده پلۀ طلایی بخت

هفت من رو و هشت من خایه ست

راه

هر مرد که دل به سحر این راه سپرد

رفت و نرسید و لای مه گم شد و مرد

هر جا که مسافری است، راهی هم هست

راهی که تو را به مقصدی خواهد برد

 

پیش از تو چه بسیار به راهی رفتند

با نقشۀ گنگ و اشتباهی رفتند

رفتند که لای مه فقط گم بشوند

رفتند، ولی به سوی چاهی رفتند

 

بی توشه و بی همسفر و بی همدرد

باید بروی چو لاک پشتی ولگرد

کافی است که یک بار بیفتی به زمین

هر کس برسد تو را لگد خواهد کرد

هفت تک بیت طنز 7

(1)

ساده لوحی سر پیری بتر است

بدترین گونۀ خر پیر خر است

 

(2)

تو فقط عرضۀ قدقد داری

تخم می میری اگر بگذاری

 

(3)

تو به یک زن بگو هنرمندی

سر او گیج می رود چندی

 

(4)

هرکه پندارد که عقل مطلق است

احمق اندر احمق اندر احمق است

 

(5)

آنچه یک زن اراده می کندش

در عمل هم پیاده می کندش

 

(6)

هرچه آدم بیش تر خر می شود

شانس او انگار بهتر می شود

 

(7)

ناخدا چون دوستت دارد به جان

می توانی فین کنی در بادبان

زن آینده تو قبلاً یه سفر

زن آینده تو قبلاً یه سفر

سانفرانسیسکوی شاهانه ببر

روش شیره خریدن اینه:

اول انگشت بزن، بعد بخر

با منطق عشق

ماهی شد و تا بام فلک بالا رفت

راهی شد و تا ساحل یک رؤیا رفت

شوریده ای آمد و دلارامی شد

دوشیزه ای آمد و زنی زایا رفت

 

با منطق عشق گاه باید خل شد

در پنجۀ عشق گاه باید شل شد

هر چشمه که دل به راه زد دریایی است

هر غنچه ای از پرده درآمد گل شد

ترجمۀ هفت ضرب المثل طنز خارجی در قالب قطعه 1

(1)

از زغن یک پر بخواه، آن وقت او

در جوابت زود می گوید: چه بد!

من فقط آن قدر پر دارم که در

موقع پرواز لازم می شود

 

(2)

مردها را عقیده بسیار است

لیک زن ها فقط دو تا دارند:

هرچه را هست و نیست می خواهند

و ز کار و تلاش بیزارند

 

(3)

مرد را عیب های بسیاری است

لیک تنها دو عیب دارد زن:

حرف خوبی نمی زند هرگز

کار خوبی نمی کند ابداً

 

(4)

زنه البته درد داره خفن

زنه البته غصه داره زیاد

زنه البته سخت بیماره

هر زمونی خودش دلش می خواد

 

(5)

اگر زیپ دهانت را ببندی

و پندارند یک خنگ خدایی

از آن به که دهان را باز کرده

و هر تردید را زایل نمایی

 

(6)

بادۀ ناب سلامت بادا

می شود باعث این که همه جا

به همان گونه که می اندیشند

حرف خود را بزنند آدم ها

 

(7)

مرد وقتی پسرش را بهرِ

هیچ کاری نکند آماده

این پدر آخر سر تنها یک

دزد تحویل خلایق داده

وقتی که روح خود را رسماً دریده باشی

وقتی که روح خود را رسماً دریده باشی

تا با هزار زحمت شعر آفریده باشی

 

وقتی به پای هر حرف مویی سفید کردی

وقتی به نرخ خونت بیتی خریده باشی

 

سانسور که می کنندش دانی چه درد دارد؟

انگار روی یک میخ با کون پریده باشی